{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ردپاها

ردپاها
همیشه حرفِ از رفتن نمیزنند
امروز
دو ردپا روی برف ها دیدم
آنقدر نزدیک بهم
که میشد فهمید
جاهایی که جایِ پایشان بیشتر آب شده
همدیگر را بوسیده اند!
حتی فهمیدم
در طول مسیر
"دوستت دارم" های زیادی بهم گفته اند...

حمزه کریم تباح فر
دیدگاه ها (۱)

او از غرق شدن می ترسید !برای همین ، هیچ وقت شنا نمی کرد ...س...

با غمِ تنهایی ام دیگر مدارا کرده امبا خودم یک خلوتِ جانانه ب...

یکی از روزهای چهل سالگیتدر میان گیر و دار زندگی ملال آورتلاب...

مردم دوست دارند شعر بخواننداما عاشقانهکوتاهسادهپس بی مقدمهسر...

پارت ۶۳معامله نهاییویو رین ::لباس های اضافی که کیکو به زور ت...

I'm not jealous part 60اسم دختر کوچولوشون هارامه خیلی کیوته ...

ستاره ی من(پارت ۲)

فصل دومپارت بیست و ششم | دوباره از نوبعد از آن شب...برای اول...

رمان: دوست پسرِ روانیپارت ۶: سایه‌ای در سکوتهنوز نفس‌نفس می‌...

وقتی اون تورو به سرپرستی میگیره و....p7جلومو که نگاه کردم د...

𝐀 𝐕𝐨𝐰 𝐁𝐞𝐧𝐞𝐚𝐭𝐡 𝐭𝐡𝐞 𝐁𝐥𝐨𝐨𝐝 𝐌𝐨𝐨𝐧Season¹PART⁵(چه‌رین+)(تهیونگ–)(پ...

پارت ۲ ویو ا.ت با صدای مزخرف زنگ گوشیم از خواب بلند شدم چند ...

چند پارتی جونگ کوک

سناریو ریندو برف کوچولوی من)) به نرده نزدیک شد. حواسش بود خو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط