#تاج_و_طوفان
#تاج_و_طوفان
پارت ۱۵: مهمانی که همه چیز را میفهمد
هوای قصر سنگینتر از قبل شده بود.
سوآ هنوز در بخش خصوصی قصر ایستاده بود و حرفهای جونگکوک توی سرش میچرخید.
«این قصر… جای امنی نیست.»
صدای قدمهای نگهبان از راهرو پیچید.
— «ولیعهد، مهمان شما رسیده.»
جونگکوک مکث کوتاهی کرد.
نگاهش برای چند ثانیه روی سوآ ماند؛ همان نگاه عمیق و سختی که انگار میخواست چیزی بگوید اما نگفت.
بعد آرام گفت:
— «او را به سالن شرقی ببرید.»
نگهبان تعظیم کرد و رفت.
سوآ بالاخره پرسید:
— «این مهمون کیه که اینقدر فضا جدی شد؟»
جونگکوک نفس آرامی کشید.
— «کیم نامجون.»
سوآ ابرو بالا انداخت.
— «باید بشناسمش؟»
جونگکوک نگاهش کرد.
این بار نگاهش کمی… متفاوت بود.
نه سرد.
نه کاملاً آرام.
بیشتر شبیه کسی که میداند اتفاقی در راه است.
— «بهتره بشناسی.»
سوآ دست به سینه شد.
— «خیلی امیدوارکننده گفتی.»
جونگکوک چند قدم به سمت در رفت.
بعد ناگهان ایستاد.
بدون اینکه برگردد گفت:
— «اون آدمی نیست که چیزی رو از دست بده.»
سوآ خندید.
— «قصر پر از این مدل آدمهاست.»
جونگکوک این بار برگشت.
نگاهش مستقیم در چشمهایش قفل شد.
— «نه.»
مکث کوتاهی کرد.
— «اون بدتره.»
و بعد از اتاق خارج شد.
در بسته شد.
و سوآ زیر لب غر زد:
— «فوقالعاده… یک نفر دیگه هم اضافه شد به لیست آدمهای ترسناک.»
اما کنجکاوی قویتر بود.
چند دقیقه بعد، آرام از اتاق بیرون آمد.
راهروی طولانی قصر در سکوت فرو رفته بود.
از دور صدای مردانهای میآمد.
سوآ آرام نزدیکتر شد.
صدای جونگکوک.
— «دلیل حضورت رو هنوز نگفتی.»
و صدای مرد دیگری…
عمیق، آرام، و عجیب مطمئن.
— «فکر کردم دیدن دوست قدیمی بد نباشه.»
سوآ از گوشه ستون نگاه کرد.
مردی بلندقد با کت تیره مقابل جونگکوک ایستاده بود.
موهایش مرتب، حالت چهرهاش آرام…
اما چشمهایش.
آن چشمها انگار همه چیز را تحلیل میکردند.
نامجون.
جونگکوک بدون لبخند گفت:
— «ما دوست قدیمی نیستیم.»
نامجون شانه بالا انداخت.
— «درست. بیشتر شبیه دو نفر که مجبورن همدیگه رو تحمل کنن.»
چند ثانیه سکوت بینشان افتاد.
بعد نامجون آرام گفت:
— «شنیدم طراح جدیدی آوردی.»
سوآ ناخودآگاه صاف ایستاد.
جونگکوک اخم کرد.
— «به تو ربطی نداره.»
نامجون لبخند خیلی کوچکی زد.
— «شاید.»
مکث کرد.
— «ولی جالبه.»
جونگکوک صدایش پایینتر شد.
— «نامجون…»
اما قبل از اینکه جملهاش کامل شود—
نامجون ناگهان سرش را چرخاند.
مستقیم.
به سمت جایی که سوآ ایستاده بود.
قلب سوآ ایستاد.
چشمهای نامجون با دقت چند ثانیه به او خیره شد.
و بعد…
لبخند آرامی زد.
— «فکر کنم همین الان پیداش کردم.»
جونگکوک فوراً برگشت.
نگاهش به سوآ افتاد.
چند ثانیه سکوت سنگینی بین سه نفر افتاد.
نامجون چند قدم جلو آمد.
خیلی مودبانه.
خیلی آرام.
و گفت:
— «پس شما همون کسی هستید که اینقدر قصر رو به هم ریخته.»
سوآ پلک زد.
— «من؟»
نامجون نگاه کوتاهی به جونگکوک انداخت.
و با لبخند معنیداری گفت:
— «بله.»
مکث کوتاهی کرد.
— «دختری که ولیعهد از همه مخفی میکنه.»
و این بار…
جونگکوک واقعاً عصبانی به نظر میرسید.
اما نامجون هنوز همان لبخند آرام را داشت.
انگار دقیقاً میدانست
دارد روی چه زخمی دست میگذارد.
[ادامه دارد...]
***
شرایط برای پارت بعد:
50 لایک
30 کامنت
8 بازنشر
***
اتفاقات هیجان انگیزی در راهه
پارت ۱۵: مهمانی که همه چیز را میفهمد
هوای قصر سنگینتر از قبل شده بود.
سوآ هنوز در بخش خصوصی قصر ایستاده بود و حرفهای جونگکوک توی سرش میچرخید.
«این قصر… جای امنی نیست.»
صدای قدمهای نگهبان از راهرو پیچید.
— «ولیعهد، مهمان شما رسیده.»
جونگکوک مکث کوتاهی کرد.
نگاهش برای چند ثانیه روی سوآ ماند؛ همان نگاه عمیق و سختی که انگار میخواست چیزی بگوید اما نگفت.
بعد آرام گفت:
— «او را به سالن شرقی ببرید.»
نگهبان تعظیم کرد و رفت.
سوآ بالاخره پرسید:
— «این مهمون کیه که اینقدر فضا جدی شد؟»
جونگکوک نفس آرامی کشید.
— «کیم نامجون.»
سوآ ابرو بالا انداخت.
— «باید بشناسمش؟»
جونگکوک نگاهش کرد.
این بار نگاهش کمی… متفاوت بود.
نه سرد.
نه کاملاً آرام.
بیشتر شبیه کسی که میداند اتفاقی در راه است.
— «بهتره بشناسی.»
سوآ دست به سینه شد.
— «خیلی امیدوارکننده گفتی.»
جونگکوک چند قدم به سمت در رفت.
بعد ناگهان ایستاد.
بدون اینکه برگردد گفت:
— «اون آدمی نیست که چیزی رو از دست بده.»
سوآ خندید.
— «قصر پر از این مدل آدمهاست.»
جونگکوک این بار برگشت.
نگاهش مستقیم در چشمهایش قفل شد.
— «نه.»
مکث کوتاهی کرد.
— «اون بدتره.»
و بعد از اتاق خارج شد.
در بسته شد.
و سوآ زیر لب غر زد:
— «فوقالعاده… یک نفر دیگه هم اضافه شد به لیست آدمهای ترسناک.»
اما کنجکاوی قویتر بود.
چند دقیقه بعد، آرام از اتاق بیرون آمد.
راهروی طولانی قصر در سکوت فرو رفته بود.
از دور صدای مردانهای میآمد.
سوآ آرام نزدیکتر شد.
صدای جونگکوک.
— «دلیل حضورت رو هنوز نگفتی.»
و صدای مرد دیگری…
عمیق، آرام، و عجیب مطمئن.
— «فکر کردم دیدن دوست قدیمی بد نباشه.»
سوآ از گوشه ستون نگاه کرد.
مردی بلندقد با کت تیره مقابل جونگکوک ایستاده بود.
موهایش مرتب، حالت چهرهاش آرام…
اما چشمهایش.
آن چشمها انگار همه چیز را تحلیل میکردند.
نامجون.
جونگکوک بدون لبخند گفت:
— «ما دوست قدیمی نیستیم.»
نامجون شانه بالا انداخت.
— «درست. بیشتر شبیه دو نفر که مجبورن همدیگه رو تحمل کنن.»
چند ثانیه سکوت بینشان افتاد.
بعد نامجون آرام گفت:
— «شنیدم طراح جدیدی آوردی.»
سوآ ناخودآگاه صاف ایستاد.
جونگکوک اخم کرد.
— «به تو ربطی نداره.»
نامجون لبخند خیلی کوچکی زد.
— «شاید.»
مکث کرد.
— «ولی جالبه.»
جونگکوک صدایش پایینتر شد.
— «نامجون…»
اما قبل از اینکه جملهاش کامل شود—
نامجون ناگهان سرش را چرخاند.
مستقیم.
به سمت جایی که سوآ ایستاده بود.
قلب سوآ ایستاد.
چشمهای نامجون با دقت چند ثانیه به او خیره شد.
و بعد…
لبخند آرامی زد.
— «فکر کنم همین الان پیداش کردم.»
جونگکوک فوراً برگشت.
نگاهش به سوآ افتاد.
چند ثانیه سکوت سنگینی بین سه نفر افتاد.
نامجون چند قدم جلو آمد.
خیلی مودبانه.
خیلی آرام.
و گفت:
— «پس شما همون کسی هستید که اینقدر قصر رو به هم ریخته.»
سوآ پلک زد.
— «من؟»
نامجون نگاه کوتاهی به جونگکوک انداخت.
و با لبخند معنیداری گفت:
— «بله.»
مکث کوتاهی کرد.
— «دختری که ولیعهد از همه مخفی میکنه.»
و این بار…
جونگکوک واقعاً عصبانی به نظر میرسید.
اما نامجون هنوز همان لبخند آرام را داشت.
انگار دقیقاً میدانست
دارد روی چه زخمی دست میگذارد.
[ادامه دارد...]
***
شرایط برای پارت بعد:
50 لایک
30 کامنت
8 بازنشر
***
اتفاقات هیجان انگیزی در راهه
- ۴.۹k
- ۰۱ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط