نویسنده آوین | 그녀는 내 거야
نویسنده آوین | 그녀는 내 거야
پارت¹⁴ | مرز لرزان اعتماد
بعد از اینکه تیم پزشکی بررسیهای لازم رو انجام داد و مطمئن شد زخم کوچک انگشت «ات» خطری نداره، فضای عمارت دوباره به یک سکوت سنگین برگشت. اما این بار، سکوتی که از جنس آرامش نبود؛ سکوتی که از جنس انتظار برای طوفان بود.
ات روی مبل نشسته بود و به گلدان شکسته خیره شده بود. اون احساس میکرد تمام چشمها، حتی از پشت پردههای سنگین، اون رو میپان. یونا و سوآه سعی کردند اون رو آروم کنند، اما نگاه ات مدام به سمت مردی بود که در گوشهای از سالن، با تندی و بیرحمی با تهیونگ و کیان دربارهی سیستم امنیتی بحث میکرد.
جونکوک، حتی در اوج آشفتگی، همچنان مثل یک کوه استوار بود. اما ات متوجه چیزی شد؛ وقتی جونکوک فکر میکرد کسی نگاهش نمیکند، لحظهای کوتاه به سمت ات متمایل شد. نگاهی که نه از روی خشم، بلکه از روی… نگرانی بود.
«باید برگردی خونه خودت، ات.»
ناگهان صدای جونکوک در سالن پیچید. اون بحث رو قطع کرد و مستقیماً به سمت ات آمد.
ات با کمی لجبازی و برای اینکه نشان دهد از ترس نیست، بلند شد: «من اینجا باشم یا اونجا باشم، فرقی نمیکنه. من الان بخشی از این معامله هستم، مگه نه؟»
جونکوک درست جلوی اون ایستاد. قد بلندش سایهای روی ات انداخت که باعث شد اون ناخودآگاه کمی عقب برود. جونکوک با صدایی که حالا فقط برای گوشهای ات طراحی شده بود، گفت: «این معامله، تو رو به مرکز هدف تبدیل کرده. من نمیخوام وقتی با هم متحد شدیم، اولین چیزی که از دست بدم، تو باشی.»
ات قلبش رو در سینهاش حس کرد. این جملهی جونکوک، با تمام سردیاش، معنای عجیبی داشت. «من… من یه کالا نیستم که بخوای از دستش بدی، جونکوک.»
جونکوک برای لحظهای مکث کرد. چشمانش در نور ملایم سالن، کمی نرمتر شد. «میدونم که نیستی. و همین باعث میشه این بازی برام سختتر بشه.»
قبل از اینکه ات بتونه پاسخی به این حرفِ غیرمنتظره بده، صدای ورود دایول و جونکی به سالن، سکوت میان آن دو رو شکست.
جونکی با چهرهای خسته اما مصمم گفت: «جونکوک، تصمیم گرفتم. از فردا، ات تحت محافظت مستقیم تیم خودت قرار میگیره. اون تا زمان تعیین تکلیف وضعیت کلاغ سیاه، در عمارت جئون زندگی میکنه.»
چشمهای ات از تعجب گرد شد: «بابا! یعنی چی؟! یعنی من باید… باید همهجا با شماها باشم؟»
تهیونگ که از دور داشت تماشا میکرد، با پوزخند به کیان گفت: «خب، انگار عروس ما قراره از همین الان وارد دنیای مافیا بشه. آماده باش، کیان، از فردا دیگه فقط با دختر خوشگلها سر و کار نداریم، با یه “سپر انسانی” سر و کار داریم که خودمون باید ازش محافظت کنیم.»
کیان با جدیت گفت: «سپر انسانی نه تهیونگ، اون “شریک” ماست. اگه کلاغ به اون آسیب بزنه، یعنی مستقیم به قلب جونکوک ضربه زده.»
ات حس کرد دنیا دور سرش میچرخه. اون که فقط میخواست یک زندگی آرام داشته باشه، حالا در قلب یک جنگ قرار گرفته بود. اون به جونکوک نگاه کرد؛ مردی که در عین حال که اون رچ به زندگی خودش وارد کرده بود، تنها کسی بود که میتوانست در این تاریکی، به اون امنیت بده.
در حالی که ات در حال فکر کردن بود، جونکوک دستش رو جلو آورد؛ نه برای گرفتن دست اون، بلکه به نشانهی احترام و اقتدار.
«فردا صبح، ماشینها آمادهان. آماده باش، ات. از فردا، زندگی تو دیگه مثل قبل نیست.»
ادامه دارد
نظراتتون برام مهمه خوشگلا💖🫂
پارت¹⁴ | مرز لرزان اعتماد
بعد از اینکه تیم پزشکی بررسیهای لازم رو انجام داد و مطمئن شد زخم کوچک انگشت «ات» خطری نداره، فضای عمارت دوباره به یک سکوت سنگین برگشت. اما این بار، سکوتی که از جنس آرامش نبود؛ سکوتی که از جنس انتظار برای طوفان بود.
ات روی مبل نشسته بود و به گلدان شکسته خیره شده بود. اون احساس میکرد تمام چشمها، حتی از پشت پردههای سنگین، اون رو میپان. یونا و سوآه سعی کردند اون رو آروم کنند، اما نگاه ات مدام به سمت مردی بود که در گوشهای از سالن، با تندی و بیرحمی با تهیونگ و کیان دربارهی سیستم امنیتی بحث میکرد.
جونکوک، حتی در اوج آشفتگی، همچنان مثل یک کوه استوار بود. اما ات متوجه چیزی شد؛ وقتی جونکوک فکر میکرد کسی نگاهش نمیکند، لحظهای کوتاه به سمت ات متمایل شد. نگاهی که نه از روی خشم، بلکه از روی… نگرانی بود.
«باید برگردی خونه خودت، ات.»
ناگهان صدای جونکوک در سالن پیچید. اون بحث رو قطع کرد و مستقیماً به سمت ات آمد.
ات با کمی لجبازی و برای اینکه نشان دهد از ترس نیست، بلند شد: «من اینجا باشم یا اونجا باشم، فرقی نمیکنه. من الان بخشی از این معامله هستم، مگه نه؟»
جونکوک درست جلوی اون ایستاد. قد بلندش سایهای روی ات انداخت که باعث شد اون ناخودآگاه کمی عقب برود. جونکوک با صدایی که حالا فقط برای گوشهای ات طراحی شده بود، گفت: «این معامله، تو رو به مرکز هدف تبدیل کرده. من نمیخوام وقتی با هم متحد شدیم، اولین چیزی که از دست بدم، تو باشی.»
ات قلبش رو در سینهاش حس کرد. این جملهی جونکوک، با تمام سردیاش، معنای عجیبی داشت. «من… من یه کالا نیستم که بخوای از دستش بدی، جونکوک.»
جونکوک برای لحظهای مکث کرد. چشمانش در نور ملایم سالن، کمی نرمتر شد. «میدونم که نیستی. و همین باعث میشه این بازی برام سختتر بشه.»
قبل از اینکه ات بتونه پاسخی به این حرفِ غیرمنتظره بده، صدای ورود دایول و جونکی به سالن، سکوت میان آن دو رو شکست.
جونکی با چهرهای خسته اما مصمم گفت: «جونکوک، تصمیم گرفتم. از فردا، ات تحت محافظت مستقیم تیم خودت قرار میگیره. اون تا زمان تعیین تکلیف وضعیت کلاغ سیاه، در عمارت جئون زندگی میکنه.»
چشمهای ات از تعجب گرد شد: «بابا! یعنی چی؟! یعنی من باید… باید همهجا با شماها باشم؟»
تهیونگ که از دور داشت تماشا میکرد، با پوزخند به کیان گفت: «خب، انگار عروس ما قراره از همین الان وارد دنیای مافیا بشه. آماده باش، کیان، از فردا دیگه فقط با دختر خوشگلها سر و کار نداریم، با یه “سپر انسانی” سر و کار داریم که خودمون باید ازش محافظت کنیم.»
کیان با جدیت گفت: «سپر انسانی نه تهیونگ، اون “شریک” ماست. اگه کلاغ به اون آسیب بزنه، یعنی مستقیم به قلب جونکوک ضربه زده.»
ات حس کرد دنیا دور سرش میچرخه. اون که فقط میخواست یک زندگی آرام داشته باشه، حالا در قلب یک جنگ قرار گرفته بود. اون به جونکوک نگاه کرد؛ مردی که در عین حال که اون رچ به زندگی خودش وارد کرده بود، تنها کسی بود که میتوانست در این تاریکی، به اون امنیت بده.
در حالی که ات در حال فکر کردن بود، جونکوک دستش رو جلو آورد؛ نه برای گرفتن دست اون، بلکه به نشانهی احترام و اقتدار.
«فردا صبح، ماشینها آمادهان. آماده باش، ات. از فردا، زندگی تو دیگه مثل قبل نیست.»
ادامه دارد
نظراتتون برام مهمه خوشگلا💖🫂
- ۳۹۱
- ۲۷ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط