نام: قراردادِ نفرت
نام: قراردادِ نفرت
Part:³
ساعت دقیقاً ده صبح بود.
ا/ت عمداً هنوز آماده نشده بود.
با خیال راحت جلوی آینه ایستاده بود و موهایش را مرتب میکرد.
صدای بوق ماشین از بیرون خانه بلند شد.
ا/ت لبخند کوچکی زد.
«بذار یکم منتظر بمونه.»
چند دقیقه بعد، صدای بوق دوباره بلند شد.
این بار طولانیتر.
ا/ت با حرص زیر لب گفت:
«چقدر عجوله.»
بالاخره از اتاقش خارج شد.
وقتی به ماشین رسید، جونگکوک کنار ماشین ایستاده بود و با اخم به ساعتش نگاه میکرد.
به محض اینکه ا/ت را دید، گفت:
«بالاخره تشریف آوردین.»
ا/ت بدون اینکه بهش نگاه کند، در ماشین را باز کرد.
«من که نگفتم ساعت ده میام.»
جونگکوک پشت سرش سوار شد.
«منم نگفتم قرار بود تا شب منتظرت بمونم.»
ا/ت کمربندش را بست.
«پس میتونستی بری.»
جونگکوک ماشین را روشن کرد.
«اگه میتونستم، الان اینجا نبودم.»
ا/ت با حرص به سمتش برگشت.
«فکر نکن فقط تو از این ازدواج ناراضیای.»
جونگکوک نگاه کوتاهی به او انداخت.
«رفتارت دقیقاً خلاف اینو نشون میده.»
«چی؟»
«از وقتی سوار شدی، داری سعی میکنی منو عصبی کنی.»
ا/ت لبخند زد.
«بالاخره یه چیز رو درست فهمیدی.»
جونگکوک نفسش را با حرص بیرون داد.
«تو واقعاً غیرقابل تحملی.»
«و تو واقعاً مغروری.»
«حداقل من بچهبازی درنمیارم.»
ا/ت با عصبانیت بهش نگاه کرد.
«من بچهام؟»
«خودت گفتی.»
«من همچین چیزی نگفتم!»
«ولی رفتارت گفت.»
ا/ت خواست جوابش را بدهد، اما ناگهان جونگکوک ترمز کرد.
«چته؟!»
جونگکوک بدون اینکه نگاهش کند، گفت:
«رسیدیم.»
ا/ت به ساختمان بزرگ و شیکی که روبهرویشان بود نگاه کرد.
«اینجا کجاست؟»
«مزون.»
ا/ت با ناباوری به او نگاه کرد.
«من که گفتم قرار نیست ازدواج کنم.»
جونگکوک پیاده شد.
«و منم گفتم انتخاب با ما نیست.»
ا/ت با حرص در ماشین را باز کرد.
«از این جملهات متنفرم.»
جونگکوک نگاه کوتاهی به او انداخت.
«بهش عادت کن.»
چند دقیقه بعد، ا/ت بین لباسهای مختلف ایستاده بود.
هر لباسی که فروشنده پیشنهاد میداد، رد میکرد.
«نه.»
جونگکوک از روی صندلی بلند شد.
«این چندمین لباسه؟»
«نمیدونم.»
«پس چرا هیچکدوم رو قبول نمیکنی؟»
ا/ت به او نگاه کرد.
«چون قرار نیست لباسی بپوشم که تو دوست داری.»
جونگکوک ابرویش را بالا برد.
«من حتی نظر ندادم.»
«چهرهات نظر داد.»
قبل از اینکه جونگکوک جواب بدهد، صدای دختری از پشت سرشان بلند شد.
«جونگکوک؟»
جونگکوک ناگهان ساکت شد.
دختر جوانی به سمتشان آمد.
با دیدن ا/ت، نگاهش برای لحظهای روی او ثابت ماند.
بعد لبخند زد.
«فکر نمیکردم دوباره ببینمت.»
ا/ت به جونگکوک نگاه کرد.
«میشناسین همدیگه؟»
جونگکوک سرد جواب داد:
«آره.»
دختر لبخندش را بیشتر کرد.
«فقط آره؟»
ا/ت ابرویش را بالا برد.
جونگکوک با لحنی خشک گفت:
«سارا، این ا/ته.»
دختر نگاهی به ا/ت انداخت.
«نامزدت؟»
چند ثانیه سکوت شد.
ا/ت منتظر جواب جونگکوک ماند.
جونگکوک بالاخره گفت:
«بهزودی همسرم میشه.»
لبخند سارا برای لحظهای محو شد.
ا/ت متوجه شد.
و نمیدانست چرا، اما از دیدن آن لبخند محوشده کمی احساس رضایت کرد.
جونگکوک ناگهان به سمت ا/ت برگشت.
«لباست رو انتخاب کردی؟»
ا/ت که هنوز به سارا نگاه میکرد، سریع جواب داد:
«نه.»
جونگکوک با اخم گفت:
«پس انتخاب کن.»
ا/ت با لبخند کوچکی جواب داد:
«چشم، شوهر آینده.»
جونگکوک برای لحظهای به او خیره شد.
ا/ت هم لبخندش را بیشتر کرد.
برای اولین بار، به نظر میرسید این ازدواج اجباری شاید فقط برای خانوادهها دردسرساز نباشد.
شاید برای خود جونگکوک هم قرار بود دردسر بزرگی باشد.
ادامه دارد..
حمایتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت کننننننننننننننننننننن🎀🤷🏼♀️
Part:³
ساعت دقیقاً ده صبح بود.
ا/ت عمداً هنوز آماده نشده بود.
با خیال راحت جلوی آینه ایستاده بود و موهایش را مرتب میکرد.
صدای بوق ماشین از بیرون خانه بلند شد.
ا/ت لبخند کوچکی زد.
«بذار یکم منتظر بمونه.»
چند دقیقه بعد، صدای بوق دوباره بلند شد.
این بار طولانیتر.
ا/ت با حرص زیر لب گفت:
«چقدر عجوله.»
بالاخره از اتاقش خارج شد.
وقتی به ماشین رسید، جونگکوک کنار ماشین ایستاده بود و با اخم به ساعتش نگاه میکرد.
به محض اینکه ا/ت را دید، گفت:
«بالاخره تشریف آوردین.»
ا/ت بدون اینکه بهش نگاه کند، در ماشین را باز کرد.
«من که نگفتم ساعت ده میام.»
جونگکوک پشت سرش سوار شد.
«منم نگفتم قرار بود تا شب منتظرت بمونم.»
ا/ت کمربندش را بست.
«پس میتونستی بری.»
جونگکوک ماشین را روشن کرد.
«اگه میتونستم، الان اینجا نبودم.»
ا/ت با حرص به سمتش برگشت.
«فکر نکن فقط تو از این ازدواج ناراضیای.»
جونگکوک نگاه کوتاهی به او انداخت.
«رفتارت دقیقاً خلاف اینو نشون میده.»
«چی؟»
«از وقتی سوار شدی، داری سعی میکنی منو عصبی کنی.»
ا/ت لبخند زد.
«بالاخره یه چیز رو درست فهمیدی.»
جونگکوک نفسش را با حرص بیرون داد.
«تو واقعاً غیرقابل تحملی.»
«و تو واقعاً مغروری.»
«حداقل من بچهبازی درنمیارم.»
ا/ت با عصبانیت بهش نگاه کرد.
«من بچهام؟»
«خودت گفتی.»
«من همچین چیزی نگفتم!»
«ولی رفتارت گفت.»
ا/ت خواست جوابش را بدهد، اما ناگهان جونگکوک ترمز کرد.
«چته؟!»
جونگکوک بدون اینکه نگاهش کند، گفت:
«رسیدیم.»
ا/ت به ساختمان بزرگ و شیکی که روبهرویشان بود نگاه کرد.
«اینجا کجاست؟»
«مزون.»
ا/ت با ناباوری به او نگاه کرد.
«من که گفتم قرار نیست ازدواج کنم.»
جونگکوک پیاده شد.
«و منم گفتم انتخاب با ما نیست.»
ا/ت با حرص در ماشین را باز کرد.
«از این جملهات متنفرم.»
جونگکوک نگاه کوتاهی به او انداخت.
«بهش عادت کن.»
چند دقیقه بعد، ا/ت بین لباسهای مختلف ایستاده بود.
هر لباسی که فروشنده پیشنهاد میداد، رد میکرد.
«نه.»
جونگکوک از روی صندلی بلند شد.
«این چندمین لباسه؟»
«نمیدونم.»
«پس چرا هیچکدوم رو قبول نمیکنی؟»
ا/ت به او نگاه کرد.
«چون قرار نیست لباسی بپوشم که تو دوست داری.»
جونگکوک ابرویش را بالا برد.
«من حتی نظر ندادم.»
«چهرهات نظر داد.»
قبل از اینکه جونگکوک جواب بدهد، صدای دختری از پشت سرشان بلند شد.
«جونگکوک؟»
جونگکوک ناگهان ساکت شد.
دختر جوانی به سمتشان آمد.
با دیدن ا/ت، نگاهش برای لحظهای روی او ثابت ماند.
بعد لبخند زد.
«فکر نمیکردم دوباره ببینمت.»
ا/ت به جونگکوک نگاه کرد.
«میشناسین همدیگه؟»
جونگکوک سرد جواب داد:
«آره.»
دختر لبخندش را بیشتر کرد.
«فقط آره؟»
ا/ت ابرویش را بالا برد.
جونگکوک با لحنی خشک گفت:
«سارا، این ا/ته.»
دختر نگاهی به ا/ت انداخت.
«نامزدت؟»
چند ثانیه سکوت شد.
ا/ت منتظر جواب جونگکوک ماند.
جونگکوک بالاخره گفت:
«بهزودی همسرم میشه.»
لبخند سارا برای لحظهای محو شد.
ا/ت متوجه شد.
و نمیدانست چرا، اما از دیدن آن لبخند محوشده کمی احساس رضایت کرد.
جونگکوک ناگهان به سمت ا/ت برگشت.
«لباست رو انتخاب کردی؟»
ا/ت که هنوز به سارا نگاه میکرد، سریع جواب داد:
«نه.»
جونگکوک با اخم گفت:
«پس انتخاب کن.»
ا/ت با لبخند کوچکی جواب داد:
«چشم، شوهر آینده.»
جونگکوک برای لحظهای به او خیره شد.
ا/ت هم لبخندش را بیشتر کرد.
برای اولین بار، به نظر میرسید این ازدواج اجباری شاید فقط برای خانوادهها دردسرساز نباشد.
شاید برای خود جونگکوک هم قرار بود دردسر بزرگی باشد.
ادامه دارد..
حمایتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت کننننننننننننننننننننن🎀🤷🏼♀️
- ۶۸۷
- ۰۴ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط