{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت ورود رائون به دانشگاه و تصمیم برای کار کردن

پارت ۱: ورود رائون به دانشگاه و تصمیم برای کار کردن
صبح زود بود و نور ملایم خورشید از پنجره خوابگاه به اتاق رائون می‌تابید.
رائون کیفش رو روی شونه گذاشت و به سمت در خروجی رفت. یونا که کنار پنجره ایستاده بود، لبخند مشوقانه‌ای زد:
«رائون، امروز حتماً برو اون کافه نزدیک دانشگاه. حتماً خوشت میاد!»
رائون نگاهی به خواهرش انداخت و گفت:
«نمی‌دونم… کار کردن ممکنه خسته‌کننده باشه. مامان و بابا هم که اینجا نیستن.»
یونا شونه‌هایش را بالا انداخت و گفت:
«دقیقاً به خاطر همین برو! یه کم از بارشون کم می‌کنه، و تازه، ما کنارتیم.»
وقتی رائون وارد کافه شد، نگاهش به صاحب کافی‌شاپ افتاد.
همان کسی که مدت‌ها در ذهنش کراش داشت: کیم تهیونگ.
او ایستاده بود، پشت پیشخوان، با موهای مرتب و لبخندی آرام و چشم‌هایی که انگار همه چیز را می‌دیدند.
تهیونگ با لبخندی گفت:
«سلام، چیزی می‌خوای سفارش بدی؟»
قلب رائون تند زد، و با صدایی لرزان گفت:
«آ… یه قهوه… لطفاً.»
چند روز بعد، رائون شروع به کار کرد.
هر بار که تهیونگ اونجا بود، نگاه‌هاشون با هم برخورد می‌کرد؛ گاهی خجالت، گاهی لبخند، و گاهی سکوتی که پر از حرف‌های ناگفته بود.
در همین حال، یونا با چند دوستش مشغول برنامه‌ریزی پروژه دانشگاهی بودند و همیشه از جئون جونگ‌کوک، دانشجوی رشته عکاسی، حرف می‌زدند. یونا خودش هم کم‌کم جذب علاقه و استعداد او شد و هر بار که با هم در کلاس یا پروژه‌ای نزدیک می‌شدند، دلش تندتر می‌زد.

اینم از رمان خودم
امیدوارم دوسش داشته باشین و حمایت کنین
دیدگاه ها (۰)

پارت ۲: اولین برخورد نزدیک رائون و تهیونگآن روز صبح، رائون و...

پارت ۳: یونا و جونگ‌کوک یونا در اتاق خوابگاه نشسته بود و روی...

خرگوش قشنگمون پروفایل اینستا و تیک‌تاکش رو عوض کرد

عکس‌های جدید جونگ‌کوک برای Calvin Klein که توی فروشگاه‌های ا...

**تاریکی در روز** #PART_6 #Jeon_rinaمیا لحظه‌ای به صفحه گو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط