ظهور ازدواج )
ظهور ازدواج )
پارت ۱۹
تند به در اتاقش اشاره کردم و گفتم : همین ایشون..
لبخند مسخره اي بهم زد و رفت سمت تلفنش و
گفت: خانومه؟
با غیض گفتم: بیکر... الا بيكر...
تلفن رو برداشت که در اتاق اون سمتیش باز شد و یه مرد بیرون اومد.. منشي پشت تلفن به ترینر اطلاع داد من اومدم. مرده نگاهي بهم انداخت. منم نگاش کردم. یه کت و شلوار طوسی و پیرهن سفید پوشیده بود و بور
و چشم عسلي بود. منشي پشت تلفن بله و چشمي گفت و بعد قطع کرد و دهن باز کرد که مرد تازه وارد منو نشون داد و گفت: ایشون از
شرکت کنسرو سازي اومدن؟
منشي: نه..
مرد : پس براي سفارش کار جدید؟
منشي : خير..با مهندس ترینر کار دارن..کارشون شخصیه
مثل اینکه.. مرد عمیق و خیره نگام کرد. جدي به منشي نگاه کردم و گفتم:چي شد؟
منشي سمت اتاق اشاره کرد و گفت : بفرمایید...منتظرتونن..
با استرس رفتم سمت اتاق. قلبم اونقدر تند میزد که میترسیدم اونم صداشو بشنوعه.. ضربه ارومی با دست لرزون به در اتاقش زدم.
جدي گفت:بفرماييد..
رفتم داخل. تو کت و شلوار مشكي و پيرهن زرشکي تيره اش با همون نگاه خاکستری منجمد کننده اش و دستهاي قفل شده روي ميز خيره و خيلي عمیق نگاهم میکرد و با دست اشاره کرد برم
قلبم داشت میومد توی دهنم.
نگاهش استرس خيلي شديدي بهم ميداد.. به وضوح دستام داشت میلرزید. به زور چرخیدم که در اتاقش رو ببندم که دیدم اون مرد کنجکاوانه نگاه میکنه. اخم باريکي کردم. فضول.. در رو بستم
خدایا خودت كمكم كن
اصلا متوجه نشده بودم
به زور دستای لرزونم رو باز کردم و اب دهنم رو قورت
دادم. نباید خودمو میباختم..
اخم کردم و با غیض گفتم همیشه سعي ميكنين قدرت
خيالي خودتون رو به رخ بکشین؟
ترینر : همیشه ضعفتون رو پشت اخمتون و توپیدن به دیگران پنهون میکنین؟
دندونامو به هم فشردم و گفتم
: همیشه هرچيزي ميگين جز مسائل اصلي و مدام طفره میرین؟مسلما نیومدیم اینجا درباره قدرت و ضعف و دستاي من حرف بزنيم. دهن باز کرد که ضربه اي به در خورد و باز شد و به بهانه ورودش ترینر سکوت کرد. به در نگاه کردم. همون دختر منشي با سيني که دوتا قهوه توش بود جلو
اومد. رو روي ميز جلوي من و اون يكي رو جلوي ترينر گذاشت
و گفت:فرمايشي نيست؟
ترینر دست به نه تکون داد و گفت:ممنون..نه تلفني رو
وصل کن و نه کسي مزاحممون بشه..
دختره چشمي گفت و بیرون رفت و در رو بست.
طاقت و کلافه گفتم
الا : خوب؟
پارت ۱۹
تند به در اتاقش اشاره کردم و گفتم : همین ایشون..
لبخند مسخره اي بهم زد و رفت سمت تلفنش و
گفت: خانومه؟
با غیض گفتم: بیکر... الا بيكر...
تلفن رو برداشت که در اتاق اون سمتیش باز شد و یه مرد بیرون اومد.. منشي پشت تلفن به ترینر اطلاع داد من اومدم. مرده نگاهي بهم انداخت. منم نگاش کردم. یه کت و شلوار طوسی و پیرهن سفید پوشیده بود و بور
و چشم عسلي بود. منشي پشت تلفن بله و چشمي گفت و بعد قطع کرد و دهن باز کرد که مرد تازه وارد منو نشون داد و گفت: ایشون از
شرکت کنسرو سازي اومدن؟
منشي: نه..
مرد : پس براي سفارش کار جدید؟
منشي : خير..با مهندس ترینر کار دارن..کارشون شخصیه
مثل اینکه.. مرد عمیق و خیره نگام کرد. جدي به منشي نگاه کردم و گفتم:چي شد؟
منشي سمت اتاق اشاره کرد و گفت : بفرمایید...منتظرتونن..
با استرس رفتم سمت اتاق. قلبم اونقدر تند میزد که میترسیدم اونم صداشو بشنوعه.. ضربه ارومی با دست لرزون به در اتاقش زدم.
جدي گفت:بفرماييد..
رفتم داخل. تو کت و شلوار مشكي و پيرهن زرشکي تيره اش با همون نگاه خاکستری منجمد کننده اش و دستهاي قفل شده روي ميز خيره و خيلي عمیق نگاهم میکرد و با دست اشاره کرد برم
قلبم داشت میومد توی دهنم.
نگاهش استرس خيلي شديدي بهم ميداد.. به وضوح دستام داشت میلرزید. به زور چرخیدم که در اتاقش رو ببندم که دیدم اون مرد کنجکاوانه نگاه میکنه. اخم باريکي کردم. فضول.. در رو بستم
خدایا خودت كمكم كن
اصلا متوجه نشده بودم
به زور دستای لرزونم رو باز کردم و اب دهنم رو قورت
دادم. نباید خودمو میباختم..
اخم کردم و با غیض گفتم همیشه سعي ميكنين قدرت
خيالي خودتون رو به رخ بکشین؟
ترینر : همیشه ضعفتون رو پشت اخمتون و توپیدن به دیگران پنهون میکنین؟
دندونامو به هم فشردم و گفتم
: همیشه هرچيزي ميگين جز مسائل اصلي و مدام طفره میرین؟مسلما نیومدیم اینجا درباره قدرت و ضعف و دستاي من حرف بزنيم. دهن باز کرد که ضربه اي به در خورد و باز شد و به بهانه ورودش ترینر سکوت کرد. به در نگاه کردم. همون دختر منشي با سيني که دوتا قهوه توش بود جلو
اومد. رو روي ميز جلوي من و اون يكي رو جلوي ترينر گذاشت
و گفت:فرمايشي نيست؟
ترینر دست به نه تکون داد و گفت:ممنون..نه تلفني رو
وصل کن و نه کسي مزاحممون بشه..
دختره چشمي گفت و بیرون رفت و در رو بست.
طاقت و کلافه گفتم
الا : خوب؟
- ۱۴.۸k
- ۱۹ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط