{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

𝓈𝓂𝒾ℓℯ

𝓈𝓂𝒾ℓℯ

Part "57"

☆ویو هانا☆

دستم بی‌اختیار لرزید.

همون مردی بود که توی عکس قدیمی کنار پدرم ایستاده بود.

قلبم تند تند می‌زد.

هانا: امکان نداره...

اگه اون همون آدمه...

پس شاید جواب خیلی از سؤال‌هامو بدونه.

الکس با لبخند دستش رو روی شونه مرد گذاشت.

الکس: خوش اومدی دوست قدیمی.

مرد لبخند کوتاهی زد.

مرد: خوشحالم دوباره اینجا هستم.

همه به سمت سالن غذاخوری رفتن.

من هم خواستم سینی چای رو بردارم.

اما تمام حواسم به اون مرد بود.

چند بار خواستم به چهره‌اش نگاه کنم.

شاید اشتباه می‌کردم...

اما نه...

همون صورت...

همون موهای جوگندمی...

فقط چند سال پیرتر شده بود.

...

همه دور میز نشسته بودن.

من و چند نفر از خدمتکارها مشغول پذیرایی بودیم.

وقتی فنجون چای رو جلوی اون مرد گذاشتم، برای چند ثانیه نگاهمون به هم افتاد.

ابروهاش آروم توی هم رفت.

انگار داشت سعی می‌کرد منو به یاد بیاره.

ولی چیزی نگفت.

سریع سرم رو پایین انداختم.

هانا: بفرمایید.

مرد فقط سری تکون داد.

...

وسط غذا، الکس رو به مرد کرد.

الکس: هنوز اون پرونده رو نگه داشتی؟

پرونده...

بی‌اختیار گوشام تیز شد.

مرد با صدای آرومی گفت:

مرد: بعضی چیزا نباید از بین برن.

شاید یه روز به درد بخورن.

قلبم دوباره تندتر زد.

پرونده؟

چه پرونده‌ای؟

همون لحظه آنا با صدای جدی گفت:

آنا: هانا!

چرا وایستادی؟

برو از آشپزخونه دسر بیار.

از جام تکون خوردم.

هانا: بله... خانم.

سریع به سمت آشپزخونه رفتم.

اما موقع برگشتن...

تصمیمم رو گرفته بودم.

باید هر طور شده می‌فهمیدم...

اون مرد کیه...

و اون پرونده، چه ارتباطی با پدرم داره...

ادامه دارد...
دیدگاه ها (۸)

🖤 قراردادی که واقعی شدپارت ۱۰ | ناپدید شد— جونگکوک؟جوابی نیو...

فیک : بین راندها

لبخند قاتلپارت³¹ویو سلینهمه جا تاریک شده بود.فقط نور کم‌رنگی...

سرنوشت(ویو رایا)چند ساعت بود توی اون اتاق تاریک بودم.هرچی می...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط