{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

PR

#P𝗔R𝗧 : 47
#𝗖r𝗲e𝗽y_𝗟o𝘃e
عـشـقِ تَـرسـنـٰاک
✦...............................
جونگکوک:من با پس مونده هیونجین کاری ندارم!
هانول چهرش کمی غمگین شد و گفت
هانول:کوک من فقط..
ادامه حرفشو نگفت و بغضش ترکید زد زیر گریه خونسرد زل زدم بهش..تازه متوجه شدم چقد از این دختر بدم میاد موندم چطور یه زمانی حاضر بودم جونمم براش بدم
...
«ویو لارا»
باورم نمیشه چطور هانا از تهیونگ بچه داره..به تهیونگ نگاه کردم و گفتم
لاذا:میخوای بپذیریش؟
ته:چیکارکنم..هیچ راهی ندارم
لارا:هانا یه..
تهیونگ:ولی فعلا باید ازش مراقبت کنم کسی اسیبی بهش نزنه.
چطور الان بهش بگم مادر بچت مافیاست؟ اصلا از کجا معلوم بچه تهیونگه؟
هوففف بیخیال کلا همچی عوض میشه..
دستی بین موهای بلندم که باز بودن کشیدم چند تاز مو لای دستم گیر کرد..بخاطر استرس موهامم دارن میریزن دیگه چی مونده که سرم بیاد
تهیونگ:تو برو توی اتاق منم یه سر به هانا میزنمو زود میام..
...
«ویو جونگکوک»
درحال بحث کردن با هانول بودم که همش درباره عشقی که قبلا داشتیم حرف میزد با دیدن مایک یا بهتره بگم...ساکت شدیم
مایک:اوه میبینم که باز برگشتید به هم
نگاهی بهش کردم با همون لباس فرم های چرتی که دیروز تنش بود...
به هانول نگاه میکرد هانول با دیدنش سریع گفت
هانول:من من دیگه میرم
قبل اینکه بره دستشو محکم گرفتم و گفتم
جونکوک:امروز همچی رو همین جا تموم میکنیم
مایک:چی؟بازی تازه شروع شده یعنی چی تمومش میکنی تازه دارم با اون دختره لارا حال میکنم
عصبی به سمتش رفتم و مشتی زدم توی شکمش..پخش زمین شد
با دیدن لارا که خودشو رسوند بالای سر هیونجین اخمی کردم دکتر باید لارا میشد نه تهیونگ.. همین مهربون بودن و سادگیشه که دلمو برده اولین بار که دیدمش با خودم گفتم "چه دختر ساده لوح و احمقیه" ولی اخر عاشق همین خصوصیاتش شدم چیشد که با دیدن لارا هانولی که از خودمم برام عزیز تر بود رو جوری فراموش کردم که انگار از اول وجود نداشته!!
با صدای لارا از افکارم بیرون اومدم با اون جسته ضریف و دستای کوچولوش داشت بهم مشت میزد اصلا متوجهش نشدم یهو نیشم باز شد که سریع جمعش کردم و زل زدم بهش
لارا:هویییی چرا جوابمو نمیدیییی
جونگکوک:چی؟چیگفتی؟
لارا:دارم میگم چیکار به بچه های مردم داری تو
مایک از پشت سر لارا که روی زمین افتاده بود گفت
مایک:عشقم ولش کن
لارا با تعجب نگاش کرد و گفت
لارا:عشقممم؟؟
مایک پوزخندی زد و گفت
مایک:مگه همین دیشب باهم نبودیم؟
لحضه ای قلبم تیر کشید..و باز هم من باختم باز عاشق کسی شدم که هیچ علاقه ای بهم نداره بازم ...(هویت اصلیش) عشقمو ازم گرفت
بدون توجه بهشون به سمت دستشویی حرکت کردم سیگاری از توی جیبم در اوردم و روشن کردم نه جونگکوک نباید بهش رحم کنی اونم مثل هانول تهش رفت با ... چرا باید بهش رحم کنم؟همونطور که باید انتقامم رو میگیرم.
...
«ویو لارا»
لارا:چی میگی کـ.سمـغر تو فقط بهم کمک کردی همین
مایک:منم همینو میگم
لارا:احمق الان جونگکوک دربارم چه فکری میکنه؟
مایک بلند شد و گفت
مایک:مگه مهمه؟
دیدگاه ها (۸)

سلامممم چطوریدمیخوام درباره فیک هایی که قراره بنویسم یه چیزا...

#P𝗔R𝗧 : 46〖#𝗖r𝗲e𝗽y_𝗟o𝘃e〗 عـشـقِ تَـرسـنـٰاک✦.............

#PAR𝗧 : 45〖#𝗖r𝗲e𝗽y_𝗟o𝘃e〗 عـشـقِ تَـرسـنـٰاک✦..............

#دبیرستان_مخفی_من پارت ۲۱*ویو هانا*(فلش بک به فردا) با دل در...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط