به خاطر خودت
■ به خاطر خودت ■
پارت ۴
ویو ا.ت داشتم تو اتاق گریه میکردم جوری کع دیگه اشکی برای ریختن نداشتم ... کوک تمام زندگیم بود ... تمام ثروتم بود ... میتونم بگم جوری دوسش داشتم که قلبم برای اون میتپید .... من به خواطر اون با پدرم...مادرم... و کل خانوادم قطع رابطه کردم .... و الان این حق منه ؟ منی که اینجوری دوسش داشتم و میپرستیدمش؟
سعی کردم خودمو جمع کنم و گریه نکنم و الان موفق شدم ... از اتاقم اومدم بیرون و یه ابی به دست و صورتم کشیدم تصمیم گرفتم برم پیش کوک و خودم ازش بپرسم و اگه موفق نشدم ... اههه کاری که ازش متنفرم رو انجام میدم .... تعقیب کردن کسی که بیشتر از همه بهش اعتماد داشتم به زبونی دیگه ... کوک چشمام بود....
( بچه ها ا.ت از اتاق بیرون آمد و کل عمارت دنبال کوک میگشتکه اخر هم اونو توی روف گاردن پیدا کرد در حال ویپ کشیدن)
داشتم کل عمارت میچرخیدم که آخر توی روف گاردن پیداش کردم داشت ویپ میکشید اه ( اه به من دختر خانوم؟ ) چقدر بهش گفتم ویپ نکش روانی ، انگار داری با دیوار صحبت می کنیم ....
نمیدونم چرا ولی انگار خیلی غرق فکر بود آخر با صدای سرفه من به خودش اومد و برگشت و پشت سرشو نگاه کرد اول انگار تو چشاش اشک بود ولی تا منو دید به ورژن بی احساس خودش برگشت...
× کوک بیا این بازی کثیف رو تمکم کنیم بهم بگو چرا داری اینجوری عذابم میدی ؟ چرا بهم توجه نمیکنی نکنه دیگه دوسم نداری اوم؟ کافی نیستم برات ؟ ( با لحن بی احساس مث کوک و یه پوزخند احمقانه جهت دراوردن حرص کوک)
- نه مگه رفتارم چجوریه ؟ ( خیلی ریلکس)
× تو رفتارت چطوری نیستتتتت؟ اینو بگی بهتره ها
- الان دقیقا چی شده که به این مزخرفات فک میکنی ؟
× کوک خوب گوش بده ( همون گوشاتو وا کنه) اگه مپ برات کافی نیستم بگو و منو عذاب نده ... اگه دوسم نداری ، خجالتی که نیستی نه پس بگو اگه رفتار بدی داشتم بگو که درستش کنم... فقط بهم بگو مشکلم چیه کوک🤕
-نه تو مشکلی نداری ( با لحن سرد)
ویو مایا :
ا.ت با خودش تصمیم گرفت اونجا رو ترک کنه از طرفی قلبم دوباره به هزاران تیکه تبدیل شده بود بعد از حرفای کوک و هم داشت از بوی دود ویپ کوک خفه میشد
ویو ا.ت:
اینجوری نمیشه فردا بعد از اینکه راه افتاد میرن دنبالش ببینم داره چه غلطی میکنه
خیانت؟ هوووففف دارم دیوونه میشمم.....( ا.ت رفت روی کاناپه و خوابید چون دلش نمیخواست با آیت رفتار های کوک پیش اون بخوابه)
ویو فردا صبح :
× عا من دیشب رو کاناپه خوابیدم 🤣 عه کوک داری میری شرکت؟؟
-اره مشکلیه ؟ فعلا ...
× نه فقط سوال پرسیدم
ویو ا.ت
عا کوک حتی صبحانه هم نخورد اصلا من چرا نگران یه عوضی خیانت کارم؟ ( خودتی عزیزم )
برم صبحانه بخورم مردم از گشنگی .... اجومااااا صبحانه چی دارییییمممم
اجوما: کره و عسل
× دیگه چییی
اجوما. : دیگه هیچی تخم مرغ میخوای ؟ نمیرو کنم؟
× نه ول کن سفارش میدم ...
( نیم ساعت از رفتن کوک گذشته و ا،ت هم صبحانه خورده)
× من میرم بیرون اجوما میرم محل کار کوک البته بدون اینکه بدونه 🫰🏻🤣
اجوما: برو دخترم فقط مواظب خودت باش
× باشه پس باااییییی
ویو ا.ت
سوار ماشین شدم به سمت شرکت کوک حرکت کردم و یه ۱ ساعتی منتظر موندم یه جوری لباس پوشیده بودم که کوک صورتمو کامل نمیدید
بعد ۱ ساعت دیدم کوک داره از شرکت میاد بیرون و سوار ماشین یونگی شدن باهم ....
اه وقتی اینو دیدم قلبم آروم گرفت انگار میدونستم که کوک و یونگی نمیرن به من خیانت کنن مخصوصا وقتی کوک با یونگی باشه. دنبالشون راه افتادم و دیدم دارن نزدیک میشن به مطب دکتر داخلی و متخصص زنان 🫣 کوک و یونگی رفتن داخل جرعت رفتن به داخل مطب رو نداشتم
پس صبر کردم که کوک و داداشم بیان بیرون و بعد من برم داخل
( بعد ۴۵ دقیقه)
عوف بالاخره اینا اومدن بیرون
ویو مایا..
ا.ت رفت داخل و از منشی خواهش کرد که بزاره اول ا.ت بره داخل
صحبت های ا.ت و کتر ( دکتر زنه بچه ها)
دکتر : خب پس شما خانم جئون هستید
× بله خواستم بدونم چرا الان آقای جئون و مین اومده بودن اینجا ؟
دکتره: اها نه نگران نباشید ... ام فقط بگم گفتنش برام سخته انگار بسچیشتر برای شما سخته تا من....
خب خانم جئون هفته ی پیش آقای جئون اومد اینجا و گفت که من با شما رابطه داشتم و و رابطه اصولی بوده ( بدون ک.اندو.م)
و از من پرسیدن که چرا شما علائم بارداری رو ندارید مثل اینکه ایشون خواستار این بودن که شما واسشون وارث بیارین... و من واسشون توضیح دارم که چند تا دلیل داره ....
و بعد از تحقیقات من و آقای جئون نتیجه گفتیم که شما قادر به آوردن وارث نیستید
الان پارت بعدو میزارم
پارت ۴
ویو ا.ت داشتم تو اتاق گریه میکردم جوری کع دیگه اشکی برای ریختن نداشتم ... کوک تمام زندگیم بود ... تمام ثروتم بود ... میتونم بگم جوری دوسش داشتم که قلبم برای اون میتپید .... من به خواطر اون با پدرم...مادرم... و کل خانوادم قطع رابطه کردم .... و الان این حق منه ؟ منی که اینجوری دوسش داشتم و میپرستیدمش؟
سعی کردم خودمو جمع کنم و گریه نکنم و الان موفق شدم ... از اتاقم اومدم بیرون و یه ابی به دست و صورتم کشیدم تصمیم گرفتم برم پیش کوک و خودم ازش بپرسم و اگه موفق نشدم ... اههه کاری که ازش متنفرم رو انجام میدم .... تعقیب کردن کسی که بیشتر از همه بهش اعتماد داشتم به زبونی دیگه ... کوک چشمام بود....
( بچه ها ا.ت از اتاق بیرون آمد و کل عمارت دنبال کوک میگشتکه اخر هم اونو توی روف گاردن پیدا کرد در حال ویپ کشیدن)
داشتم کل عمارت میچرخیدم که آخر توی روف گاردن پیداش کردم داشت ویپ میکشید اه ( اه به من دختر خانوم؟ ) چقدر بهش گفتم ویپ نکش روانی ، انگار داری با دیوار صحبت می کنیم ....
نمیدونم چرا ولی انگار خیلی غرق فکر بود آخر با صدای سرفه من به خودش اومد و برگشت و پشت سرشو نگاه کرد اول انگار تو چشاش اشک بود ولی تا منو دید به ورژن بی احساس خودش برگشت...
× کوک بیا این بازی کثیف رو تمکم کنیم بهم بگو چرا داری اینجوری عذابم میدی ؟ چرا بهم توجه نمیکنی نکنه دیگه دوسم نداری اوم؟ کافی نیستم برات ؟ ( با لحن بی احساس مث کوک و یه پوزخند احمقانه جهت دراوردن حرص کوک)
- نه مگه رفتارم چجوریه ؟ ( خیلی ریلکس)
× تو رفتارت چطوری نیستتتتت؟ اینو بگی بهتره ها
- الان دقیقا چی شده که به این مزخرفات فک میکنی ؟
× کوک خوب گوش بده ( همون گوشاتو وا کنه) اگه مپ برات کافی نیستم بگو و منو عذاب نده ... اگه دوسم نداری ، خجالتی که نیستی نه پس بگو اگه رفتار بدی داشتم بگو که درستش کنم... فقط بهم بگو مشکلم چیه کوک🤕
-نه تو مشکلی نداری ( با لحن سرد)
ویو مایا :
ا.ت با خودش تصمیم گرفت اونجا رو ترک کنه از طرفی قلبم دوباره به هزاران تیکه تبدیل شده بود بعد از حرفای کوک و هم داشت از بوی دود ویپ کوک خفه میشد
ویو ا.ت:
اینجوری نمیشه فردا بعد از اینکه راه افتاد میرن دنبالش ببینم داره چه غلطی میکنه
خیانت؟ هوووففف دارم دیوونه میشمم.....( ا.ت رفت روی کاناپه و خوابید چون دلش نمیخواست با آیت رفتار های کوک پیش اون بخوابه)
ویو فردا صبح :
× عا من دیشب رو کاناپه خوابیدم 🤣 عه کوک داری میری شرکت؟؟
-اره مشکلیه ؟ فعلا ...
× نه فقط سوال پرسیدم
ویو ا.ت
عا کوک حتی صبحانه هم نخورد اصلا من چرا نگران یه عوضی خیانت کارم؟ ( خودتی عزیزم )
برم صبحانه بخورم مردم از گشنگی .... اجومااااا صبحانه چی دارییییمممم
اجوما: کره و عسل
× دیگه چییی
اجوما. : دیگه هیچی تخم مرغ میخوای ؟ نمیرو کنم؟
× نه ول کن سفارش میدم ...
( نیم ساعت از رفتن کوک گذشته و ا،ت هم صبحانه خورده)
× من میرم بیرون اجوما میرم محل کار کوک البته بدون اینکه بدونه 🫰🏻🤣
اجوما: برو دخترم فقط مواظب خودت باش
× باشه پس باااییییی
ویو ا.ت
سوار ماشین شدم به سمت شرکت کوک حرکت کردم و یه ۱ ساعتی منتظر موندم یه جوری لباس پوشیده بودم که کوک صورتمو کامل نمیدید
بعد ۱ ساعت دیدم کوک داره از شرکت میاد بیرون و سوار ماشین یونگی شدن باهم ....
اه وقتی اینو دیدم قلبم آروم گرفت انگار میدونستم که کوک و یونگی نمیرن به من خیانت کنن مخصوصا وقتی کوک با یونگی باشه. دنبالشون راه افتادم و دیدم دارن نزدیک میشن به مطب دکتر داخلی و متخصص زنان 🫣 کوک و یونگی رفتن داخل جرعت رفتن به داخل مطب رو نداشتم
پس صبر کردم که کوک و داداشم بیان بیرون و بعد من برم داخل
( بعد ۴۵ دقیقه)
عوف بالاخره اینا اومدن بیرون
ویو مایا..
ا.ت رفت داخل و از منشی خواهش کرد که بزاره اول ا.ت بره داخل
صحبت های ا.ت و کتر ( دکتر زنه بچه ها)
دکتر : خب پس شما خانم جئون هستید
× بله خواستم بدونم چرا الان آقای جئون و مین اومده بودن اینجا ؟
دکتره: اها نه نگران نباشید ... ام فقط بگم گفتنش برام سخته انگار بسچیشتر برای شما سخته تا من....
خب خانم جئون هفته ی پیش آقای جئون اومد اینجا و گفت که من با شما رابطه داشتم و و رابطه اصولی بوده ( بدون ک.اندو.م)
و از من پرسیدن که چرا شما علائم بارداری رو ندارید مثل اینکه ایشون خواستار این بودن که شما واسشون وارث بیارین... و من واسشون توضیح دارم که چند تا دلیل داره ....
و بعد از تحقیقات من و آقای جئون نتیجه گفتیم که شما قادر به آوردن وارث نیستید
الان پارت بعدو میزارم
- ۲۳۰
- ۱۲ دی ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط