{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پسر بد

☆پسر بد☆
☆_bad boy_☆
Part: 18

چشمامو بستم.
دیگه نمیخواستم به چیزی فک کنم.
چون هرچه بیشتر فکر میکردم بیشتر گیج میشدم.
پلکام سنیگین شد و سیاهی...

☆۲ هفته بعد☆
.........................

کامل خوب شده بودم.
ولی تهیونگ همش سرم داد میزد.
انگار برام تبدیل شده بود به یه هیولا.
گاهی مواقع با حرف هاش آزارم میداد.
گاهی هم کتک.
۳ روز بود به درستی عذا نخوردم.
ولی تهیونگ کم سختی نکشیده.
خیلی سختی کشیده بود.
توی بچگی مهر و محبت خانواده نمیدید.
همش بهش سخت میگرفتن حتی شده یک هفته توی اتاق حبسش میکردن بدون هیچ دلیل همش مورد کتک قرار میگرفت.
همیشه پدر و مادرش سرزنشش میکردن.
ولی اون بازم مقاومت میکرد.
چرا دروغ بگم هر دفعه که حبسش میکردن یواشکی میرفتم تو اتاقش و یاهاش حرف میزدم با اینکه کوچیک بودم ولی درکش میکردم. ولی اون به شدت پدر و مادرش رو دوست داشت با اینکه اونا بهش بدی کردن این جای تعجب داره.
توی اتاق نشسته بودم.
که وارد شد.

تهیونگ: اوم راحتی؟

هیچی نگفتم یه زره صاف نشستم. ـ
اومد دستم رو گرفت.
و بعد هلم داد که افتادم زمین.
دوباره بلند شدم که زد تو گوشم.
خیلی فشار روم بود دیگه طاقت نداشتم.
با داد خیلی بلند گفتم: تهیونگ... به خودت بیاا!!!

ساکت شد.
تعجب کرده بود.
رفتم و دستش رو گرفتم بغضم ترکید.
اشکام سرازیر شد.

یونا: به خودت بیا تهیونگ. میشنوی؟؟؟؟

چشماش از تعجب گرد شده بود.

یونا: تو توی تاریکی گیر کردی تهیونگ. یه نگاه بنداز.

دستاش شل شد.
چسماشو بست.

تهیونگ: یونا چی داری میگی.

لحنش آروم بود.
چشماشو باز کرد و تو چشمای اشکیم قفلشون کرد.
گریم شدت گرفت.
هی میزدم تو سینش.

یونا: به خودت بیااااااااااا... از تاریکی بیا بیروننننن... داری روانی میشی. تهیونگ.
میشنوی چی میگم؟ برگرد برگرد برگرد.

تهیونگ: یونا تو...

یونا: من چییی؟؟؟ تو حالت خوب نیست.
من میدونم نمیخواد خودتو بزنی به خوب بودن. تو تهیونگی بودی که مهربون بود.
چیشد اون تهیونگ رو چیکارش کردی؟

تهیونگ: یونا میفهمی چیمیگی؟؟؟

یونا: اره میفهمممممممممممممم.
تو توی کوچیکی مهمترین فرد زندگیم بودی الان شدی یه هیولا برام ازت میترسم. منی که هیچوقت از چیزی نمی ترسیدم و تحت هیچ شرایطی گریه نمیکردم الان شدم ترسوووووووووو.... تهیونگ خودت رو پیدا کن.


چشماش نرم شد.
گوشه لبش رو گاز گرفت.
و به یه نقطه نا معلوم زل زده بود.
منم گریه عمونم رو بریده بود.
دستامو بردم جلو صورتم و هق هقم شروع شد.


ویو تهیونگ.
حرفاش خیلی تعجب آور بود.
هیچی نداشتم بگم.
ولی حرفاش درست بود.
گفت خودتو پیدا کن.
درسته من من من اینجوری نبودم. ـ
ولی خون بابام چی؟ تو همین فکرا بودم که
با آخرین حرفش که گفت براش هیولا شدم یه حس بد بهم دست داد.
نمیدونم چرا ولی وقتی دستاشو برد جلو صورتش و شروع کرد به گریه کرد قلبم لرزید.
حرکاتم دست خودم نبود. دلم سوخت.
.
...........................

ویو یونا
دستام جلو صورتم بود که رفتم تو آغوشش.
منو تو بغلش فرو برد.
تو شک بودم.
که دوباره گریه هام شدت گرفت.
منم مقابل سفت بغلش کرده بودم.
بغلش گرم بود دلنشین بود.


ویو تهیونگ.
تو بغلم کشیدمش.
اما من حرکاتم دست خودم نبود.
اونم متقابل بغلم کرد.
اما نمیدونم چرا بغضم گرفت.
من؟ امکان نداره... نه من هیچوقت گریه نکردم یا بغضم نگرفت.
یع... یعنی چی...


یونا: تهیونگ حالت خوبه؟؟ ببخشید تند حرف زدم حرکاتم دیت خودم نبود و به حرفام توجه نکن من...

ویو یونا

تا خواستم از تو بغلش در بیام دستاشو برد دورکمرم و منو به خودش چسبوند.
صورتش رو نزدیک صورتم کرد.
تو چشماش یه حس خیلی کوچبک دیده میشد.
سریع گرمای لبش رو روی لبم حس کردم.
تقلا کردم ولی دستاشو دور کمرم و سفت تر کرد. نفسم داشت قطع میشد.
ازم جدا شد و بعد چسبوندم به دیوار و دوباره لبشو گذاشت رو لبم....
شومیزی که روی تاپ پوشیدم رو در آورد.
میخواست چیکار کنه؟؟؟؟؟
دستاش رو روی بدنم می کشید.
تا خواس دست به تاپم بزنه هلش دادم.
چشماشو بست و سرش رو با دستاش گرفت.
من فقط نگاش میکردم.

بفرماییییدددددد 🎀✨

#سلین
دیدگاه ها (۳۰)

فالوشههه🎀✨عالیه @manhwa_lavar

فالوشه♡@mrs_jeon

Part 9 اسم دختره یونگ سو خیلی دختر مهربونه کوک ویوتو اتاق کا...

پسر بد☆☆_bad boy_☆Part: 13بعد اینکه آرایش کردم رفتم لباس انت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط