★اون یه مافیا بود ولی...p⁴
★اون یه مافیا بود ولی...p⁴
نایون:
با سعی و تلاش ازش جدا شدم و داد زدم:"چیکار میکنی دیوونه؟؟ چرا منو بوسیدی؟؟؟"
چشمهاش...
چشمهاش مثل دریا پر از حرف بود!
_"نایون تو برام متفاوتی! من از همه متنفرم از تو نه... شاید... عاشقت شدم! یعنی واقعی! جدی جدی این مافیا عاشق شده!"
_"معلوم هست داری چی میگی جین؟؟؟"
سرش رو انداخت پایین و گفت:"آره خب... حق داری... آخه کی دلش میخواد با یه مافیا... نه نه نه با یه قاتل تو رابطه باشه!"
نفس عمیقی کشیدم و گفتم:"اینجوری نگو! من امشب رو نادیده میگیرم و تو سعی کن فکر منو از سرت بیرون کنی!"
_"فردا... اون دو تا جشن رو میگذرونیم بعدش یکم دیگه تحملم کن و بعد باهم خداحافظی میکنیم... نمیدونم چی با خودم فکر کردم که واقعیت رو بگم؟؟"
بدون جوابی از اتاقش خارج شدم...
رفتم داخل اتاقم.
نمیتونستم بخوابم!
همهی فکر و ذهنم شده بود اون مافیا...
جین:
صبح که بلند شدیم برای جشن آماده شدیم...
دیشب افتضاح بود...
سعی میکردم با نایون سرد رفتار کنم!
این تنها راهی بود که میتونستم کاملا عاشقش نشم!
اما هر چی بیشتر میگذشت...
بیشتر مطمئن میشدم که این حسی که دارم عشقه!
وقتی رسیدیم به مکان جشن، برای نایون توضیح دادم که دلیل حضور ما اینجا، به خاطر یک معاملهی خصوصی و غیر قانونیه!
نایون عجیب رفتار میکرد...
انگار تو بازیگری خیلی حرفهای تر شده بود!
نایون:
جین رفت توی یک مکان خاص که معامله صورت بگیره!
از من سوالات عجیبی پرسیده میشد که راجب رابطهی منو جین بود و از اونجایی که کل سناریو رو حفظ بودم تونستم به همهی سوالات پاسخ بدم...
بعد اتمام جشن میرفتیم خونه و استراحت میکردیم تا شب بشه... مکان چهارم قرارداد منو جین مربوط به یک کارخونه بود که جین اطلاعات زیادی به من نداد و گفت محرمانهست!
چیزی که برام عجیب بود رفتار سرد جین بود...
انقدر سرد که تاحالا اینجوری رفتار نکرده بود...
نمیدونستم رفتار الان رو باور کنم یا اعتراف دیشب رو!
بعد گذشت چند ساعت حاضر شدیم و به یک بار خیلی بزرگ رفتیم... طبقهی اول یک بار معمولی بود اما...
طبقهی بالا انگار برای پولدارها ساخته شده بود!
اومدم نزدیک جین و آروم گفتم:"وای اینجا چقدر باحاله!"
ولی اون خیلی سرد بود...
_"اوهوم.... نایون امشب خیلی مهمه لطفا حواست باشه"
یک ساعت گذشت...
جین خوشحال به نظر میرسید...
انگاری قرارداد اون کارخونه خیلی براش مهم بود!
خواستیم بریم که...
اون مرد گفت:"آقای کیم؟؟ شما که میدونید نمیزارم برید! این خانم زیبا پذیرایی نشدن! بعدش هم امشب شما رو دعوت میکنم که تا دیر وقت پیش ما باشید..."
_"نه نه متشکرم... من و نایون باید بریم خونه..."
اون آقا درِ گوش جین یه چیزی گفت که جین گفت:" درسته... پس خیلی خب... یکم اینجا میمونیم و بعد میریم خونه..."
نمیدونم چرا با شنیدن این حرف، استرس شدیدی گرفتم!
به جین پیام دادم:*چیکار کنم؟؟*
جواب داد:*عادی رفتار کن... یه جوری که انگار واقعا با همیم*
یهو اون آقا گفت:"نظرتون راجب رقص تانگو چیه؟ اصلا چرا از شما میپرسم؟! بلند شید..."
همهی زوج ها بلند شدند...
ما هم به ناچار بلند شدیم و تانگو میرقصیدیم...
این چه حسی بود؟؟
انگار داشتم از کنار جین بودن لذت میبردم!
به جایی رسیدیم که باید همو میبوسیدیدم...
جین میخواست سرش رو برگردونه که من...
بوسیدمش!
خودش تعجب کرده بود...
اما من با ارادهی خودم بوسیدمش!
نه به خاطر اینکه نقش بازی میکردم...
بلکه به خاطر اون حس...
اون حسی که اگه جین باهام سرد باشه ناراحتم!
اون حسی که توی رقص تانگو باهاش خوشحالم!
نکنه منم عاشق شدم؟
من...
عاشق شده بودم!
در یک روز!
فقط در یک روز...
عاشق شدم!
جین:
بعد اینکه رسیدیم خونه دست نایون رو کشیدم و بردم داخل اتاقم... داد زدم:"مگه نمیگفتی فکرمو از سرت بیرون کنم؟؟؟ چرا منو بوسیدی؟؟؟ به خاطر اینکه نشون بدی واقعا با همیم؟؟ بزار بهت بگم که ارزش نداره منی که بهت اعتراف کردم رو اینجوری اذیت کنی!"
_"من قصد ندارم اذیتت کنم! جین... شاید اشتباه از من بود... اره... اشتباه از من بود... باید این رو بهت بگم که منم عاشقت شدم! مثل یک معجزه!"
عاشق من؟؟
نایون؟؟
باور نمیکردم...
شاید اون میخواست گولم بزنه!
شاید دروغ میگفت...
یک دروغ شیرین...
_"نایون... من یک مافیام! میدونم دروغ میگی اما... عاشق من نباش! بلکه خطرناکه..."
یکم فکر کرد و بعد گفت:"تو این دروغ شیرین رو میپذیری و من این خطر رو... اهل معامله هستی؟؟"
دستم رو دور کمرش حلقه کردم و بوسیدمش...
بعد اینکه از هم جدا شدیم گفتم:"معاملهی خوبیه... قبوله!"
بعدی پارت اخره...
_ آگاتا★
نایون:
با سعی و تلاش ازش جدا شدم و داد زدم:"چیکار میکنی دیوونه؟؟ چرا منو بوسیدی؟؟؟"
چشمهاش...
چشمهاش مثل دریا پر از حرف بود!
_"نایون تو برام متفاوتی! من از همه متنفرم از تو نه... شاید... عاشقت شدم! یعنی واقعی! جدی جدی این مافیا عاشق شده!"
_"معلوم هست داری چی میگی جین؟؟؟"
سرش رو انداخت پایین و گفت:"آره خب... حق داری... آخه کی دلش میخواد با یه مافیا... نه نه نه با یه قاتل تو رابطه باشه!"
نفس عمیقی کشیدم و گفتم:"اینجوری نگو! من امشب رو نادیده میگیرم و تو سعی کن فکر منو از سرت بیرون کنی!"
_"فردا... اون دو تا جشن رو میگذرونیم بعدش یکم دیگه تحملم کن و بعد باهم خداحافظی میکنیم... نمیدونم چی با خودم فکر کردم که واقعیت رو بگم؟؟"
بدون جوابی از اتاقش خارج شدم...
رفتم داخل اتاقم.
نمیتونستم بخوابم!
همهی فکر و ذهنم شده بود اون مافیا...
جین:
صبح که بلند شدیم برای جشن آماده شدیم...
دیشب افتضاح بود...
سعی میکردم با نایون سرد رفتار کنم!
این تنها راهی بود که میتونستم کاملا عاشقش نشم!
اما هر چی بیشتر میگذشت...
بیشتر مطمئن میشدم که این حسی که دارم عشقه!
وقتی رسیدیم به مکان جشن، برای نایون توضیح دادم که دلیل حضور ما اینجا، به خاطر یک معاملهی خصوصی و غیر قانونیه!
نایون عجیب رفتار میکرد...
انگار تو بازیگری خیلی حرفهای تر شده بود!
نایون:
جین رفت توی یک مکان خاص که معامله صورت بگیره!
از من سوالات عجیبی پرسیده میشد که راجب رابطهی منو جین بود و از اونجایی که کل سناریو رو حفظ بودم تونستم به همهی سوالات پاسخ بدم...
بعد اتمام جشن میرفتیم خونه و استراحت میکردیم تا شب بشه... مکان چهارم قرارداد منو جین مربوط به یک کارخونه بود که جین اطلاعات زیادی به من نداد و گفت محرمانهست!
چیزی که برام عجیب بود رفتار سرد جین بود...
انقدر سرد که تاحالا اینجوری رفتار نکرده بود...
نمیدونستم رفتار الان رو باور کنم یا اعتراف دیشب رو!
بعد گذشت چند ساعت حاضر شدیم و به یک بار خیلی بزرگ رفتیم... طبقهی اول یک بار معمولی بود اما...
طبقهی بالا انگار برای پولدارها ساخته شده بود!
اومدم نزدیک جین و آروم گفتم:"وای اینجا چقدر باحاله!"
ولی اون خیلی سرد بود...
_"اوهوم.... نایون امشب خیلی مهمه لطفا حواست باشه"
یک ساعت گذشت...
جین خوشحال به نظر میرسید...
انگاری قرارداد اون کارخونه خیلی براش مهم بود!
خواستیم بریم که...
اون مرد گفت:"آقای کیم؟؟ شما که میدونید نمیزارم برید! این خانم زیبا پذیرایی نشدن! بعدش هم امشب شما رو دعوت میکنم که تا دیر وقت پیش ما باشید..."
_"نه نه متشکرم... من و نایون باید بریم خونه..."
اون آقا درِ گوش جین یه چیزی گفت که جین گفت:" درسته... پس خیلی خب... یکم اینجا میمونیم و بعد میریم خونه..."
نمیدونم چرا با شنیدن این حرف، استرس شدیدی گرفتم!
به جین پیام دادم:*چیکار کنم؟؟*
جواب داد:*عادی رفتار کن... یه جوری که انگار واقعا با همیم*
یهو اون آقا گفت:"نظرتون راجب رقص تانگو چیه؟ اصلا چرا از شما میپرسم؟! بلند شید..."
همهی زوج ها بلند شدند...
ما هم به ناچار بلند شدیم و تانگو میرقصیدیم...
این چه حسی بود؟؟
انگار داشتم از کنار جین بودن لذت میبردم!
به جایی رسیدیم که باید همو میبوسیدیدم...
جین میخواست سرش رو برگردونه که من...
بوسیدمش!
خودش تعجب کرده بود...
اما من با ارادهی خودم بوسیدمش!
نه به خاطر اینکه نقش بازی میکردم...
بلکه به خاطر اون حس...
اون حسی که اگه جین باهام سرد باشه ناراحتم!
اون حسی که توی رقص تانگو باهاش خوشحالم!
نکنه منم عاشق شدم؟
من...
عاشق شده بودم!
در یک روز!
فقط در یک روز...
عاشق شدم!
جین:
بعد اینکه رسیدیم خونه دست نایون رو کشیدم و بردم داخل اتاقم... داد زدم:"مگه نمیگفتی فکرمو از سرت بیرون کنم؟؟؟ چرا منو بوسیدی؟؟؟ به خاطر اینکه نشون بدی واقعا با همیم؟؟ بزار بهت بگم که ارزش نداره منی که بهت اعتراف کردم رو اینجوری اذیت کنی!"
_"من قصد ندارم اذیتت کنم! جین... شاید اشتباه از من بود... اره... اشتباه از من بود... باید این رو بهت بگم که منم عاشقت شدم! مثل یک معجزه!"
عاشق من؟؟
نایون؟؟
باور نمیکردم...
شاید اون میخواست گولم بزنه!
شاید دروغ میگفت...
یک دروغ شیرین...
_"نایون... من یک مافیام! میدونم دروغ میگی اما... عاشق من نباش! بلکه خطرناکه..."
یکم فکر کرد و بعد گفت:"تو این دروغ شیرین رو میپذیری و من این خطر رو... اهل معامله هستی؟؟"
دستم رو دور کمرش حلقه کردم و بوسیدمش...
بعد اینکه از هم جدا شدیم گفتم:"معاملهی خوبیه... قبوله!"
بعدی پارت اخره...
_ آگاتا★
- ۶
- ۱۸ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط