آن یار که عهد دوستاری بشکست

آن یار که عهد دوستاری بشکست
می‌رفت و منش گرفته دامان در دست
می‌گفت دگرباره به خوابم بینی
پنداشت که بعد از آن مرا خوابی هست

سعدی
دیدگاه ها (۱۱)

و عشق اگر پرنده‌ای بودکه پرّ می‌‌کشیدبه آسمانِ شهرِ تو می‌‌ر...

گفت میروم و رفتمرد بود!پای حرفش ماندگفت میروم نرفتزن بود پای...

اگر دروغ رنگ داشتهر روز شایددهها رنگین کمان ، در دهان مانطفه...

نبض مرا بگیر و ببر نام خویش راتا خون بدل به باده شود در رگان...

سـبد آرزوهــــایم را برای امـــروزتــانبا شــــــادی حــس خـ...

همه با یار خوش و من به غم یار خوشمسخت کاری است ولی من به همی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط