{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

_____پارت¹² نفرین کوچولو_____

_____پارت¹² نفرین کوچولو_____

مارِبلا نگاهی کوتاه، اما آکنده از نفرت، به مادرش انداخت؛

نگاهی که بیش از هر کلمه‌ای، دردش را فریاد می‌زد.

بعد، بی‌آن‌که منتظر واکنشی بماند، سرش را پایین انداخت.

وقتی صدایش بالا آمد، لرزش خفیفی در آن بود؛

انگار تمام تلاشش را می‌کرد بغضی را که گلویش را می‌فشرد، پنهان کند.

"آره… راست می‌گه."

همین چند کلمه کافی بود تا قلبِ رُزالینث تیر بکشد.

دیدن چهره‌ی بلا ـ آن‌قدر شکسته و خاموش ـ برایش غیرقابل‌تحمل بود.

رُزالینث احساس می‌کرد چیزی درون سینه‌اش فرو می‌ریزد؛

حسی آمیخته از خشم، اندوه و درماندگی.

دیگر تابِ نگاه کردن به آن صحنه را نداشت.

دلش می‌خواست کاری بکند؛

هر کاری.

نه فقط برای خودش،

بلکه برای خواهرش.

نمی‌توانست تحمل کند بلا را در آن حال ببیند؛

آن‌قدر تنها،

آن‌قدر زخمی،

آن‌قدر بی‌صدا.

رُزالینث با خودش عهد بست

که اجازه ندهد این وضعیت ادامه پیدا کند…

حتی اگر مجبور شود

بهایش را خودش بپردازد.

____________ادامه دارد...
دیدگاه ها (۳)

_____پارت¹³ نفرین کوچولو_____*رُزالینث*به سمت اتاقم رفتم.کتا...

_____پارت¹¹ نفرین کوچولو_____*راوی*رُزالینث دوباره به خواهر ...

_____پارت¹⁰ نفرین کوچولو_____نگاهم به مارِبلا افتاد که گوشه‌...

_____پارت⁶ نفرین کوچولو_____میان عتیقه‌ ها قدم می‌زدم که ناگ...

_____پارت⁵ نفرین کوچولو_____(چندین سال بعد)* رُزالینث¹*با با...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط