{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

او از غرق شدن می ترسید !

او از غرق شدن می ترسید !
برای همین ، هیچ وقت شنا نمی کرد ...
سوار قایق نمی شد ...
حمام نمی کرد ...
و به آبگیری پا نمی گذاشت !
شب و روز در خانه می نشست،
در را به روی خود قفل می کرد،
به پنجره ها میخ می کوبید،
و از ترس اینکه موجی سر برسد،
مثل بید می لرزید و اشک می ریخت !
عاقبت آن قدر گریه کرد،
که اتاق پر شد از اشک !
و او را درخود، غرق کرد ... ..

شل سیلو استاین
دیدگاه ها (۱)

با غمِ تنهایی ام دیگر مدارا کرده امبا خودم یک خلوتِ جانانه ب...

هیتلرموسلینیاستالینناپلئونهمه احمق بودند !کدام مرد عاقلیبجای...

ردپاهاهمیشه حرفِ از رفتن نمیزنندامروزدو ردپا روی برف ها دیدم...

یکی از روزهای چهل سالگیتدر میان گیر و دار زندگی ملال آورتلاب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط