{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

#تاج_و_طوفان

#تاج_و_طوفان
پارت ۱۶: تعقیب
فضای سالن شرقی هنوز سنگین بود.
نامجون با همان آرامش اعصاب‌خردکنش روبه‌روی جونگ‌کوک ایستاده بود و سوآ حس می‌کرد بین دو آدمی گیر افتاده که بدون فریاد زدن هم می‌توانند همدیگر را تهدید کنند.
و راستش؟
این مدل سکوت‌ها ترسناک‌تر بود.
نامجون نگاهش را از سوآ نگرفت.
— «باید اعتراف کنم… انتظار کسی شبیه شما رو نداشتم.»
سوآ اخم کوچکی کرد.
— «این تعریف بود یا توهین؟»
لبخند نامجون کمی عمیق‌تر شد.
— «هنوز تصمیم نگرفتم.»
جونگ‌کوک بی‌حوصله گفت:
— «تمومش کن نامجون.»
اسمش را طوری گفت که بیشتر شبیه هشدار بود تا صدا زدن.
اما نامجون انگار لذت می‌برد.
— «فقط دارم کنجکاوی‌ام رو برطرف می‌کنم.»
بعد دوباره به سوآ نگاه کرد.
نگاهی دقیق. تحلیل‌گر.
انگار داشت ذهنش را می‌خواند.
— «می‌دونی این قصر چقدر خطرناکه؟»
سوآ قبل از جواب دادن نگاهی به جونگ‌کوک انداخت.
— «تقریباً همه امروز همینو گفتن.»
نامجون آرام خندید.
— «پس حداقل راست گفتن.»
جونگ‌کوک یک قدم جلو آمد.
— «دیگه بسه.»
و این بار حتی سوآ هم فهمید که صبرش دارد تمام می‌شود.
نامجون چند ثانیه ساکت ماند.
بعد خیلی آرام گفت:
— «هنوز هم مثل قبل می‌ترسی.»
سکوت*
هوای سالن یخ زد.
چشم‌های جونگ‌کوک تاریک شد.
— «حرفتو ادامه نده.»
اما نامجون ادامه داد.
چون ظاهراً مرد علاقه‌ی عجیبی به نزدیک شدن به مرگ داشت.
— «هر بار کسی برات مهم میشه، همین شکلی میشی.»
سوآ نفسش گیر کرد.
و برای اولین بار…
چیزی شبیه درد را در نگاه جونگ‌کوک دید.
فقط برای یک ثانیه.
بعد همه‌چیز دوباره پشت آن صورت سرد پنهان شد.
— «از سوآ فاصله بگیر.»
نامجون سرش را کمی کج کرد.
— «دستور سلطنتیه؟»
— «تهدیده.»
نامجون خندید.
واقعاً خندید.
— «بالاخره خود واقعیتو نشون دادی.»
سوآ سریع وسط حرفشان پرید قبل از اینکه این دو نفر واقعاً همدیگر را خفه کنند.
— «خیلی خب… من هنوز نمی‌فهمم چرا همه توی این قصر موقع حرف زدن انگار می‌خوان جنگ جهانی راه بندازن.»
نامجون نگاه کوتاهی به او انداخت.
— «چون تو هنوز قوانین واقعی اینجا رو نمی‌دونی.»
جونگ‌کوک مستقیم گفت:
— «و لازم هم نیست بدونه.»
نامجون این بار ابرو بالا انداخت.
— «پس هنوزم می‌خوای ازش مخفیش کنی؟»
سوآ کلافه شد.
— «میشه یکی بهم توضیح بده درباره‌ی چی حرف می‌زنید؟»
اما هیچ‌کدام جواب ندادند.
چقدر عالی.
دو مرد مرموز با مشکلات روانی سلطنتی.
فوق‌العاده بود.
سوآ با حرص گفت:
— «باشه. هر وقت تصمیم گرفتید مثل آدم عادی حرف بزنید خبرم کنید.»
بعد برگشت و از سالن بیرون رفت.
و پشت سرش صدای جونگ‌کوک را شنید.
— «سوآ—»
اما اهمیتی نداد.
دیگر خسته شده بود از اینکه همه درباره‌اش چیزی بدانند که خودش نمی‌دانست.
***
صبح روز بعد، برای اولین بار بعد از اقامت در قصر، اجازه داشت به دانشگاه برود.
و حس آزادی…
تقریباً غیرواقعی بود.
سوآ وقتی از در اصلی دانشگاه وارد شد زیر لب گفت:
— «بالاخره انسان‌های نرمال.»
اما دقیقاً سه ثانیه بعد—
میرا با جیغ سمتش دوید.
— «سوآ! تو زنده‌ای؟!»
سوآ خندید و دوستش را بغل کرد.
— «تقریباً.»
میرا عقب رفت و با شک نگاهش کرد.
— «چرا "تقریباً" گفتی؟!»
سوآ مکث کرد.
بعد یاد نگاه‌های جونگ‌کوک، تهدیدهای یه‌جین، لبخندهای جین و نگاه تحلیل‌گر نامجون افتاد.
— «داستانش طولانیه.»
چند ساعت بعد، کلاس‌ها تمام شده بود.
سوآ و میرا از کافه نزدیک دانشگاه بیرون آمدند.
میرا هنوز هیجان‌زده حرف می‌زد.
— «صبر کن… یعنی تو واقعاً داخل قصر زندگی می‌کنی؟!»
— «متأسفانه بله.»
— «و ولیعهد واقعاً به اندازه همون روز ترسناکه؟»
سوآ خواست جواب بدهد که ناگهان—
ایستاد.
آن‌طرف خیابان…
یک ماشین مشکی آشنا پارک شده بود.
نه.
امکان نداشت.
سوآ چشم‌هایش را ریز کرد.
شیشه ماشین آرام پایین آمد.
و قلبش دقیقاً همان لحظه فهمید بدبخت شده.
جونگ‌کوک.
با لباس مشکی.
آرنجش روی پنجره.
نگاهش مستقیم روی سوآ.
میرا خیلی آرام گفت:
— «اون… اون خودشه؟»
سوآ زیر لب غر زد:
— «روحمم ول نمی‌کنه…»
جونگ‌کوک بدون اینکه نگاهش را از او بگیرد گفت:
— «دیر کردی.»
سوآ با ناباوری خندید.
— «تو منو تعقیب کردی؟!»
جونگ‌کوک خیلی آرام جواب داد:
— «محافظت.»
سوآ دست‌هایش را بالا برد.
— «آهان ببخشید. ظاهراً اسم جدید تعقیب شده محافظت.»
اما جونگ‌کوک ناگهان جدی‌تر شد.
نگاهش از روی سوآ رد شد و به پشت سرش افتاد.
به دو مردی که آن‌طرف خیابان ایستاده بودند.
و انگار زیادی به سوآ نگاه می‌کردند.
صدایش پایین آمد.
خطرناک.
— «سوار شو.»
لبخند از صورت سوآ محو شد.
چون برای اولین بار…
فهمید جونگ‌کوک شوخی نمی‌کند.
[ادامه دارد...]
***
شرایط پارت بعد:
55 لایک
35 کامنت
9 بازنشر
دیدگاه ها (۴۶)

فالو شه؟فیک هاش خیلی خوبهhttps://wisgoon.com/hana_575

سلام زیبا های من حالتون چطوره؟ اولین اینکه یه تشکر بکنم از ح...

#تاج_و_طوفانپارت ۱۵: مهمانی که همه چیز را می‌فهمدهوای قصر سن...

#تاج_و_طوفانپارت ۱۴: پشت درهای بستهسوآ هنوز دستش در دست جونگ...

ناپلئون گمشده(فصل اول)

ناپلئون گمشده (فصل دوم)پارت ۲سون-هی وارد شد.عمارت نفسش را حب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط