بزرگترینآرزو
#بزرگترین_آرزو
P39
قطره های تند بارون روی پنجره ماشین فرود میومدن و بعد از کشیده شدنِ برف پاککن سر میخوردن پایین...
این هوای سنگین و خفه کننده... اونم انقد یهویی...
افکار منفی ای که انقد راحت به ذهنش حجوم آوردن...
دستی به موهاش کشید و نفسشو کلافه بیرون داد...
جانگ می نیم نگاهی بهش انداخت:
_میدونم این حرفا باعث میشه معذب بشی.. ولی خب اگه نمیگفتم بعدا پشیمون میشدم..
سکوت کارساز نبود پس سری تکون داد تا متقابلا چیزی درجوابش بگه:
+فک کنم الان درکت میکنم.. منم تو اون مدت فقط به فکر خودم بودم و به اینکه ممکنه توهم سختی بکشی توجهی نداشتم..
_پس ینی..
مکث کوتاهی کرد:
_این یه پایانِ شاد برای هردومونه؟
+اینطور فکر میکنی؟
_انقدری اذیتت کردم که دیگه حتی رویِ اینکه بهت یه درخواست دوباره برای قرار گذاشتن بدمو ندارم...
+منم روی برگشتن به اون رابطه رو ندارم...
لبخندی زد که باعث خندهٔ جانگ می شد...
با دیدن اطراف که نشون میداد نزدیک به خونشه نفس کوتاهی گرفت و به سمت اون برگشت:
+خیل خب.. فکر کنم هردومون متوجه اشتباهاتمون شدیم..
جانگ می هم ماشین رو نزدیکی خونه نگه داشت و متقابلا نگاهشو به اون داد:
_ امیدوارم درآینده با یه کسی آشنا بشی تا انقد خوب باشه که تا ابد کنارش بودن بشه برات بزرگترین آرزو... و اون آرزوی بزرگ هم به واقعیت بپیونده...
همراه با لبخندش سرشو تکون داد :
+منم موفقیت و شادی رو برات آرزو میکنم:)
خواست از ماشین خارج بشه اما صدای جانگ می متوقفش کرد:
_راستی..
به سمتش برگشت:
_شنیدم پروندهٔ جونگ کوک دوباره به جریان افتاده... ولی اسم دادستان تغییر کرده بود..
+اره.. من سپردمش به یک دادستان دیگه..
_بهتر نیست خودت تمومش کنی؟
+برام سخته با واقعیت روبه رو بشم.. بخاطر همین تصمیم گرفتم بسپرمش به یک دادستان ماهر تر..
_هرطور راحتی.. ولی بنظرم دلسوز تر و ماهرتر از تو برای جئون وجود نداره!
مکثی کرد:
+چطور؟
_تو بخاطره اون از غرورت گذشتیو به من رو زدی...این میتونه محکم ترین دلیل باشه!
وقتی دید کاترینا به فکر رفته به اون بحث خاتمه داد... و بعد کمی خم
شد و برای برداشتن چیزی دستشو به صندلی عقب رسوند...:
_واینکه...
چتر رو برداشت و مقابل نگاهِ کاترینا گرفت:
_ازین به بعد یکمی پیگیر هواشناسی باش که بدونِ چتر نمونی...
درسته ذهنش هنوز مشغول حرف جانگ می بود اما لبخندی زد و قبل ازینکه چترو بگیره گفت:
+خودت؟
جوری که نشون بده شوخی میکنه دستشو رو قلبش گذاشت و گفت:
_وقتی حتی الانم نگرانمی باعث میشه قلبِ لعنتیم بلرزه!!
با شنیدن این جمله فورا چترو از دست اون چنگ زد و بعد از گفتن:
+تورو با لرزش قلبت تنها میزارم....
از ماشین خارج شد ...
P39
قطره های تند بارون روی پنجره ماشین فرود میومدن و بعد از کشیده شدنِ برف پاککن سر میخوردن پایین...
این هوای سنگین و خفه کننده... اونم انقد یهویی...
افکار منفی ای که انقد راحت به ذهنش حجوم آوردن...
دستی به موهاش کشید و نفسشو کلافه بیرون داد...
جانگ می نیم نگاهی بهش انداخت:
_میدونم این حرفا باعث میشه معذب بشی.. ولی خب اگه نمیگفتم بعدا پشیمون میشدم..
سکوت کارساز نبود پس سری تکون داد تا متقابلا چیزی درجوابش بگه:
+فک کنم الان درکت میکنم.. منم تو اون مدت فقط به فکر خودم بودم و به اینکه ممکنه توهم سختی بکشی توجهی نداشتم..
_پس ینی..
مکث کوتاهی کرد:
_این یه پایانِ شاد برای هردومونه؟
+اینطور فکر میکنی؟
_انقدری اذیتت کردم که دیگه حتی رویِ اینکه بهت یه درخواست دوباره برای قرار گذاشتن بدمو ندارم...
+منم روی برگشتن به اون رابطه رو ندارم...
لبخندی زد که باعث خندهٔ جانگ می شد...
با دیدن اطراف که نشون میداد نزدیک به خونشه نفس کوتاهی گرفت و به سمت اون برگشت:
+خیل خب.. فکر کنم هردومون متوجه اشتباهاتمون شدیم..
جانگ می هم ماشین رو نزدیکی خونه نگه داشت و متقابلا نگاهشو به اون داد:
_ امیدوارم درآینده با یه کسی آشنا بشی تا انقد خوب باشه که تا ابد کنارش بودن بشه برات بزرگترین آرزو... و اون آرزوی بزرگ هم به واقعیت بپیونده...
همراه با لبخندش سرشو تکون داد :
+منم موفقیت و شادی رو برات آرزو میکنم:)
خواست از ماشین خارج بشه اما صدای جانگ می متوقفش کرد:
_راستی..
به سمتش برگشت:
_شنیدم پروندهٔ جونگ کوک دوباره به جریان افتاده... ولی اسم دادستان تغییر کرده بود..
+اره.. من سپردمش به یک دادستان دیگه..
_بهتر نیست خودت تمومش کنی؟
+برام سخته با واقعیت روبه رو بشم.. بخاطر همین تصمیم گرفتم بسپرمش به یک دادستان ماهر تر..
_هرطور راحتی.. ولی بنظرم دلسوز تر و ماهرتر از تو برای جئون وجود نداره!
مکثی کرد:
+چطور؟
_تو بخاطره اون از غرورت گذشتیو به من رو زدی...این میتونه محکم ترین دلیل باشه!
وقتی دید کاترینا به فکر رفته به اون بحث خاتمه داد... و بعد کمی خم
شد و برای برداشتن چیزی دستشو به صندلی عقب رسوند...:
_واینکه...
چتر رو برداشت و مقابل نگاهِ کاترینا گرفت:
_ازین به بعد یکمی پیگیر هواشناسی باش که بدونِ چتر نمونی...
درسته ذهنش هنوز مشغول حرف جانگ می بود اما لبخندی زد و قبل ازینکه چترو بگیره گفت:
+خودت؟
جوری که نشون بده شوخی میکنه دستشو رو قلبش گذاشت و گفت:
_وقتی حتی الانم نگرانمی باعث میشه قلبِ لعنتیم بلرزه!!
با شنیدن این جمله فورا چترو از دست اون چنگ زد و بعد از گفتن:
+تورو با لرزش قلبت تنها میزارم....
از ماشین خارج شد ...
- ۳.۲k
- ۱۰ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط