{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

روزی عاشق و معشوق در کنار همدیگر بودند . یکی از این روز ه

روزی عاشق و معشوق در کنار همدیگر بودند . یکی از این روز ها معشوق کور میشود . عاشق پرستاری معشوق را پذیرفت و همه ی کارهایش را انجام میداد.
در این وادی،معشوق بینایی خود را به دست آورد و دید که عاشق هم کور شده است
. به او گفت که تو کوری هستی و من بینا،من نمیتوانم که با یک کور باشم و مدارای اون رو بکنم و مواظبش باشم، آبروم هم پیش همه میره . بهتر است که تو بروی و من را برای همیشه فراموش کنی.


عاشق گفت: """""من میروم فقط مواظب چشمانم باش""""""
دیدگاه ها (۲)

عاااالی بود..واقعا ماجرای جامعه امروزیه....

شیرین آنقدر ها هم شیرین نبود ، اما فرهاد به هوایش کوه کند......

خخخخ

سر بزنید به پروفایلمآخریا همشون در مورد مدرسست..حال میکنید

روزی روزگاری عاشق ومعشوق درکنارهمدیگر بودند یکی از این روزها...

روزی روزگاری عاشق ومعشوق درکنارهمدیگر بودند یکی از این روزها...

روزی روزگاری عاشق ومعشوق درکنارهمدیگر بودند یکی از این روزها...

روزی روزگاری عاشق ومعشوق درکنارهمدیگر بودند یکی از این روزها...

روزی روزگاری عاشق ومعشوق درکنارهمدیگر بودند یکی از این روزها...

روزی روزگاری عاشق ومعشوق درکنارهمدیگر بودند یکی از این روزها...

روزی روزگاری عاشق ومعشوق درکنارهمدیگر بودند یکی از این روزها...

روزی روزگاری عاشق ومعشوق درکنارهمدیگر بودند یکی از این روزها...

" از یک غریبه به دلیل زندگیم! "part : ⁴³{ jungkook }با حس کر...

همایون عزیزی شاعر افغانستانی

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط