{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

" از یک غریبه به دلیل زندگیم! "

" از یک غریبه به دلیل زندگیم! "

part : ⁴³

{ jungkook }

با حس کردن دستی پشت گوشم چشمانم را باز کردم.
اولین چیزی که دیدم صورت بی نقص تهیونگ بود که به من نگاه میکرد.
با تعجبی که چهره‌ام نشان نمیداد پرسیدم که چرا نخوابیده است؟!
و او هم درخواست کرد که اینجا بخوابد.
ابتدا گمان کردم که میخواهد در اتاق من بماند.
پس گفتم میروم به اتاق دیگری.
داشتم بلند میشدم که مچ دستم را گرفت.
نه انقدر محکم که درد داشته باشد.
ولی کافی بود تا دست نگه دارم.
خواست که اینجا بمانم‌.
با تعجب پرسیدم چرا و پاسخ داد...

_ چون میخوام پیش تو بخوابم!

دیگر چیزی نگفتم.
چیزی هم نداشتگ که بگویم.
چند ثانیه فقط به همدیگر نگاه کردیم.
وقتی به خود آمدم سریع دستم را از دستش بیرون کشیدم و گفتم...

+ پس بیا بالا.

لبخند رضایت بخش و موفقیت آمیزی بر لبانش نشست.
بی درنگ بلند شد و سمت دیگر تخت رفت و همانجا دراز کشید.
پشت به او دراز کشیدم.
چشمانم را روی هم گذاشتم و انتظار خواب را کشیدم.
دست تهیونگ دور کمرم حلقه شد.
با تعجب چشمانم را باز کردم.
او مرا مثل یک پر به سمت خودش برگرداند و بغلم کرد.
در آن حالت قدش از من بلند تر بود.
سرم را کمی بالا آوردم و در چشمانش نگاه کرد.
با کمی ترس.
چرا که دلیل کار هایش را نمیدانستم.
با صدایی گرفته پرسیدم...

+ چیکار میکنی؟!

_ عرسکمو بغل میکنم که بتونم بخوابم!

+ منظورت چیه؟!

_ بیا با واقعیت رو به رو بشیم جونگکوکی.
هر دو تامون میدونیم که ارتباط بینمون مثل دوستا نیست.
پس چرا باید وقت رو تلف کنیم؟!
اعتراف میکنم...
من دیگه نمیتونم تحمل کنم.
دیگه نمیتونم حس هام رو نادیده بگیرم.
من...
دوستت دارم جونگکوکی.
بیشتر از هر چیزی.
تو هم بگو.
بگو که عاشقمی.
و اگر جوابت منفی باشه...
قول میدم کل امشب رو فراموش کنم.

نمیتوانستم باور کنم.
نمیتوانستم باور کنم که دارم این حرف ها را از تهیونگ میشنوم.
پسری که مدام حسم را راجبش نادیده میگرفتم...
حال خودش برای اعتراف عشقش پیشقدم شده‌.
راستش را بگویم...
من هم نمیتوانم دیگر تحمل کنم‌.
نمیتوانم مخفیانه عاشقش باشم.
سخت است که هر روز ببینمش و افسوس بخورم.
باید او هم بدانم.
باید بداند پسری که در بغل گرفته است دیوانه وار عاشقش است و او را میپرستد.
پس...

ادامه دارد...

¹⁸ لایک
دیدگاه ها (۱)

" از یک غریبه...به دلیل زندگیم! "part : ⁴²روی تخت دراز کشیده...

" از یک غریبه...به دلیل زندگیم! "part : ⁴¹موتور را در حیاط پ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط