بزرگترینآرزو
#بزرگترین_آرزو
P38
به سمت میزی که خانواده جانگ می دورش بودن قدم برداشت..
مقابل نگاهای خیرهٔ شون ایستاد و و لبخندمصنوعی ای به روشون زد:
+معذرت میخوام یک کار فوری برام پیش اومده ؛باید زودتر از حضورتون مرخص بشم..
زنی که مادرجانگ می شناخته میشد پوزخند صدا داری زد و فورا گفت:
_این بی احترامی به خانواده نامزدت نیست؟! تو از الان داری برنامه های خانوادگیمونو خراب میکنی.. اونوقت بعد از ازدواجتون چی میشه؟! آه .. پسر ساده ام قراره چجوری با تو زندگی کنه!!
جانگ می که تا الان مثل ماست وایستاده بود بعد از کمی این پا و اون پا کردن کنار کاترینا قرار گرفت:
_معذرت میخوام مادر.. کارش فوریه ... من خودم میرسونمش و بعد باهم برمیگردیم...
و بعد دست اونو گرفت و به سمت در خروجی کشید...
اما همین که بیرون رفتن کاترینا متوقف شد...
+نیازی به اومدنت نیست. درهرصورت من دیگه برنمیگردم
اما اون مرد... بدون حرفی از کنار اون گذشت؛ به طرف در ماشین رفت وپشت فرمون نشست..
پوفی کرد و اونهم وادار سوار ماشین شد..
انگار جانگ می پشیمون شده بود.. از کاراش.. از رفتارش... انگار فهمیده بود واقعا تنها کسی که تو اون رابطه کم گذاشته اونه...
چند دقیقه ای تو سکوت سپری شد و درنهایت این جانگ می بود که اون سکوت رو شکست..
_ تو تمام این مدتی که باهم بودیم... حتی اون اولاش....
واقعا هیچوقت دوستم نداشتی؟
این سوال براش عجیب به نظر میرسید..
چرا این سوالو ازش میپرسید ؟ حداقل چرا تو اون موقعیت؟
شاید واقعا اگه جانگ می قدر این سوالو میدونست الان وضعشون این نبود.. بود؟
شاید باید انقدری برای پایدار نگه داشتن رابطشون تلاش میکرد که اصلا این سوال به ذهنش خطور نکنه!
و خب حالا... چی میخواست بشنوه از اون دختر؟
دونستن همچین جوابی چیرو میتونه عوض کنه؟
+داشتم... یه زمانی.... یه زمانِ خیلی کوتاه...
لبخند روی لب هاش نشانه از رضایت بخش بودن چیزی که شنید، بود..
کاترینا وقتی لبخندشو دید تعجبش دوبرابر شد.. پس بی مقدمه پرسید:
+واقعا انقد خوشحالت کرد؟
جانگ می نیم نگاهی به اون انداخت و انگار که کوهی از حرفو تو دلش جا داده باشه لب از هم باز کرد تا حرفهای نگفته اشو به زبون بیاره:...
_این سوال زیادی خاصه... چون فقط وقتی درکش میکنی که کسی که دوسش داریو از دست بدی... اون موقع اس که تمام خاطراتو مرور میکنی تا مطمئن بشی واقعا حسی این وسط شکل گرفته... یا همش توهمات محض بوده. میدونی... یسری وقتا وقتی چیزی رو داری.. دیگه بقیه اش برات مهم نیس.. چون درهرصورت تو اونو پیش خودت داریش.... ولی وقتی از دستش میدی... تازه میفهمی ارزشش چقدر زیاد بود.. دیگه داشتنش میشه بزرگترین آرزوت.. رویای همیشگیت... و برای به دست آوردنش هرکاری میکنی... هرکاری...
ادامه پارت آپ نشد پست بعد میزارم
P38
به سمت میزی که خانواده جانگ می دورش بودن قدم برداشت..
مقابل نگاهای خیرهٔ شون ایستاد و و لبخندمصنوعی ای به روشون زد:
+معذرت میخوام یک کار فوری برام پیش اومده ؛باید زودتر از حضورتون مرخص بشم..
زنی که مادرجانگ می شناخته میشد پوزخند صدا داری زد و فورا گفت:
_این بی احترامی به خانواده نامزدت نیست؟! تو از الان داری برنامه های خانوادگیمونو خراب میکنی.. اونوقت بعد از ازدواجتون چی میشه؟! آه .. پسر ساده ام قراره چجوری با تو زندگی کنه!!
جانگ می که تا الان مثل ماست وایستاده بود بعد از کمی این پا و اون پا کردن کنار کاترینا قرار گرفت:
_معذرت میخوام مادر.. کارش فوریه ... من خودم میرسونمش و بعد باهم برمیگردیم...
و بعد دست اونو گرفت و به سمت در خروجی کشید...
اما همین که بیرون رفتن کاترینا متوقف شد...
+نیازی به اومدنت نیست. درهرصورت من دیگه برنمیگردم
اما اون مرد... بدون حرفی از کنار اون گذشت؛ به طرف در ماشین رفت وپشت فرمون نشست..
پوفی کرد و اونهم وادار سوار ماشین شد..
انگار جانگ می پشیمون شده بود.. از کاراش.. از رفتارش... انگار فهمیده بود واقعا تنها کسی که تو اون رابطه کم گذاشته اونه...
چند دقیقه ای تو سکوت سپری شد و درنهایت این جانگ می بود که اون سکوت رو شکست..
_ تو تمام این مدتی که باهم بودیم... حتی اون اولاش....
واقعا هیچوقت دوستم نداشتی؟
این سوال براش عجیب به نظر میرسید..
چرا این سوالو ازش میپرسید ؟ حداقل چرا تو اون موقعیت؟
شاید واقعا اگه جانگ می قدر این سوالو میدونست الان وضعشون این نبود.. بود؟
شاید باید انقدری برای پایدار نگه داشتن رابطشون تلاش میکرد که اصلا این سوال به ذهنش خطور نکنه!
و خب حالا... چی میخواست بشنوه از اون دختر؟
دونستن همچین جوابی چیرو میتونه عوض کنه؟
+داشتم... یه زمانی.... یه زمانِ خیلی کوتاه...
لبخند روی لب هاش نشانه از رضایت بخش بودن چیزی که شنید، بود..
کاترینا وقتی لبخندشو دید تعجبش دوبرابر شد.. پس بی مقدمه پرسید:
+واقعا انقد خوشحالت کرد؟
جانگ می نیم نگاهی به اون انداخت و انگار که کوهی از حرفو تو دلش جا داده باشه لب از هم باز کرد تا حرفهای نگفته اشو به زبون بیاره:...
_این سوال زیادی خاصه... چون فقط وقتی درکش میکنی که کسی که دوسش داریو از دست بدی... اون موقع اس که تمام خاطراتو مرور میکنی تا مطمئن بشی واقعا حسی این وسط شکل گرفته... یا همش توهمات محض بوده. میدونی... یسری وقتا وقتی چیزی رو داری.. دیگه بقیه اش برات مهم نیس.. چون درهرصورت تو اونو پیش خودت داریش.... ولی وقتی از دستش میدی... تازه میفهمی ارزشش چقدر زیاد بود.. دیگه داشتنش میشه بزرگترین آرزوت.. رویای همیشگیت... و برای به دست آوردنش هرکاری میکنی... هرکاری...
ادامه پارت آپ نشد پست بعد میزارم
- ۳.۴k
- ۰۲ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط