📖 My Crazy Boyfriend p³
📖 My Crazy Boyfriend p³
پارت سوم: اولین ترک روی دیوار یخی
فضای لابی بیمارستان همچنان در سکوتی سنگین فرو رفته بود.
تهیونگ مقابل «ا/ت» ایستاده بود و نگاه نافذش بدون کوچکترین لرزشی روی صورت دختر ثابت مانده بود. برای مردی مثل او که سالها فقط با خیانت، معامله و قدرت سر و کار داشت، این لحظه عجیبتر از آن بود که بتواند توضیحی برایش پیدا کند.
چرا این دختر فرار نمیکرد؟
چرا نگاهش را نمیدزدید؟
چرا مثل بقیه با دیدن او رنگش نپریده بود؟
تهیونگ عادت داشت در چشمهای آدمها ترس ببیند.
ترس...
احترامی که از وحشت به وجود آمده بود.
اما در چشمان این دختر هیچکدام از آنها وجود نداشت.
«ا/ت» آرام نفس عمیقی کشید و پروندهای را که در دست داشت محکمتر گرفت. با اینکه متوجه شده بود مرد مقابلش فردی معمولی نیست، اما چیزی در نگاه او باعث میشد حس کند پشت این چهرهی سرد و خطرناک، آشوب بزرگی پنهان شده است.
تهیونگ بالاخره سکوت را شکست.
«داری منو قضاوت میکنی؟»
صدایش آرام بود اما آن آرامش، آرامش قبل از طوفان به نظر میرسید.
«ا/ت» لحظهای مکث کرد.
«نه.»
«پس چرا اینجوری نگام میکنی؟»
«چون فکر میکنم خیلی خستهای.»
برای اولین بار عضلات فک تهیونگ منقبض شدند.
جملهی سادهای بود.
اما انگار دقیقاً به زخمی برخورد کرده بود که سالها زیر لایههای ضخیم غرور و خشونت دفن شده بود.
جین که چند متر آن طرفتر ایستاده بود، با ناباوری به نامجون نگاه کرد.
«اون دختر دیوونهس؟»
نامجون آرام جواب داد:
«یا خیلی شجاعه... یا اصلاً نمیدونه روبهروی کی وایساده.»
تهیونگ چند قدم به دختر نزدیکتر شد.
فاصلهشان حالا آنقدر کم بود که «ا/ت» میتوانست خطوط ریز خستگی زیر چشمانش را ببیند.
چیزی که عجیب بود این بود که او از این نزدیکی احساس ترس نمیکرد.
برعکس...
احساس میکرد این مرد بیشتر از آنکه خطرناک باشد، زخمی است.
«تو روانشناسی؟»
«بله.»
«پس لابد فکر میکنی میتونی همه رو درمان کنی.»
«نه.»
تهیونگ ابرویش را بالا برد.
«نه؟»
«من کسی رو درمان نمیکنم. فقط کمک میکنم خودش راهشو پیدا کنه.»
لبخند بسیار کمرنگی روی لبهای یونگی نشست.
نامجون اما هنوز با دقت واکنش تهیونگ را زیر نظر داشت.
چون چیزی در حال اتفاق افتادن بود که در تمام سالهای همراهی با او ندیده بود.
تهیونگ داشت گوش میداد.
واقعاً گوش میداد.
نه برای پیدا کردن ضعف طرف مقابل.
نه برای تهدید.
بلکه برای فهمیدن.
در همان لحظه تلفن نامجون زنگ خورد.
او چند قدم عقب رفت و تماس را پاسخ داد.
اما بعد از چند ثانیه رنگ چهرهاش تغییر کرد.
«چی؟!»
یونگی فوراً متوجه شد که خبر خوبی نیست.
«اتفاقی افتاده؟»
نامجون تماس را قطع کرد.
«به یکی از مراکز تجاری ما حمله شده.»
فضا فوراً تغییر کرد.
آن آرامش شکننده در یک لحظه فرو ریخت.
چشمهای تهیونگ دوباره سرد شدند.
سردتر از یخ.
انگار چند ثانیه قبل هرگز وجود نداشته است.
«عاملش؟»
«هنوز مشخص نیست.»
تهیونگ سرش را پایین انداخت.
همان لحظه همه میدانستند کسی قرار است بهای سنگینی برای این اشتباه بپردازد.
اما درست وقتی قصد رفتن داشت، صدای «ا/ت» دوباره او را متوقف کرد.
«صبر کن.»
محافظها فوراً دستشان را روی اسلحههایشان گذاشتند.
جین زیر لب گفت:
«خدایا...»
اما دختر بیتوجه ادامه داد.
«یه سؤال دارم.»
تهیونگ آرام برگشت.
«چی؟»
«تا حالا شده بخوای از همهچی فرار کنی؟»
سؤال مثل گلولهای در قلب سکوت نشست.
برای چند ثانیه هیچکس حرفی نزد.
تهیونگ فقط نگاهش کرد.
سالها بود کسی چنین چیزی از او نپرسیده بود.
همه از قدرتش سؤال میکردند.
از پولش.
از دشمنانش.
اما هیچکس از خودش نپرسیده بود.
برای لحظهای کوتاه تصویری از کودکی فراموششده، شبهای بیخوابی و سالهایی که مجبور شده بود احساساتش را دفن کند از ذهنش عبور کرد.
اما به همان سرعت آن تصاویر را خفه کرد.
او نباید ضعیف میشد.
هیچوقت.
تهیونگ بدون جواب دادن برگشت و به سمت در خروجی رفت.
صدای قدمهایش در لابی پیچید.
باران بیرون شدیدتر شده بود.
وقتی به در رسید، ناگهان ایستاد.
همه منتظر بودند.
بعد بدون اینکه برگردد گفت:
«نامجون.»
«بله رئیس.»
«فردا صبح... پرونده کامل اون دختر روی میز من باشه.»
چشمهای جین گرد شد.
یونگی لبخند کمرنگی زد.
و نامجون فهمید اتفاقی در حال رخ دادن است که شاید حتی خود تهیونگ هم هنوز از آن خبر ندارد.
زیرا برای اولین بار در سالهای اخیر...
چیزی توجه هیولای سرد دنیای زیرزمینی را جلب کرده بود.
و آن چیز، نه قدرت بود و نه پول.
بلکه دختری بود که جرأت کرده بود مستقیماً به قلب تاریکی نگاه کند.
---
منتظر باش!
پارت سوم: اولین ترک روی دیوار یخی
فضای لابی بیمارستان همچنان در سکوتی سنگین فرو رفته بود.
تهیونگ مقابل «ا/ت» ایستاده بود و نگاه نافذش بدون کوچکترین لرزشی روی صورت دختر ثابت مانده بود. برای مردی مثل او که سالها فقط با خیانت، معامله و قدرت سر و کار داشت، این لحظه عجیبتر از آن بود که بتواند توضیحی برایش پیدا کند.
چرا این دختر فرار نمیکرد؟
چرا نگاهش را نمیدزدید؟
چرا مثل بقیه با دیدن او رنگش نپریده بود؟
تهیونگ عادت داشت در چشمهای آدمها ترس ببیند.
ترس...
احترامی که از وحشت به وجود آمده بود.
اما در چشمان این دختر هیچکدام از آنها وجود نداشت.
«ا/ت» آرام نفس عمیقی کشید و پروندهای را که در دست داشت محکمتر گرفت. با اینکه متوجه شده بود مرد مقابلش فردی معمولی نیست، اما چیزی در نگاه او باعث میشد حس کند پشت این چهرهی سرد و خطرناک، آشوب بزرگی پنهان شده است.
تهیونگ بالاخره سکوت را شکست.
«داری منو قضاوت میکنی؟»
صدایش آرام بود اما آن آرامش، آرامش قبل از طوفان به نظر میرسید.
«ا/ت» لحظهای مکث کرد.
«نه.»
«پس چرا اینجوری نگام میکنی؟»
«چون فکر میکنم خیلی خستهای.»
برای اولین بار عضلات فک تهیونگ منقبض شدند.
جملهی سادهای بود.
اما انگار دقیقاً به زخمی برخورد کرده بود که سالها زیر لایههای ضخیم غرور و خشونت دفن شده بود.
جین که چند متر آن طرفتر ایستاده بود، با ناباوری به نامجون نگاه کرد.
«اون دختر دیوونهس؟»
نامجون آرام جواب داد:
«یا خیلی شجاعه... یا اصلاً نمیدونه روبهروی کی وایساده.»
تهیونگ چند قدم به دختر نزدیکتر شد.
فاصلهشان حالا آنقدر کم بود که «ا/ت» میتوانست خطوط ریز خستگی زیر چشمانش را ببیند.
چیزی که عجیب بود این بود که او از این نزدیکی احساس ترس نمیکرد.
برعکس...
احساس میکرد این مرد بیشتر از آنکه خطرناک باشد، زخمی است.
«تو روانشناسی؟»
«بله.»
«پس لابد فکر میکنی میتونی همه رو درمان کنی.»
«نه.»
تهیونگ ابرویش را بالا برد.
«نه؟»
«من کسی رو درمان نمیکنم. فقط کمک میکنم خودش راهشو پیدا کنه.»
لبخند بسیار کمرنگی روی لبهای یونگی نشست.
نامجون اما هنوز با دقت واکنش تهیونگ را زیر نظر داشت.
چون چیزی در حال اتفاق افتادن بود که در تمام سالهای همراهی با او ندیده بود.
تهیونگ داشت گوش میداد.
واقعاً گوش میداد.
نه برای پیدا کردن ضعف طرف مقابل.
نه برای تهدید.
بلکه برای فهمیدن.
در همان لحظه تلفن نامجون زنگ خورد.
او چند قدم عقب رفت و تماس را پاسخ داد.
اما بعد از چند ثانیه رنگ چهرهاش تغییر کرد.
«چی؟!»
یونگی فوراً متوجه شد که خبر خوبی نیست.
«اتفاقی افتاده؟»
نامجون تماس را قطع کرد.
«به یکی از مراکز تجاری ما حمله شده.»
فضا فوراً تغییر کرد.
آن آرامش شکننده در یک لحظه فرو ریخت.
چشمهای تهیونگ دوباره سرد شدند.
سردتر از یخ.
انگار چند ثانیه قبل هرگز وجود نداشته است.
«عاملش؟»
«هنوز مشخص نیست.»
تهیونگ سرش را پایین انداخت.
همان لحظه همه میدانستند کسی قرار است بهای سنگینی برای این اشتباه بپردازد.
اما درست وقتی قصد رفتن داشت، صدای «ا/ت» دوباره او را متوقف کرد.
«صبر کن.»
محافظها فوراً دستشان را روی اسلحههایشان گذاشتند.
جین زیر لب گفت:
«خدایا...»
اما دختر بیتوجه ادامه داد.
«یه سؤال دارم.»
تهیونگ آرام برگشت.
«چی؟»
«تا حالا شده بخوای از همهچی فرار کنی؟»
سؤال مثل گلولهای در قلب سکوت نشست.
برای چند ثانیه هیچکس حرفی نزد.
تهیونگ فقط نگاهش کرد.
سالها بود کسی چنین چیزی از او نپرسیده بود.
همه از قدرتش سؤال میکردند.
از پولش.
از دشمنانش.
اما هیچکس از خودش نپرسیده بود.
برای لحظهای کوتاه تصویری از کودکی فراموششده، شبهای بیخوابی و سالهایی که مجبور شده بود احساساتش را دفن کند از ذهنش عبور کرد.
اما به همان سرعت آن تصاویر را خفه کرد.
او نباید ضعیف میشد.
هیچوقت.
تهیونگ بدون جواب دادن برگشت و به سمت در خروجی رفت.
صدای قدمهایش در لابی پیچید.
باران بیرون شدیدتر شده بود.
وقتی به در رسید، ناگهان ایستاد.
همه منتظر بودند.
بعد بدون اینکه برگردد گفت:
«نامجون.»
«بله رئیس.»
«فردا صبح... پرونده کامل اون دختر روی میز من باشه.»
چشمهای جین گرد شد.
یونگی لبخند کمرنگی زد.
و نامجون فهمید اتفاقی در حال رخ دادن است که شاید حتی خود تهیونگ هم هنوز از آن خبر ندارد.
زیرا برای اولین بار در سالهای اخیر...
چیزی توجه هیولای سرد دنیای زیرزمینی را جلب کرده بود.
و آن چیز، نه قدرت بود و نه پول.
بلکه دختری بود که جرأت کرده بود مستقیماً به قلب تاریکی نگاه کند.
---
منتظر باش!
- ۷۹
- ۱۸ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط