جانش درد چشمانش درد کلامش درد و کالبدش برای روحش تنگ

- جانش درد، چشمانش درد، کلامش درد و کالبدش برایِ روحش تنگ بود..
نفس‌هایش بویِ غم، امیدش بویِ مردگی میداد..
دستِ خودش را گرفت، خودش را بغل کرد، سرش را رویِ شانه‌یِ خودش گذاشت..
کنارِ گوشِ خودش نجوا کرد : همه‌چیز سبز می‌شود.. امیدت گل خواد کرد.. قلبت یاسمن تازه می‌دهد..
عادت داشت به خودش دروغ‌هایِ رنگی بگوید..
سالها با همین کلماتِ واهی زنده مانده بود.
-𝓠𝓾𝓮𝓻𝓮𝓷𝓬𝓲𝓪"
دیدگاه ها (۰)

میشه پستامو لایک کنید متقابلا پستاتونو لایک میکنم🚶🚶

صِدا کن مرا.صداے تو، خوب است ..صداے تو، سبزینہ‌ۍ آن گیاه عجی...

- از دوست داشتنت، همینقدر میدانم، . . که نمی‌دانم چطور دوستت...

- عزیزم، عطرِ کهنه‌یِ یاسم ، بهارِ میانه‌یِ پاییزم، . . نت‌ه...

چهار ۲ _ فریب دنیلسال های نوجوانی لیندا با لبخندهای دنیل شکل...

P²⁵روز ها میگذشتن..هر روز،هر روز به بهونه هایی سر صحبتو باز ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط