{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

عشق در تاریکی ۴.

عشق در تاریکی ۴.


وقتی بالاخره از مراسم برگشتیم، نزدیکای دو صبح بود.
من عملاً روی پا بند نبودم.
همین که ماشین جلوی عمارت وایساد، فقط سرمو تکیه دادم به شیشه و آه کشیدم.
+فکر کنم مُردم.
کوک که داشت کمربندشو باز میکرد، خندید.
_هنوز نه.
نگاش کردم.
+تو چرا هنوز انرژی داری؟
_چون تو امروز سه بار وسط مراسم گریه کردی و تمام انرژی من صرف آروم کردن تو شد.
دهنم باز موند.
+من؟! ملینا از همه بیشتر گریه کرد!
_اون کلاً مشکل داره.
خنده‌م گرفت.
وقتی پیاده شدیم، هوای شب خنک بود و کل عمارت ساکت. برخلاف همیشه هیچ نگهبان یا خدمه‌ای جلوی چشم نبودن.
اخم کردم.
+همه کجان؟
کوک دستشو گذاشت پشت کمرم و هدایتم کرد سمت داخل. _فرستادم مرخصی.
برگشتم سمتش.
+همه رو؟
_هوم.
+چرا؟
در بزرگ عمارتو باز کرد و خیلی خونسرد گفت:
_چون امشب نمیخوام هیچ‌کس مزاحم زنم بشه.

لعنتی.
صورتم داغ شد.
+تو از امروز زیادی از کلمه‌ی زنم استفاده میکنی.

بدون اینکه نگام کنه کتشو درآورد.
_چون خوشم میاد.

وارد عمارت که شدیم، تازه فهمیدم چقدر خسته‌م. کفشام پاهامو کشته بودن، آرایشم سنگین شده بود و شکمم هم از صبح حساس‌تر بود.
همین که روی مبل نشستم، نالیدم:
+دیگه بلند نمیشم.
کوک کراواتشو شل کرد و نگام کرد.
_باشه.
چند ثانیه گذشت.
بعد دقیقاً جلوی مبل زانو زد.
پلک زدم.
+چی کار میکنی؟
بدون جواب دادن، خیلی آروم پاشنه‌ی کفشم رو باز کرد.
خشکم زد.
+کوک—
_ساکت.
یکی یکی کفشامو درآورد و کنار گذاشت. بعد دستاش آروم روی ساق پام موند.
_درد میکنه؟
صداش اونقدر نرم بود که قلبم فشرده شد.
آروم گفتم:
+یکم…
همون لحظه شروع کرد خیلی آروم پامو ماساژ دادن.( خدا بده شانس🤧)
و من رسماً مغزم خاموش شد.
+خدای من…

سرمو انداختم عقب.
+من دیگه هیچ‌وقت طلاقت نمیدم.

خندید. اون خنده‌ی کوتاه و بمش.
_چه رمانتیک.
نگاش کردم. موهاش کمی به‌هم ریخته بود، آستیناش بالا رفته بود و هنوز حلقه‌ی ازدواجمون توی دستش برق میزد.
و یهو یه حس عجیب خورد وسط قلبم.
ما واقعاً زن و شوهر شده بودیم.
دستم ناخودآگاه رفت سمت حلقه‌م.
کوک متوجه شد. نگاهش افتاد روی دستم و لبخند خیلی کوچیکی زد.
_هنوز باور نکردی؟
آروم سرمو تکون دادم.
+نه…
بلند شد و اومد کنارم نشست. این‌بار خودم رفتم توی بغلش.
همیشه وقتی خسته میشدم، بدنم خودکار دنبال کوک میگشت.
دستشو دورم حلقه کرد و بوسه‌ی آرومی گذاشت روی شقیقه‌م.
_چی توی اون مغز کوچیکت میگذره؟
غر زدم:
+مغزم کوچیک نیست.
_خیلی هم کوچیکه.
بازوشو گاز گرفتم.
+خفه شو.
خندید و منو محکم‌تر بغل کرد.
چند دقیقه فقط همون‌طوری موندیم. ساکت. آروم.
بعد یهو یاد چیزی افتادم و سرمو بلند کردم.
+صبر کن…
_هوم؟
چشم‌هام تنگ شد.
+تو امشب مشروب نخوردی.
چند ثانیه نگام کرد. بعد خیلی ساده گفت:
_نخواستم.
اخم کردم.
+چرا؟
نگاهش آروم رفت سمت شکمم.
و همون لحظه قلبم نرم شد.
+کوک…
شونه بالا انداخت.
_ اگر تو نمیتونی بخوری، منم نمیخورم.
لعنتی. لعنتی.
اشکم بی‌اجازه جمع شد.
فوراً اخم کرد.
_چرا گریه میکنی؟
خندیدم وسط اشکام.
+تو چرا انقدر خوبی؟
قیافه‌ش فوراً جمع شد.
_من خوب نیستم.
دستم رو گذاشتم روی صورتش.
+برای من هستی.
چند ثانیه فقط نگام کرد. اونجوری که انگار هر بار هنوز از شنیدن این حرف شوکه میشه.
بعد آروم پیشونیشو چسبوند به پیشونیم.
_آت...
+هوم؟
لبخند خیلی کمرنگی زد.
_الان رسماً هرچی دارم مال توئه.
پوزخند زدم.
+پس اون ماشین مشکی خوشگله هم مال منه؟
_نه، اون نه.
زدم زیر خنده.
+دیدی؟ عشق واقعی وجود نداره.
کوک هم خندید و همون لحظه منو کشید کامل توی بغلش.
سرمو گذاشتم روی سینه‌ش و چشم‌هام کم‌کم سنگین شد.
آخرین چیزی که قبل خواب حس کردم، دست کوک بود که آروم روی شکمم حرکت میکرد…
و صدای خیلی آرومش:
_خوش اومدی خونه، کوچولو.


( از ات شکایت دارممممم اون شوهرمو دزدیدهههه😭 )
دیدگاه ها (۱۷)

عشق در تاریکی ۵.وقتی چشم‌هام باز شد، اولین چیزی که حس کردم گ...

عشق در تاریکی. پارت ۶.

عشق در تاریکی ۳.بعد از بوسه‌مون، سالن عملاً منفجر شد.صدای دس...

عشق در تاریکی ۲.<< ویو ات >>وقتی درِ سالن باز شد، اولین چیزی...

عشق در تاریکی ۱۳.+جونگکوک، داری زیادی راه میری.کوک برای پنجم...

in your eyes

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط