عشق در تاریکی ۳.
عشق در تاریکی ۳.
بعد از بوسهمون، سالن عملاً منفجر شد.
صدای دست زدن، سوت کشیدن، جیغ ملینا که احتمالاً از بیرون ساختمون هم شنیده میشد—
*آت کیم رسماً زن شدددد!
صورتمو با خنده توی شونهی کوک پنهان کردم.
+ خاهرتوخفه کن.
کوک هم خندید. اون خندهی واقعی و گرمش که هنوزم هر بار میشنیدمش قلبم عجیب میشد.
_متأسفانه جونیور سالهاست تلاش میکنه.
همون لحظه جونیور از پشت سر ملینا رو گرفت که بیشتر جیغ نزنه.
×تو توی مراسم عروسیای، نه استادیوم فوتبال.
ملینا برگشت سمتش.
&ساکت شو، دارم احساساتمو بروز میدم.
بعد بدون هیچ هشداری شروع کرد گریه کردن.
من: «...»
جونیور: «...»
کوک زیرلب گفت:
_شروع شد.
ملینا درحالیکه اشکاشو پاک میکرد گفت:
*آت بچه داشت، بعد عروس شد، بعد من عمه میشم— من فشاریم الان.
اینبار کل سالن خندید.
بعد از مراسم رسمی، همه پخش شدن سمت بخش جشن.
ولی من هنوز کنار کوک ایستاده بودم. دستم توی دستش. انگار هیچکدوممون عجلهای برای جدا شدن نداشتیم.
کوک خم شد کنار گوشم.
_خستهای؟
+یکم.
نگاهش فوراً رفت سمت شکمم.
_باید بشینی.
خندهم گرفت.
+من هنوز نمُردم.
_ولی بارداری.
و قبل از اینکه حتی اعتراض کنم، دستشو گذاشت پشت کمرم و منو برد سمت میز مخصوصمون.
از پشت سر صدای جونیور اومد:
×تو از الان اینجوری شدی، وقتی بچه دنیا بیاد قراره دیوونهتر شی.
کوک بدون اینکه حتی برگرده گفت:
_خفه شو.
ولی توی صداش خنده بود.
وقتی نشستم، بالاخره تونستم یه نفس راحت بکشم.
همهچی زیادی قشنگ شده بود. اونقدر که مغزم گاهی شک میکرد واقعی باشه.
ملینا همون لحظه نشست کنارم و دستشو گذاشت روی شکمم. *سلام بچهی من.
اخم کردم.
+بچهی من.
*نه، من عمهم. نصفش مال منه.
جونیور از پشت سرش گفت:
×پس خرجشم نصفش با تو.
ملینا فوراً دستشو برداشت.
*ببخشید غریبه کوچولو.
خندهم گرفت. اونقدر که اشکم دوباره جمع شد.
کوک صندلیشو نزدیکتر کرد و آروم دستمو گرفت زیر میز. انگشت شستش هی پشت دستم حرکت میکرد. مثل همیشه وقتی میخواست آرومم کنه.
بعد یهو ملینا چشم تنگ کرد.
*صبر کن ببینم…
همه نگاش کردن.
به کوک اشاره کرد.
*تو از کی انقدر نرم و عاشق شدی؟
کوک خیلی خونسرد لیوانشو برداشت.
_از وقتی زنم خوشگل شد.
ملینا با وحشت برگشت سمت جونیور.
*این همون آدم ترسناک قبلیه؟!
جونیور خیلی جدی گفت:
× نه، این نسخه ی محدوده فقط برای آت باز میشه.
کوک با پا به صندلیش زد.
_ زیادی حرف میزنی.
من دیگه واقعاً داشتم از خنده میمردم.
چند دقیقه بعد، موزیک آرومتری پخش شد.
کوک دستشو سمتم دراز کرد.
_میرقصی باهام؟
به شکمم اشاره کردم.
+من الان شبیه سیبزمینی حساسم.
_و هنوزم خوشگلترین دختری که دیدم.
لعنتی…
دستشو گرفتم و بلند شدم.
وسط سالن، دستشو دور کمرم حلقه کرد و آروم منو کشید نزدیک خودش.
سرمو گذاشتم روی سینهش. صدای قلبش زیر گوشم بود.
همهچی آروم شد.
صدای موزیک دور شد. صدای بقیه محو شد.
فقط من بودم و اون.
کوک لبشو گذاشت روی موهام.
_خوشحالی؟
چشمامو بستم.
+خیلی.
_پشیمون نیستی؟
فوراً سرمو تکون دادم.
+هیچوقت.
دستم رو آورد و گذاشت روی قلبش.
_خوبه.
صدای آرومش لرزش کوچیکی داشت.
_چون من بدون تو نابود میشم، آت.
سرمو بلند کردم نگاهش کردم.
اون آدمی که همه ازش میترسیدن… الان داشت جوری نگام میکرد انگار من تمام دنیام.
و شاید واقعاً بودم.
همون لحظه ملینا از اونطرف سالن جیغ زد:
*بچهتون اسمشو چی میذارین؟!
من و کوک همزمان:
_ ، + نمیدونیم!
جونیور خیلی جدی گفت:
×اگر اسم بچه رو ملینا انتخاب کنه، من کشورو ترک میکنم.
ملینا جیغ زد:
*من فقط یه بار گفتم اسمش بامزه باشه!
کوک زیرلب کنار گوشم گفت:
_از الان برای آیندهی بچهمون میترسم.
و من وسط رقص، زدم زیر خنده.
شما ک شرطا نمیرسونین🙄
ولی من میخام پارتا روبزارم و برم دیگه واقعا ک...
ولی ممنون از اونایی ک تا حالا حمایت کردن🙃😙
من پارتا رو تا ۳ روز همه شو میزارمچونتوی یه روزنمیشه کلشو گذاشت🙄
بعد از بوسهمون، سالن عملاً منفجر شد.
صدای دست زدن، سوت کشیدن، جیغ ملینا که احتمالاً از بیرون ساختمون هم شنیده میشد—
*آت کیم رسماً زن شدددد!
صورتمو با خنده توی شونهی کوک پنهان کردم.
+ خاهرتوخفه کن.
کوک هم خندید. اون خندهی واقعی و گرمش که هنوزم هر بار میشنیدمش قلبم عجیب میشد.
_متأسفانه جونیور سالهاست تلاش میکنه.
همون لحظه جونیور از پشت سر ملینا رو گرفت که بیشتر جیغ نزنه.
×تو توی مراسم عروسیای، نه استادیوم فوتبال.
ملینا برگشت سمتش.
&ساکت شو، دارم احساساتمو بروز میدم.
بعد بدون هیچ هشداری شروع کرد گریه کردن.
من: «...»
جونیور: «...»
کوک زیرلب گفت:
_شروع شد.
ملینا درحالیکه اشکاشو پاک میکرد گفت:
*آت بچه داشت، بعد عروس شد، بعد من عمه میشم— من فشاریم الان.
اینبار کل سالن خندید.
بعد از مراسم رسمی، همه پخش شدن سمت بخش جشن.
ولی من هنوز کنار کوک ایستاده بودم. دستم توی دستش. انگار هیچکدوممون عجلهای برای جدا شدن نداشتیم.
کوک خم شد کنار گوشم.
_خستهای؟
+یکم.
نگاهش فوراً رفت سمت شکمم.
_باید بشینی.
خندهم گرفت.
+من هنوز نمُردم.
_ولی بارداری.
و قبل از اینکه حتی اعتراض کنم، دستشو گذاشت پشت کمرم و منو برد سمت میز مخصوصمون.
از پشت سر صدای جونیور اومد:
×تو از الان اینجوری شدی، وقتی بچه دنیا بیاد قراره دیوونهتر شی.
کوک بدون اینکه حتی برگرده گفت:
_خفه شو.
ولی توی صداش خنده بود.
وقتی نشستم، بالاخره تونستم یه نفس راحت بکشم.
همهچی زیادی قشنگ شده بود. اونقدر که مغزم گاهی شک میکرد واقعی باشه.
ملینا همون لحظه نشست کنارم و دستشو گذاشت روی شکمم. *سلام بچهی من.
اخم کردم.
+بچهی من.
*نه، من عمهم. نصفش مال منه.
جونیور از پشت سرش گفت:
×پس خرجشم نصفش با تو.
ملینا فوراً دستشو برداشت.
*ببخشید غریبه کوچولو.
خندهم گرفت. اونقدر که اشکم دوباره جمع شد.
کوک صندلیشو نزدیکتر کرد و آروم دستمو گرفت زیر میز. انگشت شستش هی پشت دستم حرکت میکرد. مثل همیشه وقتی میخواست آرومم کنه.
بعد یهو ملینا چشم تنگ کرد.
*صبر کن ببینم…
همه نگاش کردن.
به کوک اشاره کرد.
*تو از کی انقدر نرم و عاشق شدی؟
کوک خیلی خونسرد لیوانشو برداشت.
_از وقتی زنم خوشگل شد.
ملینا با وحشت برگشت سمت جونیور.
*این همون آدم ترسناک قبلیه؟!
جونیور خیلی جدی گفت:
× نه، این نسخه ی محدوده فقط برای آت باز میشه.
کوک با پا به صندلیش زد.
_ زیادی حرف میزنی.
من دیگه واقعاً داشتم از خنده میمردم.
چند دقیقه بعد، موزیک آرومتری پخش شد.
کوک دستشو سمتم دراز کرد.
_میرقصی باهام؟
به شکمم اشاره کردم.
+من الان شبیه سیبزمینی حساسم.
_و هنوزم خوشگلترین دختری که دیدم.
لعنتی…
دستشو گرفتم و بلند شدم.
وسط سالن، دستشو دور کمرم حلقه کرد و آروم منو کشید نزدیک خودش.
سرمو گذاشتم روی سینهش. صدای قلبش زیر گوشم بود.
همهچی آروم شد.
صدای موزیک دور شد. صدای بقیه محو شد.
فقط من بودم و اون.
کوک لبشو گذاشت روی موهام.
_خوشحالی؟
چشمامو بستم.
+خیلی.
_پشیمون نیستی؟
فوراً سرمو تکون دادم.
+هیچوقت.
دستم رو آورد و گذاشت روی قلبش.
_خوبه.
صدای آرومش لرزش کوچیکی داشت.
_چون من بدون تو نابود میشم، آت.
سرمو بلند کردم نگاهش کردم.
اون آدمی که همه ازش میترسیدن… الان داشت جوری نگام میکرد انگار من تمام دنیام.
و شاید واقعاً بودم.
همون لحظه ملینا از اونطرف سالن جیغ زد:
*بچهتون اسمشو چی میذارین؟!
من و کوک همزمان:
_ ، + نمیدونیم!
جونیور خیلی جدی گفت:
×اگر اسم بچه رو ملینا انتخاب کنه، من کشورو ترک میکنم.
ملینا جیغ زد:
*من فقط یه بار گفتم اسمش بامزه باشه!
کوک زیرلب کنار گوشم گفت:
_از الان برای آیندهی بچهمون میترسم.
و من وسط رقص، زدم زیر خنده.
شما ک شرطا نمیرسونین🙄
ولی من میخام پارتا روبزارم و برم دیگه واقعا ک...
ولی ممنون از اونایی ک تا حالا حمایت کردن🙃😙
من پارتا رو تا ۳ روز همه شو میزارمچونتوی یه روزنمیشه کلشو گذاشت🙄
- ۷۷۹
- ۳۰ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط