💗 پارت دوم | «این دیگه کیه؟!»
💗 پارت دوم | «این دیگه کیه؟!»
جونگکوک دستش روی دستگیرهی در ماند.
ات از پشت سرش سرک کشید.
— کیه؟
جونگکوک چند لحظه ساکت ماند.
جلوی در، خانم همسایه ایستاده بود؛ همان خانمی که همیشه برای هر چیزی یک سؤال اضافه داشت! 😂
— سلام جونگکوک، میخواستم یه چیزی—
هنوز حرفش تمام نشده بود که آملیا از پشت پای جونگکوک بیرون آمد.
— بابایی! بریم پارک! 😍
ات فوراً دست به سینه شد.
— بله، بریم پارک... بالاخره اگر آقای جونگکوک اجازه بدن! 😑
جونگکوک خندید.
— حسود شدی؟
— من؟! هرگز! 😌
نویسنده: دروغ گفت.
ات: نویسنده؟
نویسنده: بله؟
ات: تو چرا همیشه طرف جونگکوکی؟ 😑
نویسنده: چون شخصیت مرد داستان جذابه.
ات: 😐
جونگکوک: 😌
ات: شما دوتا خیلی رو اعصابید!
آملیا دست جونگکوک را گرفت.
— بابایی بیاااا!
جونگکوک خم شد و کفشهای آملیا را مرتب کرد.
— صبر کن پرنسس.
ات از دور نگاهشان میکرد.
— منم کفشم بازه... 😐
جونگکوک سرش را بالا آورد.
— خودت ببند عشقم. 😂
ات با ناباوری:
— وای! پس وقتی آملیا چیزی بخواد، آقای جنتلمن میشی، ولی من که چیزی میخوام باید خودم انجام بدم؟!
جونگکوک خندید و جلو آمد.
— بیا اینجا.
بعد زانو زد و بند کفش ات را هم بست.
ات با رضایت لبخند زد.
— خب... این بهتر شد. 😌❤️
نویسنده: بالاخره صلح برقرار شد!
ات: ساکت شو نویسنده.
نویسنده: چشم. 😭
---
چند دقیقه بعد، هر سه به پارک رسیدند.
آملیا با ذوق به سمت تاب دوید.
— بابایی! هلم بده!
جونگکوک پشت تاب رفت و شروع کرد به هل دادن.
— محکمتر؟
— آرههههه! 😍
ات روی نیمکت نشست.
یک دقیقه...
دو دقیقه...
پنج دقیقه...
بالاخره نتوانست تحمل کند.
— جونگکوک!
— جانم؟
— منم تاب میخوام.
جونگکوک با تعجب نگاهش کرد.
— ات، تو بزرگ شدی! 😂
— خب که چی؟! 😤
آملیا از روی تاب خندید.
— مامانی میخواد تاببازی کنه! 😂
ات با اخم گفت:
— آملیا تو دخالت نکن!
جونگکوک خندید.
— باشه، بیا.
ات با غرور رفت سمت تاب.
اما همین که نشست، جونگکوک شروع کرد به هل دادن.
— آرومتررر! 😭
— خودت گفتی تاب میخوای!
— من نمیدونستم اینقدر بلندی! 😂
آملیا از خنده روی زمین افتاد.
نویسنده: دوستان، این خانواده واقعاً به یک روانشناس نیاز داره.
جونگکوک: نویسنده، تو خودت ما رو ساختی! 😑
نویسنده: خب... اشتباه کردم. 😂
ات: بالاخره اعتراف کرد!
ناگهان آملیا با ذوق به سمت جونگکوک دوید.
— بابایی بغلم کن!
جونگکوک بدون معطلی او را بغل کرد.
ات دوباره اخم کرد.
— باز شروع شد... 😑
جونگکوک با خنده گفت:
— عشقم، اون پنج سالشه.
ات آرام گفت:
— میدونم...
جونگکوک نگاهش کرد.
ات لب پایینش را جمع کرد.
— فقط... دلم میخواد گاهی منم مثل آملیا برات مهم باشم.
لبخند جونگکوک محو شد.
آملیا هم سرش را روی شانهی پدرش گذاشت.
جونگکوک یک دستش را دور آملیا نگه داشت و دست دیگرش را به سمت ات دراز کرد.
— تو برای من مهمترین آدمی.
ات دستش را گرفت.
— حتی بیشتر از آملیا؟
جونگکوک خندید.
— شما دوتا اصلاً قابل مقایسه نیستید. آملیا دختر کوچولوی منه... تو عشق زندگی منی.
ات لبخند زد.
اما درست همان لحظه آملیا گفت:
— بابایی!
— جانم؟
— مامانی رو هم بغل کن.
جونگکوک خندید.
— چشم پرنسس.
ات با تعجب:
— تو چرا از دختر پنجسالهمون دستور میگیری؟ 😂
جونگکوک:
— چون رئیس واقعیه. 😌
ات:
— یعنی من چیام؟!
آملیا با جدیت گفت:
— مامانی معاون! 😂
نویسنده: من دیگه نمیتونم... 😂😭
ات: نویسنده، تو بخند، ولی پارت بعدی رو یادت نره!
نویسنده: چشم خانم معاون! 😂
ات: 😑
جونگکوک: 😂❤️
و اینطور، دعوای حسادتآمیز ات تبدیل شد به یک آغوش سهنفره...
غافل از اینکه هنوز یک اتفاق مهم دیگر باقی مانده بود؛ اتفاقی که قرار بود ات را برای اولین بار واقعاً حسود کند... 👀
ادامه دارد... 💗
جونگکوک دستش روی دستگیرهی در ماند.
ات از پشت سرش سرک کشید.
— کیه؟
جونگکوک چند لحظه ساکت ماند.
جلوی در، خانم همسایه ایستاده بود؛ همان خانمی که همیشه برای هر چیزی یک سؤال اضافه داشت! 😂
— سلام جونگکوک، میخواستم یه چیزی—
هنوز حرفش تمام نشده بود که آملیا از پشت پای جونگکوک بیرون آمد.
— بابایی! بریم پارک! 😍
ات فوراً دست به سینه شد.
— بله، بریم پارک... بالاخره اگر آقای جونگکوک اجازه بدن! 😑
جونگکوک خندید.
— حسود شدی؟
— من؟! هرگز! 😌
نویسنده: دروغ گفت.
ات: نویسنده؟
نویسنده: بله؟
ات: تو چرا همیشه طرف جونگکوکی؟ 😑
نویسنده: چون شخصیت مرد داستان جذابه.
ات: 😐
جونگکوک: 😌
ات: شما دوتا خیلی رو اعصابید!
آملیا دست جونگکوک را گرفت.
— بابایی بیاااا!
جونگکوک خم شد و کفشهای آملیا را مرتب کرد.
— صبر کن پرنسس.
ات از دور نگاهشان میکرد.
— منم کفشم بازه... 😐
جونگکوک سرش را بالا آورد.
— خودت ببند عشقم. 😂
ات با ناباوری:
— وای! پس وقتی آملیا چیزی بخواد، آقای جنتلمن میشی، ولی من که چیزی میخوام باید خودم انجام بدم؟!
جونگکوک خندید و جلو آمد.
— بیا اینجا.
بعد زانو زد و بند کفش ات را هم بست.
ات با رضایت لبخند زد.
— خب... این بهتر شد. 😌❤️
نویسنده: بالاخره صلح برقرار شد!
ات: ساکت شو نویسنده.
نویسنده: چشم. 😭
---
چند دقیقه بعد، هر سه به پارک رسیدند.
آملیا با ذوق به سمت تاب دوید.
— بابایی! هلم بده!
جونگکوک پشت تاب رفت و شروع کرد به هل دادن.
— محکمتر؟
— آرههههه! 😍
ات روی نیمکت نشست.
یک دقیقه...
دو دقیقه...
پنج دقیقه...
بالاخره نتوانست تحمل کند.
— جونگکوک!
— جانم؟
— منم تاب میخوام.
جونگکوک با تعجب نگاهش کرد.
— ات، تو بزرگ شدی! 😂
— خب که چی؟! 😤
آملیا از روی تاب خندید.
— مامانی میخواد تاببازی کنه! 😂
ات با اخم گفت:
— آملیا تو دخالت نکن!
جونگکوک خندید.
— باشه، بیا.
ات با غرور رفت سمت تاب.
اما همین که نشست، جونگکوک شروع کرد به هل دادن.
— آرومتررر! 😭
— خودت گفتی تاب میخوای!
— من نمیدونستم اینقدر بلندی! 😂
آملیا از خنده روی زمین افتاد.
نویسنده: دوستان، این خانواده واقعاً به یک روانشناس نیاز داره.
جونگکوک: نویسنده، تو خودت ما رو ساختی! 😑
نویسنده: خب... اشتباه کردم. 😂
ات: بالاخره اعتراف کرد!
ناگهان آملیا با ذوق به سمت جونگکوک دوید.
— بابایی بغلم کن!
جونگکوک بدون معطلی او را بغل کرد.
ات دوباره اخم کرد.
— باز شروع شد... 😑
جونگکوک با خنده گفت:
— عشقم، اون پنج سالشه.
ات آرام گفت:
— میدونم...
جونگکوک نگاهش کرد.
ات لب پایینش را جمع کرد.
— فقط... دلم میخواد گاهی منم مثل آملیا برات مهم باشم.
لبخند جونگکوک محو شد.
آملیا هم سرش را روی شانهی پدرش گذاشت.
جونگکوک یک دستش را دور آملیا نگه داشت و دست دیگرش را به سمت ات دراز کرد.
— تو برای من مهمترین آدمی.
ات دستش را گرفت.
— حتی بیشتر از آملیا؟
جونگکوک خندید.
— شما دوتا اصلاً قابل مقایسه نیستید. آملیا دختر کوچولوی منه... تو عشق زندگی منی.
ات لبخند زد.
اما درست همان لحظه آملیا گفت:
— بابایی!
— جانم؟
— مامانی رو هم بغل کن.
جونگکوک خندید.
— چشم پرنسس.
ات با تعجب:
— تو چرا از دختر پنجسالهمون دستور میگیری؟ 😂
جونگکوک:
— چون رئیس واقعیه. 😌
ات:
— یعنی من چیام؟!
آملیا با جدیت گفت:
— مامانی معاون! 😂
نویسنده: من دیگه نمیتونم... 😂😭
ات: نویسنده، تو بخند، ولی پارت بعدی رو یادت نره!
نویسنده: چشم خانم معاون! 😂
ات: 😑
جونگکوک: 😂❤️
و اینطور، دعوای حسادتآمیز ات تبدیل شد به یک آغوش سهنفره...
غافل از اینکه هنوز یک اتفاق مهم دیگر باقی مانده بود؛ اتفاقی که قرار بود ات را برای اولین بار واقعاً حسود کند... 👀
ادامه دارد... 💗
- ۲۰۰
- ۲۹ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط