{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

“Love’s light in vengeance’s dark.”

“Love’s light in vengeance’s dark.”
⟩›۰۰𝕭𝖑𝖔𝖔𝖉𝖞 𝕷𝖔𝖛𝖊...
ᎮᏗᏒᏖ..¹¹

ات بدون اینکه جواب هیچ‌کدومشون رو بده، از سالن بیرون زد. صدای پوزخند نارا و نگاه‌های سنگین وویو پشت سرش محو شدند، اما فشار قلبش کم نمی‌شد. اون فقط می‌خواست از این خونه فرار کند.
ماشین رو روشن کرد و بدون فکر، به سمت ساحل رفت. پاهایش خودش را به سمت ویلای قدیمی رساند؛ همان جایی که تنها جایی بود که هنوز بوی آرامش و خاطرات مادرش رو می‌داد.
وقتی وارد حیاط شد، دیگر توان ایستادن نداشت. پاهای لرزانش تسلیم شدند و روی چمن‌های خیس کنار درخت شکوفه‌ی قدیمی نشست. در میان سکوتِ ترسناک ساحل، بغضش ترکید و شروع کرد به گریه کردن. اون برای این همه بی‌عدالتی گریه می‌کرد؛ برای پدرش که اون رو به بازیچه تبدیل کرده بود، و برای آینده‌ای که انگار مثل یک زندان دورش ساخته شده بود.
در حالی که هق‌هق گریه‌اش در میان صدای موج‌ها گم شده بود، متوجه شد کسی کنارش نشسته است. او بالا را نگاه نکرد؛ فکر کرد شاید یکی از نگهبان‌ها یا خدمه است که می‌خواد بگه نباید اینجا باشد. اما وقتی سنگینی حضور آن آدم را حس کرد، فهمید اشتباه کرده
جونکوک بود.
ات با صدایی که از گریه گرفته بود، زیر لب گفت: «چرا اومدی اینجا؟»
جونکوک نگاهش به دریا بود. برخلاف همیشه که نگاهش سرد و بی‌روح بود، این بار کمی خسته به نظر می‌رسید. گفت: «اینجا خونه‌ی منه. حق ندارم بیام؟»
ات تلخیِ صدایش را پنهان نکرد: «حق داری. فقط… فکر نمی‌کردم اینجا هم بتونم تنها باشم.»
جونکوک با همون لحنش ادامه داد: « توی سرما اینجا چیکار می‌کنی »
ات سرش را بالا آورد. چشمانش سرخ شده بود. اشکال رو پاک کرد « ببخشید از سر عادت اومدم اینجا »

جونکوک نگاهی به دست‌های مشت‌شده‌اش انداخت و گفت: « چرا گریه می‌کنی »

ات می‌خواست جواب بدهد، اما کلمات در گلویش گیر کردند. همان لحظه، صدای بلند و کلافه‌ی تهیونگ از دوردست، فضای سنگین و غم‌آلود را کاملاً بهم ریخت.

تهیونگ با همان لحن شوخ و پرانرژی‌اش فریاد زد: «جونکوک! جیمین داره می‌گه اگه زود نیای، تمام چیپس‌ها رو خودم می‌خورم! جدی می‌گم، اون سس تند رو هم ریختم روش!»

جونکوک آهی کشید، اما این بار گوشه‌ی لبش کمی تکان خورد؛ انگار حتی در اوج انتقام، شوخی‌های تهیونگ می‌توانست کمی از سنگینیِ دنیا کم کند. ات هم در حالی که اشک‌هایش را پاک می‌کرد، ناخودآگاه لبخند کجی زد.

اما در دلش، حرف لئون مثل یک خنجر سرد بود: «هیچ‌کس بی‌دلیل برنمی‌گرده…»

خب خب شرط ها
۳۰ کامنت🩵
۲۰ لایک🩷
۱۰ بازنشر🩶

...
دیدگاه ها (۴۲)

“Love’s light in vengeance’s dark.”⟩›۰۰𝕭𝖑𝖔𝖔𝖉𝖞 𝕷𝖔𝖛𝖊...ᎮᏗᏒᏖ..¹...

“Love’s light in vengeance’s dark.”⟩›۰۰𝕭𝖑𝖔𝖔𝖉𝖞 𝕷𝖔𝖛𝖊...ᎮᏗᏒᏖ..⁹...

#غیر_ممکنه_عاشقت_شمپارت: ¹³از پله ها بالا رفت به سمت اتاق ت...

مرگ و زندگی پارت 5 : و جواب تست مثبت بود اونا صاحب یه بچه شد...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط