به به چه پوستری مربوطی آغاز رمان ریکی
به به چه پوستری مربوطی آغاز رمان ریکی
شاراران💖💖💖
**شخصیتها:** ریکی و ا.ت
### 🏥 عنوان داستان: وقتی قلبها توی بیمارستان میتپند
**بخش اول: یه ملاقاتِ یهویی و عجیب!**
بوی ضدعفونیکننده و اون نورهای سفید و رو مخ بیمارستان، قشنگ داشت کلافهاش میکرد. ریکی، با همون قیافه جذاب و اون مدل موهای بههمریختهاش، تهِ تخت نشسته بود و با کلافگی داشت به سقف خیره میشد. اصلاً حال و حوصله نداشت؛ هم خسته بود، هم یه جورایی حس میکرد انگار یه چیزی توی زندگیش کمه، ولی نمیدونست چیه.
همینطور که داشت با خودش کلکل میکرد که کی زودتر از اینجا میره، صدای قدمهای آرومی از راهرو شنید.
"ا.ت" با اون روپوش پرستاریاش و یه لبخند که انگار از جنس مهربونی بود، داشت با پروندهها ور میرفت. ای.تی از اون دخترایی بود که حتی وقتی وسط شلوغترین شیفت هم بود، یه آرامش عجیبی داشت. موهاش هم یه جورایی نامرتب ولی خیلی جذاب بود.
وقتی داشت از جلوی اتاق ریکی رد میشد، یهو چشمش به اون افتاد. ریکی با اون نگاهِ دور و درازش داشت به یه نقطه نامعلوم زل میزد. ای.تی یه لحظه خشکش زد. یه چیزی توی چشمهای ریکی بود... یه جور حسِ "من هم مثل تو تنهام" که باعث شد ای.تی نتونه به راحتی از کنارش رد بشه.
ا.ت آروم در رو باز کرد و با یه لحن خیلی نرم و خودمانی گفت: "هی... حالت خوبه؟ چیزی لازم نداری؟ قهوه یا یه چیزی که کمکت کنه؟"
ریکی با یه کم تعجب سرش رو آورد بالا. وقتی نگاهش به ای.تی افتاد، انگار یه برق از توی چشمهاش رد شد. یه ثانیه... نه، شاید دو ثانیه، انگار زمان کلاً ایستاد! تمام اون سر و صداهای بیمارستان، صدای دستگاهها و حرف زدنهای پرستارها کلاً قطع شد. فقط ریکی بود و ا.ت و اون نگاهی که انگار میخواست بگه: "چرا تو اینجایی؟"
ریکی با یه صدای خشدار ولی آروم گفت: "نه، واقعاً... فقط یه کم حالم گرفته بود. فکر نمیکردم کسی توی این محیط سرد، متوجه بشه."
ا.ت یه قدم اومد جلوتر و لبخندش پررنگتر شد. "ببین، ما اینجا عادت کردیم که از دور بفهمیم کی قلبش داره یه جور دیگه میزنه."
اون شب، اولین جرقه بینشون زده شد. نه با یه اتفاق بزرگ، بلکه فقط با یه نگاه و یه جمله که قرار بود، کل زندگی این دو تا رو زیر و رو کنه! ❤️
یوهوهاااا
شاراران💖💖💖
**شخصیتها:** ریکی و ا.ت
### 🏥 عنوان داستان: وقتی قلبها توی بیمارستان میتپند
**بخش اول: یه ملاقاتِ یهویی و عجیب!**
بوی ضدعفونیکننده و اون نورهای سفید و رو مخ بیمارستان، قشنگ داشت کلافهاش میکرد. ریکی، با همون قیافه جذاب و اون مدل موهای بههمریختهاش، تهِ تخت نشسته بود و با کلافگی داشت به سقف خیره میشد. اصلاً حال و حوصله نداشت؛ هم خسته بود، هم یه جورایی حس میکرد انگار یه چیزی توی زندگیش کمه، ولی نمیدونست چیه.
همینطور که داشت با خودش کلکل میکرد که کی زودتر از اینجا میره، صدای قدمهای آرومی از راهرو شنید.
"ا.ت" با اون روپوش پرستاریاش و یه لبخند که انگار از جنس مهربونی بود، داشت با پروندهها ور میرفت. ای.تی از اون دخترایی بود که حتی وقتی وسط شلوغترین شیفت هم بود، یه آرامش عجیبی داشت. موهاش هم یه جورایی نامرتب ولی خیلی جذاب بود.
وقتی داشت از جلوی اتاق ریکی رد میشد، یهو چشمش به اون افتاد. ریکی با اون نگاهِ دور و درازش داشت به یه نقطه نامعلوم زل میزد. ای.تی یه لحظه خشکش زد. یه چیزی توی چشمهای ریکی بود... یه جور حسِ "من هم مثل تو تنهام" که باعث شد ای.تی نتونه به راحتی از کنارش رد بشه.
ا.ت آروم در رو باز کرد و با یه لحن خیلی نرم و خودمانی گفت: "هی... حالت خوبه؟ چیزی لازم نداری؟ قهوه یا یه چیزی که کمکت کنه؟"
ریکی با یه کم تعجب سرش رو آورد بالا. وقتی نگاهش به ای.تی افتاد، انگار یه برق از توی چشمهاش رد شد. یه ثانیه... نه، شاید دو ثانیه، انگار زمان کلاً ایستاد! تمام اون سر و صداهای بیمارستان، صدای دستگاهها و حرف زدنهای پرستارها کلاً قطع شد. فقط ریکی بود و ا.ت و اون نگاهی که انگار میخواست بگه: "چرا تو اینجایی؟"
ریکی با یه صدای خشدار ولی آروم گفت: "نه، واقعاً... فقط یه کم حالم گرفته بود. فکر نمیکردم کسی توی این محیط سرد، متوجه بشه."
ا.ت یه قدم اومد جلوتر و لبخندش پررنگتر شد. "ببین، ما اینجا عادت کردیم که از دور بفهمیم کی قلبش داره یه جور دیگه میزنه."
اون شب، اولین جرقه بینشون زده شد. نه با یه اتفاق بزرگ، بلکه فقط با یه نگاه و یه جمله که قرار بود، کل زندگی این دو تا رو زیر و رو کنه! ❤️
یوهوهاااا
- ۸۵
- ۲۹ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط