{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت ۳ — پایان | دو دختر برای یک بابا 💗

پارت ۳ — پایان | دو دختر برای یک بابا 💗

آملیا هنوز دست جونگ‌کوک رو گرفته بود و با اخم به من نگاه می‌کرد.

— بابایی مال منه! 😤

با تعجب گفتم:
— ببخشید؟! 😐

جونگ‌کوک زد زیر خنده.

— آملیا، من که عروسک نیستم!

آملیا لب‌هاش رو جمع کرد و گفت:
— ولی تو منو بیشتر از ات دوست داری!

جونگ‌کوک خم شد و هم‌قد آملیا شد.

— نه پرنسس. من هردوتون رو دوست دارم... فقط هرکدومتون یه جور.

آملیا چند ثانیه فکر کرد و بعد پرسید:
— یعنی ات هم دخترته؟ 🤨

جونگ‌کوک خفه‌خون گرفت.

من هم از خنده روی مبل افتادم. 😂

— دیدی؟! خودت گفتی! 😭😂

جونگ‌کوک با حرص نگاهم کرد.

— نخند!

آملیا با جدیت گفت:
— پس من دختر بزرگتم؟

— آملیاااا! 😂

جونگ‌کوک دستش رو روی صورتش گذاشت.

— خدایا... چرا من دو تا دردسر دارم؟!

من آروم‌تر شدم و بهش نگاه کردم.

— جونگ‌کوک...

این بار لبخند از روی صورتش رفت.

— هوم؟

نفسم رو بیرون دادم.

— فکر کنم... من واقعاً عاشقت شدم.

چند ثانیه سکوت شد.

جونگ‌کوک جلو اومد و آروم دستم رو گرفت.

— فکر می‌کنی؟

لبخند زدم.

— مطمئنم.

لبخند قشنگی روی لبش نشست.

— پس بالاخره اعتراف کردی.

— تو هم باید اعتراف کنی!

جونگ‌کوک نزدیک‌تر شد و گفت:

— من از همون روزی که باهام دعوا کردی عاشقت شدم.

با تعجب گفتم:
— چی؟! یعنی از همون اول؟!

— آره.

— پس این همه اذیتم کردی؟! 😐

— نمی‌دونستم چطوری بگم دوستت دارم. 😂

آملیا که تا آن لحظه ساکت بود، ناگهان بین ما پرید.

— بغل کردن ممنوع! 😤

من و جونگ‌کوک همزمان خندیدیم.

جونگ‌کوک آملیا رو بغل کرد و گفت:

— باشه خانوم حسود. از امروز یه قانون داریم.

— چی؟

— بابا هم برای آملیاست، هم برای ات.

آملیا اخم کرد.

— ولی ات باید برام بستنی بخره!

بهش نگاه کردم.

— فقط اگه قول بدی دیگه به من حسودی نکنی.

آملیا دستش رو جلو آورد.

— قول! 🤝

دست کوچیکش رو گرفتم.

اما چند ثانیه بعد آروم در گوش جونگ‌کوک گفت:

— ولی من هنوز بیشتر دوستت دارم. 😌

جونگ‌کوک خندید.

— باشه پرنسس.

من هم با خنده گفتم:

— این دختر قراره زندگی‌مون رو نابود کنه!

جونگ‌کوک دستش رو دور شونه‌م انداخت و گفت:

— نه... قراره زندگی‌مون رو قشنگ‌تر کنه.

و من همان‌جا فهمیدم...

گاهی عشق، با یک نگاه شروع نمی‌شود.

گاهی با یک دعوا، یک دختر کوچولوی حسود و کلی خنده شروع می‌شود. 💗

و این‌گونه...

داستان ات، جونگ‌کوک و آملیا با یک خانواده‌ی کوچک، پر از عشق و البته کمی حسودی، به پایان رسید. 🥹💗

پایان 🌸
دیدگاه ها (۰)

💗 پارت دوم | «این دیگه کیه؟!»جونگ‌کوک دستش روی دستگیره‌ی در ...

💗 پارت اول | «بابایی فقط مال منه!»صبح یک روز کاملاً معمولی ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط