{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

عشق در تاریکی ۵.

عشق در تاریکی ۵.

وقتی چشم‌هام باز شد، اولین چیزی که حس کردم گرما بود.
گرمای پتو. بوی عطر کوک روی بالش. و سکوت سنگین اتاق.
چند ثانیه طول کشید تا بفهمم چرا بدنم اینقدر سبک و خسته‌ست.
بعد یادم افتاد.
عروسی.
لبخند خیلی کوچیکی روی لبم نشست، ولی همون لحظه اخم کردم.
لباسم عوض شده بود.
پلک زدم.
تی‌شرت مشکی گشادی تنم بود که مطمئن بودم مال خودم نیست. موهام هم خشک شده بودن.
آروم نشستم روی تخت و به اتاق نگاه کردم.
کوک هنوز خواب بود. نیمه‌روی شکم، موهای به‌هم‌ریخته، و دستش هنوز کشیده شده سمت جایی که دیشب من خوابیده بودم. انگار حتی توی خوابم دنبالم میگشت.
صورتم گرم شد.
+...تو لباسامو عوض کردی؟
زیرلب غر زدم و پامو از تخت آوردم پایین.
همه‌چی آروم بود. زیادی آروم.
در اتاقو باز کردم و آروم رفتم بیرون.
عمارت توی نور صبح عجیب قشنگ بود. ساکت. بزرگ. سرد.
داشتم میرفتم سمت آشپزخونه که یه صدای مردونه شنیدم.
ناخودآگاه وایسادم.
صدا از پایین میومد.
؟رئیس هنوز بیدار نشده؟

اخم کردم.
رئیس؟

صدای یکی دیگه اومد:
؟نه. گفته بود تا خودش پایین نیومده کسی مزاحمش نشه.

آروم چند قدم جلو رفتم و از بالای راه‌پله نگاه کردم پایین.
سه مرد کت‌وشلواری اونجا ایستاده بودن. خیلی رسمی. خیلی… عجیب.
روی میز پذیرایی چند تا پوشه و لپ‌تاپ باز بود.
یکی از مردها گفت:
؟محموله‌ی بوسان مشکل پیدا کرده. اگر رئیس خودش تصمیم نگیره، آدمای لی سونگ‌هو وارد میشن.

مغزم برای چند ثانیه کامل خالی شد.
محموله؟
رئیس؟
چی…؟
اون لحظه یکی از مردها پوشه رو باز کرد.
و من دیدم.
عکس.
عکس کوک.
نه اون کوکی که من میشناختم.
صورتش سرد بود. کت‌وشلوار مشکی. کنارش چند نفر ایستاده بودن. و پایین عکس یه اسم نوشته شده بود:
JEON JUNGKOOK Boss.
نفس توی سینه‌م گیر کرد.
نه.
نه نه نه—
قدم عقب برداشتم و پام خورد به گلدون کنار راه‌پله.
صدای شکستن توی کل عمارت پیچید.
همه سر بلند کردن.
و درست همون لحظه، یکی از مردها زیرلب گفت:
؟لعنتی… خانوم بیداره.

خانوم؟
قلبم دیوونه‌وار میزد.
_آت؟
صدای خواب‌آلود کوک از پشت سرم اومد.
برگشتم.
اون هنوز نصفه خواب بود. تی‌شرت مشکی تنش بود و موهاش به‌هم ریخته.
ولی من… انگار اولین بار بود داشتم میدیدمش.

_آت؟ چی شده؟

بهش خیره شدم.
ناگهان همه‌چی شروع کرد وصل شدن.
فرودگاه خصوصی. آدمایی که بهش میگفتن آقا. اون تماس‌های عجیب. اون نگاه ترسناک وقتی عصبانی میشد. اون قدرتی که همیشه دورش بود.
نفسم برید.
+تو…
کوک اخم کرد و سریع نگاهش رفت پایین، سمت مردها و پوشه‌های روی میز.
و همون لحظه فهمید.
لعنت.
چند قدم سمتم اومد.
_آت، اول بذار توضیح بدم—
+نه.
صدام لرزید.
واقعاً لرزید.
برای اولین بار ازش ترسیده بودم.
+تو… کی‌ای؟

چشم‌های کوک نرم شد.
_همون آدمی که دوستت داره.

سرمو دیوونه‌وار تکون دادم.
+نه، نه… نه… اون پایین چی بود؟ رئیس چی؟ محموله یعنی چی؟!

هیچ‌کس توی عمارت نفس نمیکشید.
اون سه مرد حتی جرئت تکون خوردن نداشتن.
کوک یه قدم دیگه جلو اومد.
_آت، آروم باش—
+به من دست نزن!
صدای خودم باعث شد بترسم.
کوک فوراً وایساد.
و اون لحظه… دیدم.
دیدم چقدر بقیه ازش میترسن.
چون همون لحظه هر سه مرد سرشونو پایین انداختن انگار منتظر انفجار بودن.
ولی کوک فقط به من نگاه میکرد.
و این بدتر بود.
اشکام بی‌اختیار سرازیر شد.
+تو… مافیایی؟

سکوت.
فقط سکوت.
و همون سکوت، جوابم بود.
احساس کردم حالم داره بد میشه.

دستم رفت روی سرم.
+نه… نه… این واقعی نیست… ( از خداتم باشه دختره😒)

تمام بدنم شروع کرد لرزیدن.
من با یه مافیا ازدواج کرده بودم.
بچه‌ی یه مافیا توی شکمم بود.
جونیور میدونست؟ ملینا میدونست؟
همه میدونستن جز من؟
حالت تهوع گرفتم.
کوک فوراً رنگش پرید و خواست نزدیک شه.
_آت—
عقب رفتم.
واقعاً ترسیده بودم.
و فکر کنم اون لحظه برای اولین بار توی زندگیش، جونگکوک از نگاه یه نفر شکست.
دیدگاه ها (۲)

عشق در تاریکی. پارت ۶.

عشق در تاریکی ۴.وقتی بالاخره از مراسم برگشتیم، نزدیکای دو صب...

عشق در تاریکی ۳.بعد از بوسه‌مون، سالن عملاً منفجر شد.صدای دس...

ساحل من چپتر ۲ پایانی

بدنم یخ زد.انگار همه هوا از ریه‌هام رفت.یه قدم ناخودآگاه عقب...

in your eyes

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط