پرنسسمن
#پرنسس_من🤍🥂
#part_90
سریع به بچها گفتم که بریم به اون منطقه چون میدونستم هم جونِ جونگگوک و هم جونِ تهیونگ تو خطره!
میدونستم همه اینا زیر سر رئیس چویه و جونِ یون سوک هم تو خطره واسه همین چندتا از بچها رو فرستادم برن بیمارستان که مواظب یون سوک باشن و با بقیه بچها رفتیم به اون منطقه ای که تهیونگ فرستاده بود... از اونجایی که میدونستم حتما تیراندازی رخ داده به اورژانس زنگ زدم.
تقریبا نزدیک اونجا بودیم که چندبار صدای شلـ،،،ـیک رو شنیدم و به بچها گفتم تندتر برن.
وقتی رسیدیم تهیونگ و رئیس چوی رو دیدم که پخش زمین شدن و جونگکوک بالا سر تهیونگه.
به محض اینکه منو دید صورتشو برگردوند سمتم... گونه هاش پر از اشک بود!
سریع رفتم به سمتش که دیدم تهیونگ تیر خورده و بیهوشه از بچها خواستم تهیونگ رو ببرن بیمارستان..
+ حا... حالش خوب میشه... مگه... مگه نه؟
هیچوقت جونگکوک رو اینطوری ندیده بودم... صداش بشدت بغض آلود بود..
- آره... خوب میشه... قول میدم...
به بچها گفتم تا رئیس چوی پسرشو ببرن تو ماشین... هرچند میدونستم دستگیر کردن اونا فایده ای نداشت چون رئیس چوی کلی آدم داره که سریع نجاتش میدن!
جونگکوک رو بردم سمت ماشینش و ازش خواستم سوار بشه... خودمم رفتم پشت فرمون نشستم تا ببرمش بیمارستان..
+ یون سوک!... یون سوک چی؟؟
- حالش خوبه!
+ ولی...
- میدونم... گفتم که حالش خوبه... بچها رو فرستادم حواسشون باشه... نگران نباش!
+ مرسی بابت کمکت جیهوپ!
#part_90
سریع به بچها گفتم که بریم به اون منطقه چون میدونستم هم جونِ جونگگوک و هم جونِ تهیونگ تو خطره!
میدونستم همه اینا زیر سر رئیس چویه و جونِ یون سوک هم تو خطره واسه همین چندتا از بچها رو فرستادم برن بیمارستان که مواظب یون سوک باشن و با بقیه بچها رفتیم به اون منطقه ای که تهیونگ فرستاده بود... از اونجایی که میدونستم حتما تیراندازی رخ داده به اورژانس زنگ زدم.
تقریبا نزدیک اونجا بودیم که چندبار صدای شلـ،،،ـیک رو شنیدم و به بچها گفتم تندتر برن.
وقتی رسیدیم تهیونگ و رئیس چوی رو دیدم که پخش زمین شدن و جونگکوک بالا سر تهیونگه.
به محض اینکه منو دید صورتشو برگردوند سمتم... گونه هاش پر از اشک بود!
سریع رفتم به سمتش که دیدم تهیونگ تیر خورده و بیهوشه از بچها خواستم تهیونگ رو ببرن بیمارستان..
+ حا... حالش خوب میشه... مگه... مگه نه؟
هیچوقت جونگکوک رو اینطوری ندیده بودم... صداش بشدت بغض آلود بود..
- آره... خوب میشه... قول میدم...
به بچها گفتم تا رئیس چوی پسرشو ببرن تو ماشین... هرچند میدونستم دستگیر کردن اونا فایده ای نداشت چون رئیس چوی کلی آدم داره که سریع نجاتش میدن!
جونگکوک رو بردم سمت ماشینش و ازش خواستم سوار بشه... خودمم رفتم پشت فرمون نشستم تا ببرمش بیمارستان..
+ یون سوک!... یون سوک چی؟؟
- حالش خوبه!
+ ولی...
- میدونم... گفتم که حالش خوبه... بچها رو فرستادم حواسشون باشه... نگران نباش!
+ مرسی بابت کمکت جیهوپ!
- ۳.۳k
- ۲۰ بهمن ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط