★وقتی طلاق میگیرید اما اون...p¹
★وقتی طلاق میگیرید اما اون...p¹
از دادگاه اومدم بیرون...
سعی داشتم هیچ احساسی بروز ندم!
جیمین با لبخند رضایت اومد سمتم و گفت:"بالاخره از دستت راحت شدم بورام! بالاخره جدا شدیم..."
بغض تو گلوم گیر کرده بود...
الان اصلا وقت گریه نبود!
_"آره جدا شدیم، امیدوارم دیگه هیچ وقت نبینمت عوضی."
لبخنداش عذابم میداد!
سوار تاکسی شدم و زنگ زدم به مامانم...
_"الو؟ بورام؟ چیشد دخترم؟؟؟ طلاق گرفتید؟؟"
بغضم ترکید...
_"مامان... جدا شدیم مامان!"
همینجوری اشکام سرازیر میشد...
جیمین:
حالم واقعا عجیب بود!
جدا شدنمون دلیل مشخصی نداشت...
خسته شده بودم از رفتاراش...
از اینکه سر کوچکترین چیزی دعوا میکردیم خسته بودم
پیشنهاد طلاق دادم و اون قبول کرد!
زنگ زدم به جیهوپ...
_"جیمین؟؟؟ چرا جواب نمیدادی؟؟؟ میدونی چند بار زنگ زدم؟؟ کار خودتو کردی آره؟؟؟ طلاق گرفتید؟؟"
با صدای آرومی گفتم:"جیهوپ... به جیمین سردرگم کمک میکنی خودشو پیدا کنه؟؟"
با کلافگی گفت:"نیم ساعت دیگه اونجام!"
بعد قطع کردن تلفن، اومدم لباسمو عوض کنم که اون قاب عکس رو دیدم! دقیقا همون شبی که به هم قول دادیم همیشه کنار هم میمونیم این عکس رو گرفته بودیم...
اما حالا؟
از هم جدا شده بودیم...
واقعا کی فکرشو میکرد زوج خوشبختی مثل من و بورام همچین سرنوشتی داشته باشن؟؟
ناخودآگاه دلم شور میزد...
انگار قلبم داشت هشدار میداد که الان باید پیش بورام باشم!
اما الان من و اون غریبه بودیم...
پس به احساساتم اهمیت ندادم!
بورام:
رفتم خونهی هیونسو...
این چند روزی که منتظر وقت دادگاه بودیم خونهی پسر عموم میموندم، هیونسو دقیقا کسی بود که حتی وقتی باهاش حرف میزدم جیمین حسودی میکرد...
وقتی در رو باز کرد با هیونسو مواجه شدم که چشماش برق میزد! جوری که انگار خبر خوبی بهش گفتن...
_"اوووو بوراممم اومدی؟ جدا شدید اره؟ بالاخره جدا شدید؟"
هدایتش کردم و روی کاناپه نشستیم...
گفتم:"هیونسو جوری میپرسی که انگار از جدا شدن من و جیمین خوشحالی!"
_"چون واقعا خوشحالم بورام!"
اومد نزدیک صورتم و گفت:"تو وقتی اونی که همیشه دوسش داشتی طلاق بگیره خوشحال نمیشی؟؟"
داشتم کم کم احساس خطر میکردم...
گفتم:"منظورت چیه؟؟ نفهمیدم"
_"از همون اول که مجرد بودی عاشقت بودم اما تو اعلام کردی که جیمین رو دوست داری و خیلی سریع ازدواج کردی... اون عشق همیشه در اعماق ذهنم باقی موند به نوعی مثل یک حسرت شد! وقتی فهمیدم درخواست طلاق دادید واقعا خوشحال شدم... با خودم گفتم شاید شانسی وجود داشته باشه تا بتونم با تو باشم!"
یهو شروع به بوسیدنم کرد!!
هلش دادم و به سختی ازش جدا شدم.
سریع دویدم سمت اتاق...
در اتاق رو قفل کردم!
خونهی جیهوپ به اینجا واقعا نزدیک بود پس...
جیمین:
جیهوپ از اینکه جدا شده بودیم واقعا عصبی بود!
وقتی درگیر صحبت بودیم گوشیش زنگ خورد...
اولش اهمیت ندادیم اما دوباره اون فرد باهاش تماس گرفت پس فهمیدیم احتمالا کار مهمی پیش اومده!
رفت سمت میز...
_"الهی بمیرم برات بورام... حتما الان خیلی ناراحته و میخواد درد و دل کنه که اینجوری داره زنگ میزنه!"
صدا رو گذاشت روی اسپیکر...
_"الو بورام؟ جانم؟ کاری داشتی؟؟"
_"جیهوپ کمک! لطفاً کمکم کن"
نگران شدم... یعنی چه اتفاقی براش افتاده بود؟؟
_"هیونسو دیوونه شده جیهوپ... میگه عاشقتم و از این چرت و پرتا! خیلی میترسم کاری باهام بکنه!"
هیونسو؟؟
همون اشغالی که همیشه با بورام گرم و صمیمی بود؟؟
پشت تلفن داد زدم:"الان میام حساب اون عوضی رو میرسم!"
_"جی...جیمین؟؟ ت...تو؟؟؟"
امیدوارم این درخواستی همونجوری باشه که انتظار داشتید...
_ آگاتا★
از دادگاه اومدم بیرون...
سعی داشتم هیچ احساسی بروز ندم!
جیمین با لبخند رضایت اومد سمتم و گفت:"بالاخره از دستت راحت شدم بورام! بالاخره جدا شدیم..."
بغض تو گلوم گیر کرده بود...
الان اصلا وقت گریه نبود!
_"آره جدا شدیم، امیدوارم دیگه هیچ وقت نبینمت عوضی."
لبخنداش عذابم میداد!
سوار تاکسی شدم و زنگ زدم به مامانم...
_"الو؟ بورام؟ چیشد دخترم؟؟؟ طلاق گرفتید؟؟"
بغضم ترکید...
_"مامان... جدا شدیم مامان!"
همینجوری اشکام سرازیر میشد...
جیمین:
حالم واقعا عجیب بود!
جدا شدنمون دلیل مشخصی نداشت...
خسته شده بودم از رفتاراش...
از اینکه سر کوچکترین چیزی دعوا میکردیم خسته بودم
پیشنهاد طلاق دادم و اون قبول کرد!
زنگ زدم به جیهوپ...
_"جیمین؟؟؟ چرا جواب نمیدادی؟؟؟ میدونی چند بار زنگ زدم؟؟ کار خودتو کردی آره؟؟؟ طلاق گرفتید؟؟"
با صدای آرومی گفتم:"جیهوپ... به جیمین سردرگم کمک میکنی خودشو پیدا کنه؟؟"
با کلافگی گفت:"نیم ساعت دیگه اونجام!"
بعد قطع کردن تلفن، اومدم لباسمو عوض کنم که اون قاب عکس رو دیدم! دقیقا همون شبی که به هم قول دادیم همیشه کنار هم میمونیم این عکس رو گرفته بودیم...
اما حالا؟
از هم جدا شده بودیم...
واقعا کی فکرشو میکرد زوج خوشبختی مثل من و بورام همچین سرنوشتی داشته باشن؟؟
ناخودآگاه دلم شور میزد...
انگار قلبم داشت هشدار میداد که الان باید پیش بورام باشم!
اما الان من و اون غریبه بودیم...
پس به احساساتم اهمیت ندادم!
بورام:
رفتم خونهی هیونسو...
این چند روزی که منتظر وقت دادگاه بودیم خونهی پسر عموم میموندم، هیونسو دقیقا کسی بود که حتی وقتی باهاش حرف میزدم جیمین حسودی میکرد...
وقتی در رو باز کرد با هیونسو مواجه شدم که چشماش برق میزد! جوری که انگار خبر خوبی بهش گفتن...
_"اوووو بوراممم اومدی؟ جدا شدید اره؟ بالاخره جدا شدید؟"
هدایتش کردم و روی کاناپه نشستیم...
گفتم:"هیونسو جوری میپرسی که انگار از جدا شدن من و جیمین خوشحالی!"
_"چون واقعا خوشحالم بورام!"
اومد نزدیک صورتم و گفت:"تو وقتی اونی که همیشه دوسش داشتی طلاق بگیره خوشحال نمیشی؟؟"
داشتم کم کم احساس خطر میکردم...
گفتم:"منظورت چیه؟؟ نفهمیدم"
_"از همون اول که مجرد بودی عاشقت بودم اما تو اعلام کردی که جیمین رو دوست داری و خیلی سریع ازدواج کردی... اون عشق همیشه در اعماق ذهنم باقی موند به نوعی مثل یک حسرت شد! وقتی فهمیدم درخواست طلاق دادید واقعا خوشحال شدم... با خودم گفتم شاید شانسی وجود داشته باشه تا بتونم با تو باشم!"
یهو شروع به بوسیدنم کرد!!
هلش دادم و به سختی ازش جدا شدم.
سریع دویدم سمت اتاق...
در اتاق رو قفل کردم!
خونهی جیهوپ به اینجا واقعا نزدیک بود پس...
جیمین:
جیهوپ از اینکه جدا شده بودیم واقعا عصبی بود!
وقتی درگیر صحبت بودیم گوشیش زنگ خورد...
اولش اهمیت ندادیم اما دوباره اون فرد باهاش تماس گرفت پس فهمیدیم احتمالا کار مهمی پیش اومده!
رفت سمت میز...
_"الهی بمیرم برات بورام... حتما الان خیلی ناراحته و میخواد درد و دل کنه که اینجوری داره زنگ میزنه!"
صدا رو گذاشت روی اسپیکر...
_"الو بورام؟ جانم؟ کاری داشتی؟؟"
_"جیهوپ کمک! لطفاً کمکم کن"
نگران شدم... یعنی چه اتفاقی براش افتاده بود؟؟
_"هیونسو دیوونه شده جیهوپ... میگه عاشقتم و از این چرت و پرتا! خیلی میترسم کاری باهام بکنه!"
هیونسو؟؟
همون اشغالی که همیشه با بورام گرم و صمیمی بود؟؟
پشت تلفن داد زدم:"الان میام حساب اون عوضی رو میرسم!"
_"جی...جیمین؟؟ ت...تو؟؟؟"
امیدوارم این درخواستی همونجوری باشه که انتظار داشتید...
_ آگاتا★
- ۴۲۱
- ۲۶ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط