جانش درد چشمانش درد کلامش درد و کالبدش برای روحش تنگ
- جانش درد، چشمانش درد، کلامش درد و کالبدش برایِ روحش تنگ بود..
نفسهایش بویِ غم، امیدش بویِ مردگی میداد..
دستِ خودش را گرفت، خودش را بغل کرد، سرش را رویِ شانهیِ خودش گذاشت..
کنارِ گوشِ خودش نجوا کرد : همهچیز سبز میشود.. امیدت گل خواد کرد.. قلبت یاسمن تازه میدهد..
عادت داشت به خودش دروغهایِ رنگی بگوید..
سالها با همین کلماتِ واهی زنده مانده بود.
-𝓠𝓾𝓮𝓻𝓮𝓷𝓬𝓲𝓪"
نفسهایش بویِ غم، امیدش بویِ مردگی میداد..
دستِ خودش را گرفت، خودش را بغل کرد، سرش را رویِ شانهیِ خودش گذاشت..
کنارِ گوشِ خودش نجوا کرد : همهچیز سبز میشود.. امیدت گل خواد کرد.. قلبت یاسمن تازه میدهد..
عادت داشت به خودش دروغهایِ رنگی بگوید..
سالها با همین کلماتِ واهی زنده مانده بود.
-𝓠𝓾𝓮𝓻𝓮𝓷𝓬𝓲𝓪"
- ۱.۹k
- ۰۳ آذر ۱۴۰۱
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط