{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

#امگای_سرکش

#امگای_سرکش

Part:13

تهیونگ: بسه .. التماست .. میکنممم

جئون: چی شد؟

بعدش خندید و ادامه داد

جئون: اون بچه زبون دراز چی شد .. هوم؟

بعدش مکه محکم تری از یه قسمت دیگه تهیونگ زد که صدای ناله تهیونگ بلند تر شد و گفت

تهیونگ: بس کننن هیققق

جئون: اَه دلم سوخت برات

تهیونگ داشت گریه میکرد جئون فک تهیونگ رو گرفت و سرش رو بلند کرد و اشکاش رو پاک کرد و بعدش یک بوسه سطحی روی لبای تهیونگ گذاشت و گفت

جئون: حیف که کار دارم توله وگرنه جوری می بوسیدمت که توی گینس ثبت بشه

تهیونگ: بروووووو هیقققق فقط برووو

جئون: هوم فعلا

جئون به سمت اتاقش رفت سریع آماده شد و در کسری از ثانیه از امارت خارج شد تهیونگ هنوز داخل آشپزخونه روی صندلی بود و گریه میکرد که بعد از تقریبا 30 مین خودش رو جمع جور کرد و سریع سریع آشپزخونه رو تمیز کرد و به سمت اتاقش رفت و بدون یکم صبر وارد حموم شد و و دوش آب رو باز کرد و زیر دوش نشست و شروع به گریه کردن کرد

تهیونگ: چراا .. چراا من انقدر بدبختممم.. تاوان چی رو دارمم میدمم .. هیقق .. خدایا مگه چکار کردمم هیققق

بعد از چند مین از حموم خارج شد یه دست لباس پوشید و موهاش رو خشک کرد نگاهی به خودش کرد و دید چشماش قرمز آن و باد کردن بیخیالش شد و سریع رفت به سمت آشپزخونه

تهیونگ: هوففف ناهار چی درست کنمم؟

تهیونگ بعد از کمی فکر کردن و نگاه کردن به اینکه چه مواد غذایی هست فهمید مه می تونه پاستا درست کنه مواد اولیه رو روی میز گذاشت و می خواست شروع به درست کردن پاستا کنه که دید چند تا مرد غول پیکر وارد آشپزخونه شدن

تهیونگ: ش .. شماها .. دیگه کی هستین؟(با تعجب)

یکی از اون مردا گفت

[ علامتش رو - میزارم ]

- : بهتره که حرف نزنی و با ما بیای

تهیونگ: چچ؟ مگه فیلم هندیهههه همینجوری با شماها بیا...

ادامه حرف تهیونگ موند داخل دهنش همون مرد یه چاقو گذاشت روی قلب تهیونگ و گفت

- : مثل یه بچه خوب با ما میای فهمیدی،

تهیونگ: ... ف .. فهمیدمم

- : خوبه

و بعدش تهیونگ رو به سمت خارج امارت هدایت کردن و قبل از اینکه اون رو وارد ماشین بکنن چشماش رو بستن و بعدش اون رو سوار ماشین کردن .... تقریبا 30 مین میشد که توی ماشین بودن هیچکس حرف نمی زد که تهیونگ گفت

تهیونگ: کجا داریم میریم؟ شماها کی هستین؟

همون مردی که تا الان با تهیونگ حرف زده بود با یه صدای بلند گفت

-: خفه شوووووو

تهیونگ: یاااا حروم زاده سر من داد نزن اصلا ولم کن چرا چرا من با شماها اومدمم

اون مرد هیچ حرفی نزد و بعد از پنج مین ماشین یه جا وایساد که همون مرد لب باز کرد و گفت

-: یالا پیاده شو

تهیونگ بدون هیچ حرفی با کمک اون مرده از ماشین پیاده شد بخاطر اینکه چشماش رو بسته بودن خیلی آروم راه می رفت میرفت که اون مرده عصبی شد و تهیونگ رو انداخت رو شونش تهیونگ هم از این کار عصبی شده بود محکم به شونه اون مرد میزد و با صدای بلند داد میزد

تهیونگ: ....
دیدگاه ها (۱)

#پسرکوچولوی‌کیم‌تهیونگ۲پارت ۱۲با اصرار تهیونگ رو خوابوندم و ...

#پسرکوچولوی‌کیم‌تهیونگ۲ پارت ۱۳ رفتم وسایل رو گذاشتم پایین ...

#امگای_سرکش Part:12جئون پوزخندی زد و با صدای نسبتا بلندی گفت...

بیا تو کامنتا اصمات🔞🔞

#امگای_سرکش Part:3صاحب کافه: تهیونگگ اینجا چخبرهه چراا روی ز...

#امگای_سرکش Part:4جئون: حیفی برده باشی اما خب باید تاوان اشت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط