{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

یکی بود...

یکی بود...
که دوستم نداشت.

شب، آن‌قدر طول کشید
که انگار
صبح هم دلش نمی‌خواست بیاید.

اما بالاخره آمد...
نه برای ماندنِ او،
برای یاد دادنِ این حقیقت
که هیچ شبی
تا ابد نمی‌ماند.
دیدگاه ها (۳)

مگر می‌شود نیایی...وقتی تمامِ راه‌هابه نامِ تو ختم می‌شوند،ن...

سلام صبح بخیر 🌹امروز برات دعا کردم که دلت شاد، لبت خندون و م...

دو ساعت بود زل زده بودم به دریاچه...بعد فهمیدم دریاچه‌ای در ...

مگر می‌شود نیایی...وقتی تمامِ راه‌هابه نامِ تو ختم می‌شوند،ن...

BROKEN RULES | part 9صبح هانسونگ مثل همیشه شلوغ بود.جونگ‌کوک...

p13صبح روز بعد...تهیونگ در بیمارستان مشغول کار بود.ذهنش هنوز...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط