{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت ۶

پارت ۶



پارک تقریباً خلوت بود.
چند دقیقه‌ای بود که کنار هم راه می‌رفتیم.
عجیب بود.
جونگکوک بدون کت مشکی هم ترسناک به نظر می‌رسید.
اما اینجا...
کمی معمولی‌تر بود.
پرسیدم:
_تو همیشه این‌قدر ساکتی؟
نگاهم کرد.
_تو همیشه این‌قدر سؤال می‌پرسی؟
خندیدم.
_آره.
_پس باید عادت کنم.
ایستادم.
_یعنی می‌خوای به من عادت کنی؟
چند ثانیه نگاهم کرد.
_شاید.
قبل از اینکه چیزی بگم، صدای موتور ماشینی از پشت سرمون اومد.
جونگکوک ناگهان دستم رو گرفت و منو پشت خودش کشید.
ماشین با سرعت از کنارمون رد شد.
_جونگکوک...
دستم هنوز توی دستش بود.
_خوبی؟
سر تکون دادم.
_آره.
نگاهش روی صورتم موند.
_ترسیدی؟
_یکم.
آرام گفت:
_من بیشتر.
متعجب شدم.
_تو؟
نگاهش رو از من گرفت.
_آره.
_از چی؟
چند لحظه سکوت کرد.
_از اینکه دیر متوجه خطر بشم.
دیدگاه ها (۰)

پارت ۷_منو تحویل بده؟صدایم لرزید._چرا کسی باید دنبال من باشه...

خب خب خب خوشگلام برای امشب بسته با اینکه حالم بد بود دلم نیو...

پارت ۵صبح با صدای در زدن بیدار شدم.یکی از نگهبان‌ها پشت در ا...

پارت ۴ خانه‌ی جونگکوک بیشتر شبیه یک قلعه بود.دیوارهای بلند، ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط