{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

💗 پارت اول | «بابایی فقط مال منه!»

💗 پارت اول | «بابایی فقط مال منه!»

صبح یک روز کاملاً معمولی بود...

البته اگر در خانه‌ی ات و جونگ‌کوک، چیزی به اسم «روز معمولی» وجود داشت! 😂

آملیا، دختر پنج‌ساله‌شان، با موهای به‌هم‌ریخته و عروسک خرسی‌اش از اتاق بیرون دوید.

— بابایییییی! 😭💗

جونگ‌کوک که تازه از خواب بیدار شده بود، هنوز چشم‌هایش کامل باز نشده بود که آملیا خودش را انداخت توی بغلش.

— صبح بخیر پرنسس بابا! 🥹

ات از پشت سرشان با موهای پریشان ظاهر شد.

— صبح بخیر منم...

جونگ‌کوک لبخند زد.

— صبح بخیر عشقم.

ات کمی ذوق کرد.

اما فقط تا وقتی که جونگ‌کوک دوباره رو به آملیا کرد.

— کی می‌خواد با بابایی صبحونه بخوره؟

آملیا دستش را بالا برد.

— منننن! 😍

ات دست به سینه ایستاد.

— منم می‌خوام.

جونگ‌کوک خندید.

— تو که بچه نیستی.

ات با اخم گفت:

— یعنی چی؟ منم صبحونه می‌خوام!

آملیا با جدیت به مادرش نگاه کرد.

— مامانی... تو حسودی می‌کنی؟ 😂

ات: 😐

جونگ‌کوک: 😂😂😂

ات با ناباوری برگشت سمت جونگ‌کوک.

— ببین دخترت چه چیزایی ازت یاد گرفته!

جونگ‌کوک با افتخار گفت:

— دختر خودمه دیگه. 😌

نویسنده: ببخشید وسط این صحنه باید یه چیزی بگم...

ات: چی؟

نویسنده: خانم ات، شما واقعاً به دختر پنج‌ساله‌تون حسودی می‌کنید؟ 😂

ات: بله! مشکلیه؟ 😑

نویسنده: نه، فقط انتظار نداشتم مادر خانواده رقیب خودش رو یه بچه‌ی پنج‌ساله ببینه! 😂

ات: نویسنده، ادامه بده وگرنه پارت بعدی نداریم. 🙂

نویسنده: چشم خانم رئیس! 😭

جونگ‌کوک که داشت از خنده خفه می‌شد، آملیا را روی صندلی نشاند.

ات آرام کنارشان نشست.

اما وقتی جونگ‌کوک بشقاب پنکیک را جلوی آملیا گذاشت، دوباره اخم کرد.

— چرا مال آملیا قلبیه؟ 😐

جونگ‌کوک:

— چون دخترمه.

ات:

— خب منم همسرتم! 😤

جونگ‌کوک چند ثانیه نگاهش کرد...

بعد یک پنکیک معمولی جلوی ات گذاشت.

— بفرما.

ات به بشقاب نگاه کرد.

— این چرا قلب نیست؟!

جونگ‌کوک خندید.

— چون تو با همین قیافه‌ی اخمو هم قلب منی. 😂❤️

ات خواست جواب بدهد که آملیا وسط حرف پرید:

— بابایییی! برای من شیر هم بریز!

جونگ‌کوک سریع بلند شد.

— چشم پرنسس.

ات با دهان باز به رفتنش نگاه کرد.

— ...

نویسنده: خب؟

ات: هیچی.

نویسنده: مطمئنی؟

ات: کاملاً.

نویسنده: پس چرا داری به لیوان شیر نگاه می‌کنی انگار دشمن خونیته؟ 😂

ات زیر لب گفت:

— چون اون لیوان هم بیشتر از من مورد توجه قرار گرفت! 😑

چند دقیقه بعد، جونگ‌کوک برگشت و کنار آملیا نشست.

آملیا سرش را روی شانه‌ی پدرش گذاشت.

جونگ‌کوک موهایش را نوازش کرد.

— امروز بابایی می‌بره‌ت پارک.

چشم‌های آملیا برق زد.

— واقعاً؟! 😍

— آره.

ات ناگهان گفت:

— منم میام.

جونگ‌کوک لبخند زد.

— معلومه که میای عشقم.

ات با غرور سر تکان داد.

— خوبه. چون نمی‌ذارم شما دوتا بدون من خوش بگذرونید. 😌

آملیا خندید.

— مامانی حسوده!

ات:

— آملیاااا! 😭😂

نویسنده: و این‌گونه بود که یک خانواده‌ی سه‌نفره برای رفتن به پارک آماده شدند...

البته من هنوز نمی‌دانستم این گردش ساده قرار است شروع دردسرهای بزرگی باشد.

چون درست وقتی همه آماده شدند، زنگ در به صدا درآمد...

جونگ‌کوک در را باز کرد.

و پشت در، کسی ایستاده بود که قرار بود زندگی آرام آن‌ها را کاملاً به‌هم بریزد...

ادامه دارد... 👀🔥
دیدگاه ها (۰)

عررررر به یکی از آرزو هام رسیدم😭🥺انقد ذوق میکنم حمایتاتون رو...

ولی من دخترت بودم، بابا... 🥀باران شدیدی می‌بارید.دختر جوان پ...

🌑 وارث سایه‌ها — پارت ۲۹«قولی برای همیشه»سه ماه گذشته بود.بر...

Forced love

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط