{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

مرورگر شما از پخش ویدیو پشتیبانی نمی‌کند.

my favorite enemy

my favorite enemy
p11
ویو جونگکوک:
جونگکوک عین مجسمه پشت میز چرمی‌اش خشک شده بود. لپ‌تاپ رو بسته بود، اما تصویر پیام ناشناس مثل یه ویروس توی ذهنش تکرار می‌شد: «مراقبش هستی؟»

تهیونگ که لحن جونگکوک رو خوب می‌شناخت، دیگه شوخی نمی‌کرد. با جدیت پرسید:

– کی بود؟ از کجا فهمیدی؟

جونگکوک با صدای خش‌دار جواب داد:

– یه پیام اومد. یه نفر داره الینا رو زیر نظر داره. نمی‌دونم کیه، اما اگر کسی بخواد به اون دست بزنه…

حرفش روی هوا ماند، اما منظورش کاملاً واضح بود. تهیونگ فهمید که اون «وظیفه‌ی انتقام»، حالا یه جور دیگه برای جونگکوک تعریف شده.

– منظورت چیه؟ تو که دنبال انتقام بودی. اون دختریه که…

– می‌دونم چی دنبال انتقامم! پدرش مادر منو کشت. حقشه که تاوان بده، اما نه الان، نه به دست یه غریبه!

جونگکوک عینکش رو که روی میز بود، برداشت و با حالتی غریب بهش خیره شد. انگار اون لنزها، دنیا روشفاف‌تر از همیشه نشون می‌دادن و اون توش یه چیزی رو اشتباه می‌دید.

– دیشب… وقتی اونجا بود، اون حس… مزخرفه. من نباید می‌بردمش خونه. من نباید می‌دیدمش.

تهیونگ دست به سینه ایستاد. اوضاع پیچیده بود. دوستی که سال‌ها برای انتقام برنامه‌ریزی کرده بود، حالا به خاطر یه دختر، مرزهاش رو عوض می‌کرد.

– جونگکوک، اگه واقعاً منظورت اینه که باید مراقبش باشی… پس باید دقیقاً بدونی چه خبره. ما توی اون مهمونی دیدیمش. تو بهش گفتی دنبال انتقامی. اون دختر هم ازت متنفره. اگه بفهمه داری ازش محافظت می‌کنی، دیوونه میشه.

جونگکوک به سمت در رفت.

– دیوونه بشه بهتر از اونه که بلایی سرش بیاد.

– یعنی چی؟

– یعنی خودم میرم دنبالش.

تهیونگ تعجب کرد.

– یعنی چی خودت میری دنبالش؟ اون دانشگاهه! تو رئیس شرکتی، نمی‌تونی بری حیاط مدرسه وایسی!

جونگکوک با یه نگاه به تهیونگ فهموند که نیازی بهنصیحت نیست.

– برو گزارش مالی رو بیار. من امروز یه جلسه مهم دارم. اما… کارهای امنیتی رو چک کن. هر کسی که به اسم رمز «پدر» دسترسی داره، باید زیر نظر باشه.

جونگکوک برگشت و به تهیونگ خیره شد.

– یه دقیقه صبر کن.

تهیونگ منتظر موند.

– اگه اون یه نفری که داره تعقیبش می‌کنه، یه نفری باشه که… از قصه‌ی ما خبر داره، یعنی بازی پیچیده‌تر از انتقام شخصی منه.

جونگکوک عینکش رو به چشم زد و یه لبخند سرد زد.

– خب، الینا. حالا تو شدی نقطه‌ی کور من تو این بازی
ویو بعد از مدرسه:
آخرین زنگ مدرسه خورد. صدای همهمه و شادی دانش‌آموزها که برای شروع تعطیلات آماده می‌شدن، تو هوا پیچیده بود. الینا کوله‌اش رو برداشت و همزمان با هلنا که داشت با هیجان از برنامه‌های آخر هفته‌شون حرف می‌زد، از کلاس بیرون اومد.

– …پس حتماً باید بیای! قول دادی!

الینا داشت لبخندی می‌زد که یهو حرفش رو قطع کرد.

– باشه هلنا، قول می‌دم. فقط بذار برم خونه یه چیزی عوض کنم.

همین که از در اصلی مدرسه خارج شد، حیاط مدرسه خلوت‌تر به نظر می‌رسید. چند تا از بچه‌ها هنوز مشغول بازی بودن، اما بیشترشون رفته بودن. هوا یه کم گرفته بود، انگار داشت ابری می‌شد.

همون حس غریب دوباره سراغش اومد. انگار یه چیزی در کمین بود.

با خودش گفت: این حس چیه دیگه؟ حتماً زیادی به اون ماجرای دیشب فکر کردم.داشت به سمت ایستگاه اتوبوس می‌رفت که یه ماشین سیاه رنگ، بدون هیچ نشونه‌ای، کنارش توقف کرد. شیشه‌ها دودی بودن و هیچ‌کس داخلش دیده نمی‌شد.

الینا اولش بی‌تفاوت رد شد، اما یه صدایی انگار از توی ذهنش گفت: «وایسا…»

یه لحظه مکث کرد. یه حس خیلی بدی بهش دست داد. انگار همین الان یه اتفاق بد قراره بیفته.

قبل از اینکه بتونه بفهمه چی شده، در ماشین باز شد و دو نفر با سرعت از ماشین پیاده شدن. صورتشون رو پوشونده بودن و خیلی سریع الینا رو گرفتن.

الینا سعی کرد جیغ بزنه، ولی دست جلوی دهنش رو گرفتن.

– ولش کنین! ولم کنین!

تلاشش بی‌فایده بود. خیلی سریع بلندش کردن و انداختنشون توی صندلی عقب ماشین. در رو محکم بستن و ماشین با سرعت دور شد.الینا داشت تقلا می‌کرد، سعی می‌کرد ببینه کی هستن، اما فقط تاریکی و بوی عطر تند مردونه رو حس می‌کرد.

چند لحظه بعد، سرش به جایی خورد و حس کرد چشم‌هاش داره سنگین میشه…

آخرین چیزی که شنید، صدای خشن یه نفر بود که گفت: «رئیس گفته…»

بعد همه جا تاریک شد.
#فیکشن #فیکشن #ویسگون #اکسپلور #تهیونگ #جونگکوک #تهیونگ #جونگکوک #فیکشن #ویسگون #اکسپلورر
دیدگاه ها (۳)

my favorite enemy p10زنگ تفریح شد. صدای همهمه دانش‌آموزا فضا...

خوشگل رو فالو کنیددددد🩷

my favorite enemy p8ویو تهیونگداشتم با الینا حرف میزدم که جو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط