{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

PR

#P𝗔R𝗧 : 46
#𝗖r𝗲e𝗽y_𝗟o𝘃e
عـشـقِ تَـرسـنـٰاک
✦...............................
❗: بک فلورا شب گذشته توسط مافیا گشته شد بک فلورا شهروند بود .
...
«ویو ته»
تهیونگ:چطور اینو به بقیه بگم؟؟
هانا درحالی که توی سالن با استرس قدم برمیداشت گفت
هانا:فکرمیکنی واسه من اسونه؟میدونی اگه خوانوادم بفهمن چه بلایی سرم میارن؟
دستی به موهام کشیدم و عصبی نگاش کردم..
هانا:همش تقصیر توعه
تهیونگ:تقصیر من؟خراب بودن خودتو گردن من ننداز.
هانا اومد جلو و یقمو گرفت و داد زد
هانا:هرچی باشه تو پدر بچمی
کوک که جلوی در سالن بود با تعجب گفت
جونگکوک:چی؟
نگاهی بهش کردم و گفتم
تهیونگ:درسته
جونگکوک جلو اومد و با صدای نسبتاً بلندی روبه من گفت
جونگکوک:احمق تو چیکار کردی؟
هانا:جونگ..
هانول:اینجا چه خبره کی حـا.ملست
همینو کم داشتیم
هانا سریع به سمت هانول رفت و خودشو توی بـغلش جا کرد
هانا:من..از ته تهیونگ
هانول با تعجب نگاهشو بین منو هانا چرخوند و گفت
هانول:واقعا؟
تهیونگ:چیه نکنه نمیدونستی رفیقت یکی مثل خودته؟
جونگکوک:حرف دهنتو بفهم
عصبی خندیدم این پسر معلوم نیست با خودش چند چنده بعد ادعا داره عاشق لاراعه اخه تو از عشق چی میدونی
تهیونگ:چیشد یهو؟حست بهش برگشت؟
جونگکوک اومد جلو و یقتمو گرفت گفت
جونگکوک:به عنوان پسر عموش حق ندارم ازش دفاع کنم؟
لارا وارد سالن شد با دیدن ما سریع اومد و جونگکوک رو ازم جدا کرد اروم گفت
لارا:آدم باش جونگکوک!
کوک عقب رفت و کنار هانول وایستاد دستشو دور کمرش گذاشت و به ما نگاه کرد
هانول خودشو به جونگکوک چسبوند و با عشـوه گفت
هانول:کوکی..میشه از اینجا بریم
لارا:اره برید
جونگکوک:برای رفتن نیازی به اجازه تو نداریم
هانا روی زمین افتاد و شکمشو گرفت سریع اشک ریخت و گفت
هانا:ترو خدا بس کنید..حالم بده
به سمتش رفتم و براید بغـلش کردم که لارا با تعجب نگاهم کرد
تهیونگ:به وقتش..توضیح میدم
سری به معنی باشه تکـون داد که هانا رو بردم تو اتاقش و درو بستم روی تخت گذاشتمش پتو رو انداختم روش و گفتم
تهیونگ:جایی نرو استراحت کن
هانا:چشم
...
«ویو لارا»
همینجوری توی سالن با حالت چندشی به عشق بازی های هانول و جونگکوک نگاه میکردم ولی فکرم جای دیگه ای بود
خوابی که دیشب دیدم گیچم میکرد چرا باید تو خواب با کسی باشم که یکی توی زندگیشه؟
چنددقیقه گذشت که تهیونگ اومد به سمتش رفتم و دستشو گرفتم
لارا:اینجا چه خبره
تهیونگ اشاره به کوک و هانول که همو میـ.بوسیدن گفت
تهیونگ:بهتر نیست بریم یه جای دیگه؟
نگاه کوتاهی بهشون انداختم با جونگکوک چشم تو چشم شدم سریع نگاهمو به تهیونگ دادم و گفتم
لارا:باشه بریم
...
«ویو کوک»
بعد رفتن تهیونگ و لارا از هانول جداشدم
جونگکوک:ازم دورشو
هانول:چیکار میکنی کوک..من بازیچه تو نیستم که بخاطر در اوردن حرس لارا باهام بازی کنی!
جونگکوک:اولا تو منو بازیچت کردی چرا من نکنم؟دوم اینکه نمیخوام حرسش رو دربیارم میخوام ازم متنفر بشه
هانول خندید و گفت
هانول:خیلی کینه ای هستی جئون...اون دختره کشته مرده تو نیست حتی اگه دقت هم کنی میبینی چشم دیدنتو نداره
جونگکوک:هروقت باهات حرف میزنم موضوع رو به گذشته ربط میدی کی میخوای دست از این رفتارای مزخرفت بکشی؟
هانول:هروقت که تو منو بپذیری..به عنوان پارتنرت و همسر آیندت
جونگکوک:من با پس مونده هیونجین کاری ندارم!
دیدگاه ها (۲)

#P𝗔R𝗧 : 47〖#𝗖r𝗲e𝗽y_𝗟o𝘃e〗 عـشـقِ تَـرسـنـٰاک✦.............

سلامممم چطوریدمیخوام درباره فیک هایی که قراره بنویسم یه چیزا...

#PAR𝗧 : 45〖#𝗖r𝗲e𝗽y_𝗟o𝘃e〗 عـشـقِ تَـرسـنـٰاک✦..............

#P𝗔R𝗧 : 44〖#𝗖r𝗲e𝗽y_𝗟o𝘃e〗 عـشـقِ تَـرسـنـٰاک✦.............

#دبیرستان_مخفی_من پارت ۲۱*ویو هانا*(فلش بک به فردا) با دل در...

Part:115Part:115فردا صبح همه سر میز صبحونهمادرته : امممم کیا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط