my favorite enemy
my favorite enemy
p12
جونگکوک ویو:
جونگکوک توی اتاقش بود و داشت روی یه پروندهی مالی تمرکز میکرد، اما ذهنش مثل یه کلاف سردرگم بود. انگشتهاش روی میز ضرب میگرفت که یهو درِ اتاق با شدت باز شد. تهیونگ بود. رنگش پریده بود و گوشیش توی دستش میلرزید.
تهیونگ: جونگکوک… دوربینهای مداربستهی اطراف اکادمی… اون ماشین.
جونگکوک سرش رو بلند کرد، نگاهش سرد بود، اما با شنیدن اسم اکادمی، قلبش یه لحظه از حرکت ایستاد. بلافاصله از روی صندلی بلند شد و تبلت تهیونگ رو از دستش قاپید.
تصویرِ سیاه و سفیدِ دوربین خیابون بود. الینا… با همون کولهپشتیِ آبیرنگش داشت راه میرفت. درست همون لحظه، یه ماشینِ سیاه، بدون پلاک، راهش رو بست. دو تا هیکلِ درشت پیاده شدن و… همه چیز خیلی سریع اتفاق افتاد. جیغِ بیصدای الینا توی ذهن جونگکوک پیچید.
جونگکوک تبلت رو با چنان شدتی روی میز کوبید که صدای برخوردش توی اتاق پیچید. رگهای گردنش متورم شده بود. فریاد زد:
جونگکوک: لعنت به این بازی! کجان؟! ردشون رو زدی؟
تهیونگ که سعی میکرد خودش رو آروم نگه داره، سریع سمت سیستمش رفت.
تهیونگ: دارم روی جیپیاسِ اون منطقهای که ماشین واردش شد کار میکنم. اما جونگکوک… این کارِ یه آدمِ معمولی نیست. اونا دقیقاً میدونستن کی باید برن. اونا منتظر بودن.
جونگکوک کتش رو از روی صندلی چنگ زد و با قدمهای بلند سمت در رفت. چشمهاش، که همیشه سرد و بیتفاوت بود، حالا مثل آتیش میسوخت. انگار تمامِ اون فکرِ انتقام، تمامِ اون سالهای نفرت، توی یه لحظه رنگ باخت و جاش رو به یه غریزهی حیوانی برای محافظت داد.
جونگکوک: انتقام من ازش، حقِ منه. فقط من حق دارم اون رو به زانو دربیارم. هیچ حرومزادهی دیگهای حق نداره دستِ کثیفش رو به الینا بزنه.
تهیونگ سوییچ ماشین رو پرت کرد سمتش.
تهیونگ: میدونم. ولی اگه اونا همونایی باشن که فکر میکنیم؟
جونگکوک دمِ در متوقف شد. نگاهش به افقِ شهر بود، به جایی که الینا رو برده بودن. با صدای آروم، اما ترسناکی گفت:
جونگکوک: اگه باشن، امشب آخرین شبیه که نفس میکشن.
هلنا ویو:
توی خونه بودم داشتم لباس عوض میکردم که گوشیم زنگ خورد.
هلنا: الو؟
براندا: هلنا...هلنا من..من دیدم الینا رو از جلوی مدرسه دزدین!
هلنا هنوز کیفش رو روی دوشش نینداخته بود که وقتی براندا این حرف رو زد یک جا وایستاد و گوشی از دستش افتاد.
هلنا برای چند ثانیه فکر کرد شاید اشتباهه. شاید یکی شوخی کرده باشه.اما هر چی چشماش رو تندتر میکرد، واقعیت واضحتر میشد.
همون حسِ وحشتِ بیدلیل که آدمها معمولاً قبل از اتفاقهای بد تجربه میکنن—این بار بیرحمانه درست بود.
زیر لب گفت:
هلنا: نه… نه… الینا… تو چرا…؟
چند دقیقه بعد، اشکهاش دیگه سعی نمیکردن خودشو قانع کنن که بیخطرن.
لباسش رو همونطور نیمهپوشیده برداشت، کفشهاش رو جفت کرد و بیوقفه راه افتاد سمت شرکت جونگکوک.
تا وقتی تاکسی به مقصد رسید، صدای گریهاش توی سرش میچرخید.
او برای اولین بار توی زندگیاش حس کرد ترس میتونه مثل یک نفر بایسته کنارش و دستش رو بگیره… فقط که دستِ ترس، سردتر از همه چیز بود.
ورودی شرکت شلوغ نبود. همه چیز بیش از حد مرتب و رسمی بود؛ مثل اینکه اینجا هیچ اتفاق بدی نمیتونه رخ بده.
ارکان اونجامتوجه هلنا شدن. هلنا به سمتشون رفت و با صدای بغض دار پرسید تهیونگ کجاست؟
یکی از کارکنان: آقای تهیونگ… با رئیس رفته بیرون
برای لحظهای نفس هلنا برید
هلنا خودش رو کنترل نکرد. وارد مسیر رفتنشون شد، پشت سرِ درهایی که تازه باز شده بودن.
و همون لحظه تقریباً مثل یک فیلم چشمش افتاد به تهیونگ و جونگکوک.
جونگکوک سریع و بیتعارف داشت میرفت، مثل همیشه با همون نگاهِ تیز و کنترلنشده.
تهیونگ اما وقتی هلنا رو دید، مکث کرد… و مکثش فقط یک ثانیه نبود؛ انگار کل بدنش به حالت آمادهباش رفت.
هلنا: تهیونگ… الینا… الینا رو دزدیدن… من فهمیدم… من ..من نتونستم…
اشکش روی گونههاش افتاد و نتونست ادامه بده.
فقط نگاهش بین تهیونگ و ورودی ساختمان چرخید، انگار دنبال یک پاسخ میگشت که وجود نداشت.
تهیونگ به جای اینکه اول بپرسه «چطوری فهمیدی»، مستقیم نزدیکتر شد.
نگاهش از صورت هلنا نرفت.
نگران بو خیلی بیشتر از نگرانی معمول یک آدم برای یک دوست.
دستش رو آروم اما محکم گرفت طوری که هلنا احساس امنیت کنه، اما نه از جنس خیال از جنس واقعیت.
تهیونگ: هلنا… آروم.
صداش پایینتر بود، انگار فقط برای او ساخته شده بود.
تهیونگ: تو چرا اینجا اومدی؟ بهت گفتم… که امروز بیرون نیای.
هلنا سکوت کرد...
#فیکشن #فیکشن #تهیونگ #جونگکوک #ویسگون #بی_تی_اس #فیکشن #جونگکوک #اکسپلورر #جونگکوک #تهیونگ
p12
جونگکوک ویو:
جونگکوک توی اتاقش بود و داشت روی یه پروندهی مالی تمرکز میکرد، اما ذهنش مثل یه کلاف سردرگم بود. انگشتهاش روی میز ضرب میگرفت که یهو درِ اتاق با شدت باز شد. تهیونگ بود. رنگش پریده بود و گوشیش توی دستش میلرزید.
تهیونگ: جونگکوک… دوربینهای مداربستهی اطراف اکادمی… اون ماشین.
جونگکوک سرش رو بلند کرد، نگاهش سرد بود، اما با شنیدن اسم اکادمی، قلبش یه لحظه از حرکت ایستاد. بلافاصله از روی صندلی بلند شد و تبلت تهیونگ رو از دستش قاپید.
تصویرِ سیاه و سفیدِ دوربین خیابون بود. الینا… با همون کولهپشتیِ آبیرنگش داشت راه میرفت. درست همون لحظه، یه ماشینِ سیاه، بدون پلاک، راهش رو بست. دو تا هیکلِ درشت پیاده شدن و… همه چیز خیلی سریع اتفاق افتاد. جیغِ بیصدای الینا توی ذهن جونگکوک پیچید.
جونگکوک تبلت رو با چنان شدتی روی میز کوبید که صدای برخوردش توی اتاق پیچید. رگهای گردنش متورم شده بود. فریاد زد:
جونگکوک: لعنت به این بازی! کجان؟! ردشون رو زدی؟
تهیونگ که سعی میکرد خودش رو آروم نگه داره، سریع سمت سیستمش رفت.
تهیونگ: دارم روی جیپیاسِ اون منطقهای که ماشین واردش شد کار میکنم. اما جونگکوک… این کارِ یه آدمِ معمولی نیست. اونا دقیقاً میدونستن کی باید برن. اونا منتظر بودن.
جونگکوک کتش رو از روی صندلی چنگ زد و با قدمهای بلند سمت در رفت. چشمهاش، که همیشه سرد و بیتفاوت بود، حالا مثل آتیش میسوخت. انگار تمامِ اون فکرِ انتقام، تمامِ اون سالهای نفرت، توی یه لحظه رنگ باخت و جاش رو به یه غریزهی حیوانی برای محافظت داد.
جونگکوک: انتقام من ازش، حقِ منه. فقط من حق دارم اون رو به زانو دربیارم. هیچ حرومزادهی دیگهای حق نداره دستِ کثیفش رو به الینا بزنه.
تهیونگ سوییچ ماشین رو پرت کرد سمتش.
تهیونگ: میدونم. ولی اگه اونا همونایی باشن که فکر میکنیم؟
جونگکوک دمِ در متوقف شد. نگاهش به افقِ شهر بود، به جایی که الینا رو برده بودن. با صدای آروم، اما ترسناکی گفت:
جونگکوک: اگه باشن، امشب آخرین شبیه که نفس میکشن.
هلنا ویو:
توی خونه بودم داشتم لباس عوض میکردم که گوشیم زنگ خورد.
هلنا: الو؟
براندا: هلنا...هلنا من..من دیدم الینا رو از جلوی مدرسه دزدین!
هلنا هنوز کیفش رو روی دوشش نینداخته بود که وقتی براندا این حرف رو زد یک جا وایستاد و گوشی از دستش افتاد.
هلنا برای چند ثانیه فکر کرد شاید اشتباهه. شاید یکی شوخی کرده باشه.اما هر چی چشماش رو تندتر میکرد، واقعیت واضحتر میشد.
همون حسِ وحشتِ بیدلیل که آدمها معمولاً قبل از اتفاقهای بد تجربه میکنن—این بار بیرحمانه درست بود.
زیر لب گفت:
هلنا: نه… نه… الینا… تو چرا…؟
چند دقیقه بعد، اشکهاش دیگه سعی نمیکردن خودشو قانع کنن که بیخطرن.
لباسش رو همونطور نیمهپوشیده برداشت، کفشهاش رو جفت کرد و بیوقفه راه افتاد سمت شرکت جونگکوک.
تا وقتی تاکسی به مقصد رسید، صدای گریهاش توی سرش میچرخید.
او برای اولین بار توی زندگیاش حس کرد ترس میتونه مثل یک نفر بایسته کنارش و دستش رو بگیره… فقط که دستِ ترس، سردتر از همه چیز بود.
ورودی شرکت شلوغ نبود. همه چیز بیش از حد مرتب و رسمی بود؛ مثل اینکه اینجا هیچ اتفاق بدی نمیتونه رخ بده.
ارکان اونجامتوجه هلنا شدن. هلنا به سمتشون رفت و با صدای بغض دار پرسید تهیونگ کجاست؟
یکی از کارکنان: آقای تهیونگ… با رئیس رفته بیرون
برای لحظهای نفس هلنا برید
هلنا خودش رو کنترل نکرد. وارد مسیر رفتنشون شد، پشت سرِ درهایی که تازه باز شده بودن.
و همون لحظه تقریباً مثل یک فیلم چشمش افتاد به تهیونگ و جونگکوک.
جونگکوک سریع و بیتعارف داشت میرفت، مثل همیشه با همون نگاهِ تیز و کنترلنشده.
تهیونگ اما وقتی هلنا رو دید، مکث کرد… و مکثش فقط یک ثانیه نبود؛ انگار کل بدنش به حالت آمادهباش رفت.
هلنا: تهیونگ… الینا… الینا رو دزدیدن… من فهمیدم… من ..من نتونستم…
اشکش روی گونههاش افتاد و نتونست ادامه بده.
فقط نگاهش بین تهیونگ و ورودی ساختمان چرخید، انگار دنبال یک پاسخ میگشت که وجود نداشت.
تهیونگ به جای اینکه اول بپرسه «چطوری فهمیدی»، مستقیم نزدیکتر شد.
نگاهش از صورت هلنا نرفت.
نگران بو خیلی بیشتر از نگرانی معمول یک آدم برای یک دوست.
دستش رو آروم اما محکم گرفت طوری که هلنا احساس امنیت کنه، اما نه از جنس خیال از جنس واقعیت.
تهیونگ: هلنا… آروم.
صداش پایینتر بود، انگار فقط برای او ساخته شده بود.
تهیونگ: تو چرا اینجا اومدی؟ بهت گفتم… که امروز بیرون نیای.
هلنا سکوت کرد...
#فیکشن #فیکشن #تهیونگ #جونگکوک #ویسگون #بی_تی_اس #فیکشن #جونگکوک #اکسپلورر #جونگکوک #تهیونگ
- ۲۸۴
- ۲۴ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط