{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

یکی از روزهای چهل سالگیت

یکی از روزهای چهل سالگیت
در میان گیر و دار زندگی ملال آورت
لابه لای آلبوم عکس هایت
عکس دختری مو مشکی را پیدا میکنی

زندگی برای چند لحظه متوقف میشود
و قبض های برق و آب برایت بی اهمیت

تازه میفهمی
بیست سال پیش
چه بی رحمانه
او را
در هیاهوی زندگی جا گذاشتی!

یغما گلرویی
دیدگاه ها (۱)

ردپاهاهمیشه حرفِ از رفتن نمیزنندامروزدو ردپا روی برف ها دیدم...

او از غرق شدن می ترسید !برای همین ، هیچ وقت شنا نمی کرد ...س...

مردم دوست دارند شعر بخواننداما عاشقانهکوتاهسادهپس بی مقدمهسر...

به نظر همان شده بود که می خواست !دماغش کوچک و سر بالا گونه ا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط