{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

part5

part5
تارا:
داشتم از کافه برمیگشتم خونه که یهو متین باهام تماسس گرفتم
مکالمشوت(تارا-متین+)
-سلام جانم
+سلام ددلی خانم
-چطوری
+عالی تو چطوری
-شکر چخبر
+ببین تارا میخواستم یچی بهت بگم
-جونم
+خوب راستش....عم من رو نیکا کراش دارم ولی خوب نمیتونم اینو بش رک بگم خواستما نشد
-خوب+خوب دیگه میشه تو بش بگی و اینا
+اوکی
-وای ترار واقعا نمی دونم چجوری ازت تشکر کنم
+خوتهش دادشمی
-اوکی میبینمت با خبرای خوب ایشالا بای
+بای قشنگم
اتمام مکالمههههه
بهبه پس حسشون دوطرفه بوده
وای خدا نیکا بشنوه بال دربیاره فک کنم دیگه
وای خدا
علی:
ولی تارا یچیز دیگس
امروز من مطمعن شدم به تارا حس های دارم
وای پشاش خیلی خوبه
ولی از حرف زدناش معلومه منو نمی خواد شایدم بخواد ولی فک نکنم
هی
از امروز تصمیم گرفتم برای خودم درمورد تارا بنویسم
روز های دلتنگی......
#علی_یاسینی
#زخم_بازمن
#رمان
خوب خوب فشار بخورید یکم علی عاشق شده
دیدگاه ها (۹)

part43 علی: رفتم سمت استودیو تاراهم اونجا بود تارا-سلام چطور...

پارت22نیکا:متین خیلی یهویی بهم زنگ زدو گفت که باباش کارش دار...

part27دوهفته بعد:تارا-توخونه نشسته بودم داشتم فیلم میدیمنیکا...

پارت30نیکا:باعجله دویدم سمت ماشینسوارش شدم و سریع از اینجا ...

پارت24 تارا: ناباور جلوی در اتاق عمل نشسته بودم وخیره شده بو...

part60علی-تارا خیلی خوشگل شده خیلیییییییییییییتارا-خیلی ممنو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط