#تاج_و_طوفان
#تاج_و_طوفان
پارت ۱۴: پشت درهای بسته
سوآ هنوز دستش در دست جونگکوک بود.
و تقریباً داشت دنبالش کشیده میشد.
— میشه آرومتر راه برین؟!
من پا دارم، سورتمه نیستم!
جونگکوک بدون اینکه سرعتش را کم کند گفت:
— پس ازشون استفاده کن.
سوآ با حرص زیر لب گفت:
— وای خدا… این مرد حتی موقع نجات دادن آدما هم اعصاب خورد کنه.
راهروهای قصر یکی پس از دیگری پشت سرشان رد میشد.
خدمتکارها با دیدنشان فوراً سر خم میکردند.
و البته همهشان هم با چشمهای درشت به دستهای قفلشدهشان نگاه میکردند.
سوآ تازه متوجه شد.
سریع دستش را عقب کشید.
جونگکوک ایستاد.
نگاهش کوتاه روی دست خالیاش افتاد.
بعد آرام به او نگاه کرد.
— چرا وایسادی؟
سوآ سرفه مصنوعی کرد.
— چون کل قصر الان احتمالاً فکر میکنه منو دزدیدین.
جونگکوک خیلی خونسرد گفت:
— بذار فکر کنن.
سوآ پلک زد.
«ببخشید؟؟؟»
اما قبل از اینکه بتواند جواب بدهد، جونگکوک مقابل یک در بزرگ مشکی ایستاد.
دو نگهبان فوراً در را باز کردند.
سوآ با تردید داخل رفت.
و همان لحظه خشکش زد.
اتاق عظیم بود.
دیوارهای شیشهای، نور کم، قفسههای بلند، پیانو مشکی بزرگ کنار پنجره…
و سکوتی عجیب.
سوآ آرام گفت:
— اینجا کجاست؟
جونگکوک وارد شد و در پشت سرشان بسته شد.
— بخش خصوصی قصر.
سوآ دور خودش چرخید.
— اوه… پولدارا وقتی میگن «بخش خصوصی» منظورشون یه خونه کامل دیگهست؟
جونگکوک بیتفاوت سمت میز رفت.
— کسی بدون اجازه من وارد اینجا نمیشه.
سوآ ابرو بالا انداخت.
— و من چرا اینجام؟
جونگکوک چند لحظه ساکت ماند.
بعد گفت:
— چون جین نباید زیادی بهت نزدیک بشه.
سوآ خیره نگاهش کرد.
— شما واقعاً ازش بدتون میاد، ها؟
جونگکوک آرام خندید.
ولی آن خنده هیچ گرمایی نداشت.
— تو هنوز جین رو نشناختی.
سوآ دست به سینه شد.
— پس کمکم کن بشناسمش.
جونگکوک نگاهش کرد.
چند ثانیه طولانی.
بعد آهسته گفت:
— جین آدمیه که همیشه چیزی میخواد.
— و الان چی میخواد؟
جونگکوک مستقیم در چشمهایش نگاه کرد.
— تو رو.
سکوت*
مغز سوآ برای چند ثانیه خاموش شد.
— ببخشید چی؟!
جونگکوک نگاهش را از او گرفت و سمت پنجره رفت.
— وقتی چیزی توجهش رو جلب کنه، ولش نمیکنه.
سوآ با ناباوری خندید.
— من شیء عتیقه نیستم!
— برای جین فرقی نداره.
سوآ اخم کرد.
— و برای شما؟
جونگکوک آرام برگشت.
نور کم اتاق روی صورتش افتاده بود.
— منظور؟
سوآ به او نزدیکتر شد.
— شما هم مدام درباره من تصمیم میگیرین.
به من میگین با کی حرف بزنم، به کی نزدیک نشم…
انگار—
مکث کرد.
جونگکوک نگاهش را از او برنداشت.
— انگار چی؟
سوآ نفسش را بیرون داد.
— انگار مال شما باشم.
سکوت سنگینی اتاق را گرفت.
و بعد…
جونگکوک خیلی آرام جلو آمد.
آنقدر نزدیک که قلب سوآ ناگهان تندتر زد.
صدایش پایین و خطرناک بود.
— اگه بودی…
سوآ نفسش گیر کرد.
جونگکوک خم شد.
و آرام ادامه داد:
— هیچکس حتی جرئت نگاه کردن بهت رو هم نداشت.
سوآ کاملاً بیحرکت مانده بود.
لعنتی.
لعنتی لعنتی لعنتی.
این مرد چرا هر وقت حرف خطرناک میزد نزدیک هم میشد؟!
در همان لحظه صدای تقهای به در خورد.
هر دو عقب رفتند.
یکی از نگهبانها پشت در گفت:
— قربان، مهمان جدید رسیدن.
جونگکوک اخم کرد.
— کی؟
— آقای کیم نامجون.
سوآ آرام پلک زد.
جونگکوک چند ثانیه ساکت ماند.
و این اولین بار بود که سوآ چیزی شبیه نگرانی در چهرهاش میدید.
— بفرستش به سالن شرقی.
نگهبان:
— بله قربان.
قدمهای نگهبان دور شد.
سوآ آرام گفت:
— کیه؟
جونگکوک نگاهش را به در دوخت.
و خیلی آرام جواب داد:
— کسی که از وقتی وارد این قصر بشه…
نگاهش به سوآ برگشت.
— اوضاع پیچیدهتر میشه.
「ادامه دارد…」
***
شرایط برای پارت بعد:
40 لایک
25 کامنت
6 بازنشر
***
اتفاق های هیجان انگیزی در راهه
پارت ۱۴: پشت درهای بسته
سوآ هنوز دستش در دست جونگکوک بود.
و تقریباً داشت دنبالش کشیده میشد.
— میشه آرومتر راه برین؟!
من پا دارم، سورتمه نیستم!
جونگکوک بدون اینکه سرعتش را کم کند گفت:
— پس ازشون استفاده کن.
سوآ با حرص زیر لب گفت:
— وای خدا… این مرد حتی موقع نجات دادن آدما هم اعصاب خورد کنه.
راهروهای قصر یکی پس از دیگری پشت سرشان رد میشد.
خدمتکارها با دیدنشان فوراً سر خم میکردند.
و البته همهشان هم با چشمهای درشت به دستهای قفلشدهشان نگاه میکردند.
سوآ تازه متوجه شد.
سریع دستش را عقب کشید.
جونگکوک ایستاد.
نگاهش کوتاه روی دست خالیاش افتاد.
بعد آرام به او نگاه کرد.
— چرا وایسادی؟
سوآ سرفه مصنوعی کرد.
— چون کل قصر الان احتمالاً فکر میکنه منو دزدیدین.
جونگکوک خیلی خونسرد گفت:
— بذار فکر کنن.
سوآ پلک زد.
«ببخشید؟؟؟»
اما قبل از اینکه بتواند جواب بدهد، جونگکوک مقابل یک در بزرگ مشکی ایستاد.
دو نگهبان فوراً در را باز کردند.
سوآ با تردید داخل رفت.
و همان لحظه خشکش زد.
اتاق عظیم بود.
دیوارهای شیشهای، نور کم، قفسههای بلند، پیانو مشکی بزرگ کنار پنجره…
و سکوتی عجیب.
سوآ آرام گفت:
— اینجا کجاست؟
جونگکوک وارد شد و در پشت سرشان بسته شد.
— بخش خصوصی قصر.
سوآ دور خودش چرخید.
— اوه… پولدارا وقتی میگن «بخش خصوصی» منظورشون یه خونه کامل دیگهست؟
جونگکوک بیتفاوت سمت میز رفت.
— کسی بدون اجازه من وارد اینجا نمیشه.
سوآ ابرو بالا انداخت.
— و من چرا اینجام؟
جونگکوک چند لحظه ساکت ماند.
بعد گفت:
— چون جین نباید زیادی بهت نزدیک بشه.
سوآ خیره نگاهش کرد.
— شما واقعاً ازش بدتون میاد، ها؟
جونگکوک آرام خندید.
ولی آن خنده هیچ گرمایی نداشت.
— تو هنوز جین رو نشناختی.
سوآ دست به سینه شد.
— پس کمکم کن بشناسمش.
جونگکوک نگاهش کرد.
چند ثانیه طولانی.
بعد آهسته گفت:
— جین آدمیه که همیشه چیزی میخواد.
— و الان چی میخواد؟
جونگکوک مستقیم در چشمهایش نگاه کرد.
— تو رو.
سکوت*
مغز سوآ برای چند ثانیه خاموش شد.
— ببخشید چی؟!
جونگکوک نگاهش را از او گرفت و سمت پنجره رفت.
— وقتی چیزی توجهش رو جلب کنه، ولش نمیکنه.
سوآ با ناباوری خندید.
— من شیء عتیقه نیستم!
— برای جین فرقی نداره.
سوآ اخم کرد.
— و برای شما؟
جونگکوک آرام برگشت.
نور کم اتاق روی صورتش افتاده بود.
— منظور؟
سوآ به او نزدیکتر شد.
— شما هم مدام درباره من تصمیم میگیرین.
به من میگین با کی حرف بزنم، به کی نزدیک نشم…
انگار—
مکث کرد.
جونگکوک نگاهش را از او برنداشت.
— انگار چی؟
سوآ نفسش را بیرون داد.
— انگار مال شما باشم.
سکوت سنگینی اتاق را گرفت.
و بعد…
جونگکوک خیلی آرام جلو آمد.
آنقدر نزدیک که قلب سوآ ناگهان تندتر زد.
صدایش پایین و خطرناک بود.
— اگه بودی…
سوآ نفسش گیر کرد.
جونگکوک خم شد.
و آرام ادامه داد:
— هیچکس حتی جرئت نگاه کردن بهت رو هم نداشت.
سوآ کاملاً بیحرکت مانده بود.
لعنتی.
لعنتی لعنتی لعنتی.
این مرد چرا هر وقت حرف خطرناک میزد نزدیک هم میشد؟!
در همان لحظه صدای تقهای به در خورد.
هر دو عقب رفتند.
یکی از نگهبانها پشت در گفت:
— قربان، مهمان جدید رسیدن.
جونگکوک اخم کرد.
— کی؟
— آقای کیم نامجون.
سوآ آرام پلک زد.
جونگکوک چند ثانیه ساکت ماند.
و این اولین بار بود که سوآ چیزی شبیه نگرانی در چهرهاش میدید.
— بفرستش به سالن شرقی.
نگهبان:
— بله قربان.
قدمهای نگهبان دور شد.
سوآ آرام گفت:
— کیه؟
جونگکوک نگاهش را به در دوخت.
و خیلی آرام جواب داد:
— کسی که از وقتی وارد این قصر بشه…
نگاهش به سوآ برگشت.
— اوضاع پیچیدهتر میشه.
「ادامه دارد…」
***
شرایط برای پارت بعد:
40 لایک
25 کامنت
6 بازنشر
***
اتفاق های هیجان انگیزی در راهه
- ۱۰.۴k
- ۳۱ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط