Part23
[ #Creepy Love ]
عشق ترسناک
✦...............................
❗: جئون جونگ کوک به کیم لیا رای داد
و بقیه بچه ها هم پشت سرش شروع کردن به رای دادن به لیا و حتی تهیونگ جونهی سوا لیلی سنا تنها کسی که رای نداده بود من بودم
لیا با گریه گفت
لیا:اخه چرا من...بخدا من..من مافیا نیستم..کوک چرا همچین کاری بامن کردی
تهیونگ:لارا زودباش رای بده...چه رای بدی چه نه به هر حال میمیره
با تردید زدم رو اکانتش و بهش رای دادم
❗: کیم لارا به کیم لیا رائ داد
لیا با خشم نگاهی بهم کرد درحالی که به سمتم میدوئد گفت
لیا:اگه قرار باشه من بمیرم توروهم باخودم میبرم
بهم رسید که تیری خورد وسط سرش با ترس بهش نگاه کردم...
❗: کیم لیا شهروند بود
...
نیم ساعتی روی زمین افتاده بودم و به جسد ها خیره بودم...
حالم داشت بهم میخورد
تهیونگ و جونهی هم بالای سرم بودن
تهیونگ:پاشو بریم..باید یه جا برای قایم شدن پیدا کنیم
لارا:ادم از فردای خودش خبر نداره..اصلا از کجا معلوم تا فردا زنده باشیم؟من از کسی فرار نمیکنم اگه قرار باشه بمیرم بهتره الان بمیرم تهیونگ
بلند شدم و داد زدم
لارا:تو کییی هستی عو.ضییییی خودتو نشون بده من ازت نمیترسم بیا منم مثل بقیه با یه تیر بکش!!
جونگکوک که این همه مدت روی پله ها نشسته بود داد زد
جونگکوک:دیوونه شدی؟با مردنت چیزی درست میشه؟
لارا:بهتر از اینکه با چشم های خودم شاهد مرگ دوستام باشم
صدای اشنایی از طبقه بالا شنیدم
سان:توکه شاهد مرگ پدر و مادرت شدی اینم روش
با خشم بهش نگاه کردم
تو شوک بودم هر لحصه ممکن بود سکته رو بزنم این همه اتفاق یهویی برام سنگین بود
تهیونگ:تو چی میدونییییی...با دستای خودم خفت میکنم اینو بهت قول میدم
سان خندید و گفت
سان:فعلا که جون همتون توی دستای منه
جونگکوک بدون اینکه کسی متوجه بشه گوشیش رو در اورد و پیامی برای سان نوشت
«جونگکوک:از حدت نگذر چوی سان»
لارا:اخه چرا تو سان چی درباره پدرو مادرم میدونی؟..چی ازمون میخوای؟
سان:من فقط یه ادم معمولیم..این سوال رو باید از خالق بازی بپرسی
خنده ای روانیوار کرد و روبه جونگکوک گفت
سان:مگه نه؟
جونگکوک دست هاشو به دیوار کوبید و چیزی نگفت
توی سالن فقط من تهیونگ جونگکوک جونهی و سان بودیم
ساعت 11:50 بود همه بچه ها طبق قوانین جایی برای خواب و قایم شدن پیدا کرده بودن
تهیونگ:بهتره از اینجا بریم
سری تکون دادم و کیفم رو برداشتم دست تهیونگ رو گرفتم به طبقه بالا رفتیم و یه اتاق پیدا کردیم که خالی بود
تهیونگ:میتونیم اینجا بمونیم
سری به معنی باشه تکون دادم و جونهی هم باهامون اومد چهار تا تخت..اتاقی تقریبا کوچیک بود...رفتم روی تخت نشستم دستی به پیشونیم کشیدم
تهیونگ:تو و جونهی اینجا بمونید من باید سوا رو پیدا کنم و بیارمش اینجا تا اون موقع در رو قفل کنید
دستش رو گرفتم
لارا:ته..خواهش میکنم نرو اون بیرون خطرناکه..سوا حتما جای امنیه لطفا
تهیونگ:نمیتونم..نمیتونم ولش کنم قول میدم با سوا سالم برگردیم
لارا:مواظب خودت باش منتظرت میمونم
باشه ای گفت و از اتاق بیرون رفت به جونهی که روی تخت رو به روم نشسته بود نگاه کردم
لارا:میگم..نقشت چی چیه؟
جونهی:شهروندم.. توچی؟
لارا:منم..یه شهروند ساده
جونهی:لارا..تو نگران هیچی نباش من قول میدم ازت مراقبت کنم...
لبخندی به مهربونیش زدم
و روی تخت دراز کشیدم
فکرم پیش جونگکوک رفت...یعنی جایی برای رفتن پیدا کرده؟فکرنمیکنم با اون میزان از بیخیالیش تکونی خورده باشه..نگرانشم نگران اینکه بلایی سرش بیاد
از روی تخت بلند شدم خودمو به در رسوندم که جونهی گفت
جونهی:کجا
لارا:نگران یکی از دوستامم..باید برم ببینمش
جونهی سریع بلند شد و خودشو بهم رسوند درو بست و گفت
جونهی:عمرا..تهیونک تورو به من سپرده اگه بلایی سرت بیاد چی
لازا:قول میدم چیزی نمیشه..زود برمیگردم
عشق ترسناک
✦...............................
❗: جئون جونگ کوک به کیم لیا رای داد
و بقیه بچه ها هم پشت سرش شروع کردن به رای دادن به لیا و حتی تهیونگ جونهی سوا لیلی سنا تنها کسی که رای نداده بود من بودم
لیا با گریه گفت
لیا:اخه چرا من...بخدا من..من مافیا نیستم..کوک چرا همچین کاری بامن کردی
تهیونگ:لارا زودباش رای بده...چه رای بدی چه نه به هر حال میمیره
با تردید زدم رو اکانتش و بهش رای دادم
❗: کیم لارا به کیم لیا رائ داد
لیا با خشم نگاهی بهم کرد درحالی که به سمتم میدوئد گفت
لیا:اگه قرار باشه من بمیرم توروهم باخودم میبرم
بهم رسید که تیری خورد وسط سرش با ترس بهش نگاه کردم...
❗: کیم لیا شهروند بود
...
نیم ساعتی روی زمین افتاده بودم و به جسد ها خیره بودم...
حالم داشت بهم میخورد
تهیونگ و جونهی هم بالای سرم بودن
تهیونگ:پاشو بریم..باید یه جا برای قایم شدن پیدا کنیم
لارا:ادم از فردای خودش خبر نداره..اصلا از کجا معلوم تا فردا زنده باشیم؟من از کسی فرار نمیکنم اگه قرار باشه بمیرم بهتره الان بمیرم تهیونگ
بلند شدم و داد زدم
لارا:تو کییی هستی عو.ضییییی خودتو نشون بده من ازت نمیترسم بیا منم مثل بقیه با یه تیر بکش!!
جونگکوک که این همه مدت روی پله ها نشسته بود داد زد
جونگکوک:دیوونه شدی؟با مردنت چیزی درست میشه؟
لارا:بهتر از اینکه با چشم های خودم شاهد مرگ دوستام باشم
صدای اشنایی از طبقه بالا شنیدم
سان:توکه شاهد مرگ پدر و مادرت شدی اینم روش
با خشم بهش نگاه کردم
تو شوک بودم هر لحصه ممکن بود سکته رو بزنم این همه اتفاق یهویی برام سنگین بود
تهیونگ:تو چی میدونییییی...با دستای خودم خفت میکنم اینو بهت قول میدم
سان خندید و گفت
سان:فعلا که جون همتون توی دستای منه
جونگکوک بدون اینکه کسی متوجه بشه گوشیش رو در اورد و پیامی برای سان نوشت
«جونگکوک:از حدت نگذر چوی سان»
لارا:اخه چرا تو سان چی درباره پدرو مادرم میدونی؟..چی ازمون میخوای؟
سان:من فقط یه ادم معمولیم..این سوال رو باید از خالق بازی بپرسی
خنده ای روانیوار کرد و روبه جونگکوک گفت
سان:مگه نه؟
جونگکوک دست هاشو به دیوار کوبید و چیزی نگفت
توی سالن فقط من تهیونگ جونگکوک جونهی و سان بودیم
ساعت 11:50 بود همه بچه ها طبق قوانین جایی برای خواب و قایم شدن پیدا کرده بودن
تهیونگ:بهتره از اینجا بریم
سری تکون دادم و کیفم رو برداشتم دست تهیونگ رو گرفتم به طبقه بالا رفتیم و یه اتاق پیدا کردیم که خالی بود
تهیونگ:میتونیم اینجا بمونیم
سری به معنی باشه تکون دادم و جونهی هم باهامون اومد چهار تا تخت..اتاقی تقریبا کوچیک بود...رفتم روی تخت نشستم دستی به پیشونیم کشیدم
تهیونگ:تو و جونهی اینجا بمونید من باید سوا رو پیدا کنم و بیارمش اینجا تا اون موقع در رو قفل کنید
دستش رو گرفتم
لارا:ته..خواهش میکنم نرو اون بیرون خطرناکه..سوا حتما جای امنیه لطفا
تهیونگ:نمیتونم..نمیتونم ولش کنم قول میدم با سوا سالم برگردیم
لارا:مواظب خودت باش منتظرت میمونم
باشه ای گفت و از اتاق بیرون رفت به جونهی که روی تخت رو به روم نشسته بود نگاه کردم
لارا:میگم..نقشت چی چیه؟
جونهی:شهروندم.. توچی؟
لارا:منم..یه شهروند ساده
جونهی:لارا..تو نگران هیچی نباش من قول میدم ازت مراقبت کنم...
لبخندی به مهربونیش زدم
و روی تخت دراز کشیدم
فکرم پیش جونگکوک رفت...یعنی جایی برای رفتن پیدا کرده؟فکرنمیکنم با اون میزان از بیخیالیش تکونی خورده باشه..نگرانشم نگران اینکه بلایی سرش بیاد
از روی تخت بلند شدم خودمو به در رسوندم که جونهی گفت
جونهی:کجا
لارا:نگران یکی از دوستامم..باید برم ببینمش
جونهی سریع بلند شد و خودشو بهم رسوند درو بست و گفت
جونهی:عمرا..تهیونک تورو به من سپرده اگه بلایی سرت بیاد چی
لازا:قول میدم چیزی نمیشه..زود برمیگردم
- ۱۸۵
- ۰۳ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط