{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

“Love’s light in vengeance’s dark.”

“Love’s light in vengeance’s dark.”
⟩›۰۰𝕭𝖑𝖔𝖔𝖉𝖞 𝕷𝖔𝖛𝖊...
ᎮᏗᏒᏖ..¹²

تهیونگ هنوز از دور داد می‌زد و جیمین هم ظاهراً با صبر همیشگی‌اش داشت دعوایش می‌کرد که ساکت‌تر باشد. اما ات دیگر درست نمی‌شنید. صدای موج‌ها، باد ساحل، و تپش سنگین دلش همه چیز را پر کرده بود.
جونکوک از جایش بلند شد و یک لحظه دستش را توی جیب شلوارش برد. بعد بدون اینکه نگاهش را از ات بردارد، گفت:
«اگه می‌خوای همین‌جا بشینی و گریه کنی، مشکلی نیست. ولی اگه می‌خوای تا آخر شب یخ بزنی، حداقل یه چیزی بپوش.»
ات با چشم‌های خیس نگاهش کرد.
«من نیازی به نصیحت تو ندارم.»
جونکوک خیلی خونسرد جواب داد:
«منم نیازی ندارم ببینم کسی توی خونه‌ی من از سرما تلف بشه.»
همین جمله، هم ساده بود هم عجیب. ات برای چند ثانیه ساکت ماند. بعد آهسته از جایش بلند شد و دستش را روی صورتش کشید تا اشک‌هایش را پاک کند.
جونکوک برگشت سمت درِ ویلا و قدمی جلو رفت، اما قبل از اینکه وارد شود، گفت:
«اگه می‌خوای امشب اینجا بمونی، داخل یه اتاق خالی هست. اونجا رو بهت نشون می‌دم.»
ات با تعجب نگاهش کرد.
«داری باهام مهربون می‌شی؟»
جونکوک جواب نداد. فقط شانه بالا انداخت و وارد ویلا شد. ات هم بعد از چند ثانیه مکث، دنبالش رفت.
داخل ویلا مثل همیشه ساکت بود، اما این سکوت دیگر آن حس قدیمی را نداشت. انگار با حضور جونکوک، همه چیز رنگ دیگری گرفته بود. ات با نگاهش دور تا دور سالن را گشت. هنوز بعضی وسایل همان‌طور مانده بودند که از قبل بود، اما حالا اینجا بیشتر شبیه خانه‌ی کسی شده بود که زیاد حرف نمی‌زند و زیاد هم دل به چیزی نمی‌بندد.
جونکوک جلوی راه‌پله ایستاد و گفت:
«اتاقت بالا‌ست. سمت راست. هرچی لازم داشتی، توی کمد هست.»
ات همان‌جا ماند.
«تو از کِی اینجا زندگی می‌کنی؟»
جونکوک مکث کوتاهی کرد.
«از وقتی که بالاخره تونستم اینجا رو پس بگیرم.»
ات فهمید که نباید بیشتر از این بپرسد. بعضی زخم‌ها هنوز تازه بودند، حتی اگر صاحبشان آن‌ها را نشان نمی‌داد.
او آرام بالا رفت، اما قبل از اینکه به پله آخر برسد، صدای جونکوک پشت سرش آمد:
«ات.»
برگشت.
جونکوک با همان نگاه جدی‌اش گفت:
«هر اتفاقی افتاده، اینجا امنه. حداقل تا امشب.»
ات برای لحظه‌ای چیزی نگفت. فقط نگاهش کرد. در آن نگاه چیزی بود که شبیه دلسوزی نبود، اما خالی از بی‌تفاوتی هم نبود. شاید فقط یک جور سکوتِ انسانی بود.
ات زیر لب گفت:
«ممنون.»
جونکوک فقط سر تکان داد.
دیدگاه ها (۲)

“Love’s light in vengeance’s dark.”⟩›۰۰𝕭𝖑𝖔𝖔𝖉𝖞 𝕷𝖔𝖛𝖊...ᎮᏗᏒᏖ..¹...

عروسکمو فالو کنیدآیدیش: @a13001316

“Love’s light in vengeance’s dark.”⟩›۰۰𝕭𝖑𝖔𝖔𝖉𝖞 𝕷𝖔𝖛𝖊...ᎮᏗᏒᏖ..¹...

“Love’s light in vengeance’s dark.”⟩›۰۰𝕭𝖑𝖔𝖔𝖉𝖞 𝕷𝖔𝖛𝖊...ᎮᏗᏒᏖ..⁵...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط