{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

BAD BOY LOVER 💋

BAD BOY LOVER 💋
Part 25🍷
ویو جونگکوک:
پیام سایه هنوز روی صفحه‌ی گوشی بود.
«حقیقت رو می‌خوای؟ یا ا/ت رو؟»
جونگکوک چند ثانیه به صفحه خیره ماند.
بعد گوشی را خاموش کرد.
_ «هیچ‌کس قرار نیست برای من تصمیم بگیره.»
ا/ت که کنار در ایستاده بود، با نگرانی نگاهش کرد.
«چی شده؟»
جونگکوک جواب نداد.
هنوز نمی‌خواست او را بیشتر وارد بازی خطرناک سایه کند.
اما ا/ت این بار کوتاه نیامد.
«بازم می‌خوای چیزی رو ازم پنهون کنی؟»
جونگکوک نگاهش کرد.
چند ثانیه سکوت بینشان افتاد.
بعد گوشی را روی میز گذاشت.
_ «سایه ازم خواسته بین حقیقت و تو یکی رو انتخاب کنم.»
چشم‌های ا/ت گرد شد.
«و تو چی انتخاب کردی؟»
جونگکوک بدون مکث گفت:
_ «هیچ‌کدوم.»
«چی؟»
_ «حقیقت رو پیدا می‌کنم... و نمی‌ذارم به تو آسیبی برسه.»
برای اولین بار، نگاه ا/ت کمی آرام شد.
اما هنوز یک سؤال در ذهنش بود.
«چرا اون مطمئنه من نقطه‌ضعف توام؟»
جونگکوک چیزی نگفت.
چون خودش هم جوابش را نمی‌دانست.
چند ساعت بعد...
جونگکوک تمام افراد نزدیکش را بررسی کرد.
اسم‌ها، رفت‌وآمدها، دوربین‌ها...
یک چیز عجیب پیدا شد.
هر بار که سایه پیامی فرستاده بود، یکی از محافظ‌های قدیمی عمارت برای چند دقیقه از محدوده‌ی دوربین‌ها خارج شده بود.
جونگکوک تصویر را دوباره پخش کرد.
همان محافظ.
همان ساعت.
همان چند دقیقه.
_ «پیدات کردم...»
محافظ‌ها دنبال مرد رفتند.
اما وقتی به اتاقش رسیدند...
اتاق خالی بود.
پنجره باز بود.
روی میز فقط یک کاغذ قرار داشت.
جونگکوک آن را برداشت.
روی کاغذ نوشته شده بود:
«اشتباه دنبال من می‌گردی.»
نگاهش سرد شد.
_ «پس داری منو به سمت یکی دیگه هدایت می‌کنی...»
ویو ا/ت:
همان شب، ا/ت دوباره پرونده را بررسی کرد.
ناگهان متوجه چیزی شد.
گوشه‌ی جلد پرونده کمی پاره شده بود.
با دقت بیشتری نگاه کرد.
یک تکه کاغذ باریک داخل جلد گیر کرده بود.
آن را بیرون کشید.
فقط چند کلمه رویش باقی مانده بود:
«...آن شب، جئون جانگی تصمیم گرفت...»
بقیه‌ی جمله کنده شده بود.
جونگکوک نزدیک شد.
_ «این باید بخشی از صفحه‌ی ۳۷ باشه.»
«ولی تصمیم پدرت چی بوده؟»
جونگکوک جواب نداد.
چون همان لحظه...
تمام چراغ‌های عمارت خاموش شدند.
همه‌جا در تاریکی فرو رفت.
صدای محافظ‌ها از راهرو بلند شد.
ـ «رئیس! برق قطع شده!»
جونگکوک سریع چراغ گوشی‌اش را روشن کرد.
_ «هیچ‌کس از عمارت خارج نشه.»
چند ثانیه بعد برق برگشت.
اما...
چیزی روی دیوار سالن توجه همه را جلب کرد.
با حروف بزرگ نوشته شده بود:
«من هیچ‌وقت از این عمارت بیرون نرفتم.»
ا/ت آرام گفت:
«جونگکوک...»
جونگکوک به نوشته خیره شده بود.
اگر سایه واقعاً هیچ‌وقت از عمارت خارج نشده بود...
پس یعنی تمام این مدت...
یکی از افراد داخل عمارت برای او کار می‌کرد.
جونگکوک آرام برگشت و به محافظ‌ها نگاه کرد.
_ «هیچ‌کس از اینجا خارج نمی‌شه.»
یکی از محافظ‌ها با صدای لرزان گفت:
ـ «رئیس...»
جونگکوک برگشت.
_ «چی؟»
محافظ به انتهای راهرو اشاره کرد.
ـ «ما از اول هم تنها نبودیم.»
همه ساکت شدند.
جونگکوک آرام به سمت راهرو نگاه کرد.
در انتهای تاریکی...
یک سایه برای چند لحظه ظاهر شد.
و قبل از اینکه کسی بتواند به آن برسد...
ناپدید شد.
روی زمین فقط یک چیز باقی مانده بود:
صفحه‌ی ۳۷.
جونگکوک آن را برداشت.
چشم‌هایش روی اولین جمله ثابت ماند:
«آن شب، جئون جانگی تصمیم گرفت برای نجات پسرش... به کیم سانگ‌هو خیانت کند.»
نگاهش خشک شد.
ا/ت آرام پرسید:
«جونگکوک... چی نوشته؟»
جونگکوک صفحه را پایین آورد.
اما چیزی نگفت.
چون اگر این جمله حقیقت داشت...
تمام داستانی که از کودکی درباره‌ی پدرش شنیده بود، دروغ بود.
ادامه دارد... 🖤🗝️
پایان پارت ۲۵ 💋

اما جئون جانگی واقعاً به کیم سانگ‌هو خیانت کرده بود؟
یا حتی این صفحه هم یکی دیگر از بازی‌های سایه است؟ 👀🖤

شرایط پارت بعدی

۲۰ لایک
۱۰ بازنشر
۱۵ کامنت🤍🫠
دیدگاه ها (۲)

BAD BOY LOVER 💋Part 24🍷ویو جونگکوک:صبح هنوز کامل روشن نشده ب...

BAD BOY LOVER 💋Part 23🍷ویو جونگکوک:صدای مرد هنوز توی باغ می‌...

آتیشی که از بارون شروع شد part 50 به طبقه پایین رسیدیمخانه ک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط