{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

𝓈𝓂𝒾ℓℯ

𝓈𝓂𝒾ℓℯ

Part "58"

☆ویو هانا☆

از آشپزخونه دسرها رو داخل سینی چیدم.

اما ذهنم هنوز پیش حرف‌های الکس و اون مرد بود.

"پرونده..."

چرا انقدر این کلمه توی ذهنم تکرار میشد؟

یه نفس عمیق کشیدم و سینی رو برداشتم.

وقتی وارد سالن شدم، همه مشغول صحبت بودن.

آروم کنار میز ایستادم و دسرها رو جلوی مهمون‌ها گذاشتم.

همین که به اون مرد رسیدم، دوباره نگاهمون به هم افتاد.

این بار بیشتر از چند ثانیه.

انگار داشت با دقت به صورتم نگاه می‌کرد.

بعد آروم گفت:

مرد: اسمت چیه دخترم؟

برای یه لحظه جا خوردم.

هانا: ه... هانا.

مرد لبخند خیلی کمرنگی زد.

مرد: اسم قشنگیه.

الکس که کنار دستش نشسته بود، رو به مرد گفت:

الکس: یکی از خدمتکارهای قدیمیه.

همین یه جمله باعث شد دلم بگیره.

سرم رو پایین انداختم و خواستم دور بشم که دوباره صدای مرد اومد.

مرد: چند سالته؟

هانا: نوزده...

مرد سری تکون داد.

دیگه چیزی نگفت.

اما هنوز حس می‌کردم نگاهش دنبالمه.

...

بعد از تموم شدن ناهار، مهمون‌ها به سالن پذیرایی رفتن.

من و بقیه خدمتکارها مشغول جمع کردن ظرف‌ها شدیم.

وقتی آخرین بشقاب رو برداشتم، صدای آنا اومد.

آنا: هانا!

برگشتم.

هانا: بله خانم؟

آنا یه دسته پرونده روی میزش گذاشت.

آنا: اینا رو ببر اتاق کار آقای الکس.

مواظب باش هیچ کدومشون زمین نیفته.

هانا: چشم.

پرونده‌ها رو برداشتم و از پله‌ها بالا رفتم.

راهروی طبقه دوم خلوت بود.

به در اتاق کار الکس رسیدم.

خواستم در بزنم که صدای همون مرد از داخل اتاق شنیده شد.

مرد: مطمئنی هنوز چیزی نفهمیده؟

الکس با صدای آرومی جواب داد:

الکس: نه...

اون فقط یه دختر ساده‌ست.

فعلاً هیچ خطری برای ما نداره.

نفسم بند اومد.

داشتن درباره من حرف می‌زدن؟

دستم بی‌اختیار لرزید.

یکی از پرونده‌ها از روی بقیه سر خورد.

تق...

صدای برخوردش با زمین توی راهرو پیچید.

سریع خم شدم تا بردارمش.

در اتاق باز شد.

الکس با اخم بیرون اومد.

نگاهش اول به پرونده‌ها افتاد.

بعد به من.

الکس: چرا اینجایی؟

قلبم داشت از سینه بیرون می‌زد.

هانا: خ... خانم آنا گفتن پرونده‌ها رو بیارم.

الکس چند ثانیه نگاهم کرد.

بعد پرونده‌ها رو از دستم گرفت.

الکس: باشه... برو به کارت برس.

سریع سرم رو پایین انداختم.

هانا: چشم آقا.

از اونجا دور شدم.

اما هنوز صدای قلبم رو می‌شنیدم.

از پشت سر، حس می‌کردم الکس نگاهم می‌کنه.

وقتی به پیچ راهرو رسیدم، یه لحظه برگشتم.

در اتاق دوباره بسته شده بود.

با خودم زمزمه کردم:

هانا: چرا حس می‌کنم... همه جواب‌ها پشت همین در پنهان شده...

ادامه دارد...
دیدگاه ها (۰)

𝓈𝓂𝒾ℓℯPart "59"☆ویو هانا☆از جلوی اتاق آقای الکس دور شدم.اما ه...

𝓈𝓂𝒾ℓℯPart "60"☆ویو هانا☆با قدم‌های تند از اتاق دور شدم.هنوز ...

𝓈𝓂𝒾ℓℯPart "57"☆ویو هانا☆دستم بی‌اختیار لرزید.همون مردی بود ک...

𝓈𝓂𝒾ℓℯPart "56"☆ویو هانا☆همراه آنا وارد آشپزخونه شدم.از همون ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط