قسمت
قسمت ۱۷:
لباسامو پوشیدم.....
موقع راه رفتن یکم جای زخمه درد میکرد....
سوار ماشینم شدم بابام کادوی تولدمو بهم داده بود چون اون موقع تولدم بود یعنی نوامبر که به زبون خودمون میشه آبان ماه...
بکی نذاشت رانندگی کنم چان و سهونم همرامون بودن...سارا هم بود....
تهیونو دیدیم بکی پیچید جلو راهش ترمز کرد همه پیاده شدن منم که یکم کسل بودم..
بی حال راه میرفتم...سارا هم بغل دستم بود...
_چه توضیحی برای این کارت داری؟
_چه کاری؟
منو با انگشت نشون داد ....
_نمیدونم راجب چی حرف میزنی؟
_خوب میدونی راجب به چی حرف میزنم
_که چی؟سزای آدم دزد همینه دیگه...
_دزد؟
_تورو ازم دزدید...
_من خودم از اون درخواست کردم اون اصلا به من کاری نداشت....
_آره کاملا معلومه...از اون ساحلتون یا اون جشن رقص یا اون سلفیاتون؟
_هیچکدومشون به تو ربطی نداره....
_چرا نباید به عشقم اهمیت بدم؟
_عشقت به درد خودت میخوره...
من:بک ولش کن...بیا بریم...
_نه من اول باید با این اجوزه تسویه حساب کنم بعدش میریم....
_بک ولش کن بیا دیگه...
بک:فک نکن ولت میکنم بلاخره گیرت میارم عوضی....
دستشو کشیدم .......
بهم نگاه کرد نشوندمش تو ماشین خودمم رفتم پشت فرمون.....
من:ولش کن ارزششو نداره دولت حسابشو میرسه....
رفتیم دادگاه پیشه قاضی شکایت کردیم...
قاضی هم گفت این کارش پنج سال زندان داره فرداش هم تهیونو کشیدن دادگاه اونم اعتراف کرد..
بردنش زندان برگشتنی بکی یه خنده ی پیروز مندانه رو لباش بود.....
لباسامو پوشیدم.....
موقع راه رفتن یکم جای زخمه درد میکرد....
سوار ماشینم شدم بابام کادوی تولدمو بهم داده بود چون اون موقع تولدم بود یعنی نوامبر که به زبون خودمون میشه آبان ماه...
بکی نذاشت رانندگی کنم چان و سهونم همرامون بودن...سارا هم بود....
تهیونو دیدیم بکی پیچید جلو راهش ترمز کرد همه پیاده شدن منم که یکم کسل بودم..
بی حال راه میرفتم...سارا هم بغل دستم بود...
_چه توضیحی برای این کارت داری؟
_چه کاری؟
منو با انگشت نشون داد ....
_نمیدونم راجب چی حرف میزنی؟
_خوب میدونی راجب به چی حرف میزنم
_که چی؟سزای آدم دزد همینه دیگه...
_دزد؟
_تورو ازم دزدید...
_من خودم از اون درخواست کردم اون اصلا به من کاری نداشت....
_آره کاملا معلومه...از اون ساحلتون یا اون جشن رقص یا اون سلفیاتون؟
_هیچکدومشون به تو ربطی نداره....
_چرا نباید به عشقم اهمیت بدم؟
_عشقت به درد خودت میخوره...
من:بک ولش کن...بیا بریم...
_نه من اول باید با این اجوزه تسویه حساب کنم بعدش میریم....
_بک ولش کن بیا دیگه...
بک:فک نکن ولت میکنم بلاخره گیرت میارم عوضی....
دستشو کشیدم .......
بهم نگاه کرد نشوندمش تو ماشین خودمم رفتم پشت فرمون.....
من:ولش کن ارزششو نداره دولت حسابشو میرسه....
رفتیم دادگاه پیشه قاضی شکایت کردیم...
قاضی هم گفت این کارش پنج سال زندان داره فرداش هم تهیونو کشیدن دادگاه اونم اعتراف کرد..
بردنش زندان برگشتنی بکی یه خنده ی پیروز مندانه رو لباش بود.....
- ۲.۶k
- ۳۰ خرداد ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط