روزی عاشق و معشوق در کنار همدیگر بودند . یکی از این روز ه
روزی عاشق و معشوق در کنار همدیگر بودند . یکی از این روز ها معشوق کور میشود . عاشق پرستاری معشوق را پذیرفت و همه ی کارهایش را انجام میداد.
در این وادی،معشوق بینایی خود را به دست آورد و دید که عاشق هم کور شده است
. به او گفت که تو کوری هستی و من بینا،من نمیتوانم که با یک کور باشم و مدارای اون رو بکنم و مواظبش باشم، آبروم هم پیش همه میره . بهتر است که تو بروی و من را برای همیشه فراموش کنی.
عاشق گفت: """""من میروم فقط مواظب چشمانم باش""""""
در این وادی،معشوق بینایی خود را به دست آورد و دید که عاشق هم کور شده است
. به او گفت که تو کوری هستی و من بینا،من نمیتوانم که با یک کور باشم و مدارای اون رو بکنم و مواظبش باشم، آبروم هم پیش همه میره . بهتر است که تو بروی و من را برای همیشه فراموش کنی.
عاشق گفت: """""من میروم فقط مواظب چشمانم باش""""""
- ۶۶۸
- ۰۱ مهر ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط