𝓈𝓂𝒾ℓℯ
𝓈𝓂𝒾ℓℯ
Part "56"
☆ویو هانا☆
همراه آنا وارد آشپزخونه شدم.
از همون اول معلوم بود حوصله هیچ اشتباهی رو نداره.
آنا: امروز یکی از شریکهای قدیمی آقای الکس برای ناهار میاد.
همه چیز باید مرتب باشه.
اگه کوچکترین اشتباهی ببینم...
ادامه حرفش رو نزد.
فقط یه نگاه سرد بهم کرد.
هانا: چشم خانم.
سریع مشغول کار شدم.
روی میز بزرگ آشپزخونه، ظرفهای زیادی چیده شده بود.
من و مادرم کنار هم سبزیها رو خرد میکردیم.
مونا آروم گفت:
مونا: حواست باشه دخترم...
امروز خانم ماریا از صبح عصبیه.
سری تکون دادم.
هانا: باشه مادر.
...
چند ساعت بعد...
همه چیز آماده شده بود.
غذاها روی میز غذاخوری چیده شده بودن.
من آخرین گلدون گل رو روی میز گذاشتم.
همین موقع ماریا وارد سالن شد.
با دقت به میز نگاه کرد.
چند ثانیه سکوت کرد.
بعد نگاهش روی من ثابت موند.
ماریا: این گل رو کی اینجا گذاشته؟
هانا: من... خانم.
ماریا جلو اومد.
گلدون رو برداشت.
چند لحظه نگاهش کرد.
بعد بدون هیچ حرفی، گلدون رو روی میز دیگهای گذاشت.
ماریا: اینجا بهتره.
بعد خیلی آروم نزدیکم شد.
طوری که فقط خودم صداش رو بشنوم.
ماریا: فکر نکن چون دیروز چند دقیقه با تهیونگ حرف زدی، چیزی عوض شده.
قلبم فرو ریخت.
هانا: خانم... ما فقط...
ماریا حرفم رو قطع کرد.
ماریا: لازم نیست توضیح بدی.
فقط حد و مرزت رو یادت نره.
لبم رو گاز گرفتم.
چیزی نگفتم.
همون موقع صدای باز شدن در عمارت اومد.
همه به سمت ورودی برگشتن.
الکس همراه یه مرد میانسال وارد شد.
مرد کت طوسی پوشیده بود و موهای جوگندمی داشت.
الکس با لبخند گفت:
الکس: خوش اومدی دوست قدیمی...
چشمم به مرد افتاد.
برای یه لحظه خشکم زد.
اون مرد...
همون مردی بود که توی عکس قدیمی کنار پدرم ایستاده بود...
دستم بیاختیار لرزید.
هانا: امکان نداره...
ادامه دارد...
Part "56"
☆ویو هانا☆
همراه آنا وارد آشپزخونه شدم.
از همون اول معلوم بود حوصله هیچ اشتباهی رو نداره.
آنا: امروز یکی از شریکهای قدیمی آقای الکس برای ناهار میاد.
همه چیز باید مرتب باشه.
اگه کوچکترین اشتباهی ببینم...
ادامه حرفش رو نزد.
فقط یه نگاه سرد بهم کرد.
هانا: چشم خانم.
سریع مشغول کار شدم.
روی میز بزرگ آشپزخونه، ظرفهای زیادی چیده شده بود.
من و مادرم کنار هم سبزیها رو خرد میکردیم.
مونا آروم گفت:
مونا: حواست باشه دخترم...
امروز خانم ماریا از صبح عصبیه.
سری تکون دادم.
هانا: باشه مادر.
...
چند ساعت بعد...
همه چیز آماده شده بود.
غذاها روی میز غذاخوری چیده شده بودن.
من آخرین گلدون گل رو روی میز گذاشتم.
همین موقع ماریا وارد سالن شد.
با دقت به میز نگاه کرد.
چند ثانیه سکوت کرد.
بعد نگاهش روی من ثابت موند.
ماریا: این گل رو کی اینجا گذاشته؟
هانا: من... خانم.
ماریا جلو اومد.
گلدون رو برداشت.
چند لحظه نگاهش کرد.
بعد بدون هیچ حرفی، گلدون رو روی میز دیگهای گذاشت.
ماریا: اینجا بهتره.
بعد خیلی آروم نزدیکم شد.
طوری که فقط خودم صداش رو بشنوم.
ماریا: فکر نکن چون دیروز چند دقیقه با تهیونگ حرف زدی، چیزی عوض شده.
قلبم فرو ریخت.
هانا: خانم... ما فقط...
ماریا حرفم رو قطع کرد.
ماریا: لازم نیست توضیح بدی.
فقط حد و مرزت رو یادت نره.
لبم رو گاز گرفتم.
چیزی نگفتم.
همون موقع صدای باز شدن در عمارت اومد.
همه به سمت ورودی برگشتن.
الکس همراه یه مرد میانسال وارد شد.
مرد کت طوسی پوشیده بود و موهای جوگندمی داشت.
الکس با لبخند گفت:
الکس: خوش اومدی دوست قدیمی...
چشمم به مرد افتاد.
برای یه لحظه خشکم زد.
اون مرد...
همون مردی بود که توی عکس قدیمی کنار پدرم ایستاده بود...
دستم بیاختیار لرزید.
هانا: امکان نداره...
ادامه دارد...
- ۱۸۹
- ۲۶ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط