p2
p2
***
#### **بخش دوم: شیفتهای شب و جرقههای مخفیانه**
از اون شب، همهچیز عوض شد. ریکی دیگه اون آدمِ کلافه و بیحوصله نبود؛ حالا هر بار که به درِ اتاقش نگاه میکرد، یه جورایی منتظر بود تا اون موهای نامرتب و اون لبخندِ گرم رو ببینه. انگار بیمارستان که دیگه برای ریکی یه جای لعنتی نبود، بلکه تبدیل شده بود به جایی که اون "ای.تی" رو میدید.
یک شب، ساعت حوالی ۳ نصفشب بود. بیمارستان توی یه سکوتِ سنگین فرو رفته بود و فقط صدای بمِ دستگاهها میاومد. ریکی هنوز بیدار بود و داشت با گوشیاش ور میرفت که یهو درِ اتاق باز شد. ای.تی بود، با دو تا لیوان قهوه توی دستش و یه حالت خندهدار که انگار داشت یه چیزی رو مخفیانه انجام میداد.
ای.تی با پچپچ گفت: "هی! بیدار بودی؟ فکر کردم لابد خوابت برده که نیومدی قهوه بخوری!"
ریکی لبخند زد، از اون لبخندهایی که فقط برای ای.تی رزرو بود. "من؟ من که با خوابیدن اصلاً کاری ندارم، مخصوصاً اگه قرار باشه تو بیای اینجا."
ا.ت اومد نشست کنار تخت ریکی و یکی از لیوانها رو داد دستش. "بیا، یه قهوه مشتی که شاید بتونه مغزت رو از حالت خاموشی دربیاره."
همونطور که از لیوان گرم قهوه میخوردن، حرفهاشون کمکم باز شد. ا.ت از اینکه چقدر عاشق این کار شده بود گفت، و ریکی هم از اینکه چقدر از این محیط شلوغ فراری بود. ریکی یه جوری با ای.تی حرف میزد که انگار سالهاست همدیگه رو میشناسن. انگار اون دیوارِ سرد و پروتکلهای بیمارستان، بینشون اصلاً وجود نداشت.
یه لحظه، ا.ت داشت درباره یه اتفاق خندهدار توی شیفتش میگفت که یهو ساکت شد. نگاهش افتاد به چشمهای ریکی که خیلی نزدیک شده بود. ریکی هم مکث کرد. فاصله بینشون خیلی کم شده بود... اونقدر کم که ا.ت میتونست گرمای نفسهای ریکی رو حس کنه.
ریکی با یه لحنِ خیلی آروم و یه کم شیطنتآمیز گفت: "میدونی ا.ت؟ فکر کنم اگه من اینجا نبودم، تو خیلی زود از خستگی بیهوش میشدی. پس یه جورایی مدیون منی!"
ا.ت خندهاش گرفت و با شیطنت زد روی بازوی ریکی. "آره جون خودت! تو رو مدیون باشم؟ تو فقط یه مریضِ لجبازی که خوششانسه!"
ریکی خندید، اما نگاهش جدی شد. اون نگاهی که یعنی: "من خیلی بیشتر از یه مریضِ خوششانس هستم."
اون شب، بین بخارهای قهوه و نورهای کمجانِ اتاق، یه پیوندِ نامریی بینشون شکل گرفت. اونا دیگه فقط یه پرستار و یه بیمار نبودن؛ اونا شدن دو تا آدم که توی اوجِ تاریکی، یه نورِ کوچیک رو توی چشمهای همدیگه پیدا کرده بودن. ❤️
***
#### **بخش دوم: شیفتهای شب و جرقههای مخفیانه**
از اون شب، همهچیز عوض شد. ریکی دیگه اون آدمِ کلافه و بیحوصله نبود؛ حالا هر بار که به درِ اتاقش نگاه میکرد، یه جورایی منتظر بود تا اون موهای نامرتب و اون لبخندِ گرم رو ببینه. انگار بیمارستان که دیگه برای ریکی یه جای لعنتی نبود، بلکه تبدیل شده بود به جایی که اون "ای.تی" رو میدید.
یک شب، ساعت حوالی ۳ نصفشب بود. بیمارستان توی یه سکوتِ سنگین فرو رفته بود و فقط صدای بمِ دستگاهها میاومد. ریکی هنوز بیدار بود و داشت با گوشیاش ور میرفت که یهو درِ اتاق باز شد. ای.تی بود، با دو تا لیوان قهوه توی دستش و یه حالت خندهدار که انگار داشت یه چیزی رو مخفیانه انجام میداد.
ای.تی با پچپچ گفت: "هی! بیدار بودی؟ فکر کردم لابد خوابت برده که نیومدی قهوه بخوری!"
ریکی لبخند زد، از اون لبخندهایی که فقط برای ای.تی رزرو بود. "من؟ من که با خوابیدن اصلاً کاری ندارم، مخصوصاً اگه قرار باشه تو بیای اینجا."
ا.ت اومد نشست کنار تخت ریکی و یکی از لیوانها رو داد دستش. "بیا، یه قهوه مشتی که شاید بتونه مغزت رو از حالت خاموشی دربیاره."
همونطور که از لیوان گرم قهوه میخوردن، حرفهاشون کمکم باز شد. ا.ت از اینکه چقدر عاشق این کار شده بود گفت، و ریکی هم از اینکه چقدر از این محیط شلوغ فراری بود. ریکی یه جوری با ای.تی حرف میزد که انگار سالهاست همدیگه رو میشناسن. انگار اون دیوارِ سرد و پروتکلهای بیمارستان، بینشون اصلاً وجود نداشت.
یه لحظه، ا.ت داشت درباره یه اتفاق خندهدار توی شیفتش میگفت که یهو ساکت شد. نگاهش افتاد به چشمهای ریکی که خیلی نزدیک شده بود. ریکی هم مکث کرد. فاصله بینشون خیلی کم شده بود... اونقدر کم که ا.ت میتونست گرمای نفسهای ریکی رو حس کنه.
ریکی با یه لحنِ خیلی آروم و یه کم شیطنتآمیز گفت: "میدونی ا.ت؟ فکر کنم اگه من اینجا نبودم، تو خیلی زود از خستگی بیهوش میشدی. پس یه جورایی مدیون منی!"
ا.ت خندهاش گرفت و با شیطنت زد روی بازوی ریکی. "آره جون خودت! تو رو مدیون باشم؟ تو فقط یه مریضِ لجبازی که خوششانسه!"
ریکی خندید، اما نگاهش جدی شد. اون نگاهی که یعنی: "من خیلی بیشتر از یه مریضِ خوششانس هستم."
اون شب، بین بخارهای قهوه و نورهای کمجانِ اتاق، یه پیوندِ نامریی بینشون شکل گرفت. اونا دیگه فقط یه پرستار و یه بیمار نبودن؛ اونا شدن دو تا آدم که توی اوجِ تاریکی، یه نورِ کوچیک رو توی چشمهای همدیگه پیدا کرده بودن. ❤️
- ۱۳۵
- ۲۹ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط