یوهوهاااا بعد یه قرن پارت آخر فیک هائو
یوهوهاااا بعد یه قرن پارت آخر فیک هائو
هائو و ا.ت بالاخره رسیدن به چین. وقتی ذکرش شده بود اینکه چطوری با کارهای ریز و درشتش، ا.ت رو حرص بده و از پا دربیاره. ولی اون نمیدونست که هائو چقدر هوای ا.ت رو داره و
ولی اون نمیدونست که هائو چقدر هوای ا.ت رو داره و چقدر توی حمایت از اون، بیرحمه!
دخترخاله، که اسمش "لینا" بود، از همون روز اول شروع کرد. اول سعی کرد با تعریف و تمجیدهای اغراقآمیز از خودش، ای.تی رو کوچک جلوه بده، بعد سعی کرد موقع صرف شام، از غذاهایی بگه که ا.ت بهشون علاقه نداره یا با لحن کنایهآمیز بگه: "ای وای، توی چین ما عادت نداریم با این مدل لباسها بریم مهمونی، ولی خب... هر کسی سلیقهی خودش رو داره!"
ا.ت که دختر آروم و باوقاری بود، سعی میکرد نادیده بگیره، اما ته دلش داشت از این همه تیکه انداختن کلافه میشد. اما هائو؟ هائو اصلاً شوخی نداشت!
یه شب، وسط مهمونی خانوادگی، لینا داشت با صدای بلند تعریف میکرد که چقدر خودش توی رقصیدن و آداب معاشرتِ چینی عالیه و یه نگاهِ پوزخندمانند به ا.ت انداخت. هائو که تمام مدت داشت ا.ت رو زیر نظر میگرفت، دید که ا.ت یه کم نشست سرش پایین.
هائو یهو بلند شد، رفت سمت ا.ت، دستش رو گذاشت روی شونهی اون و با یه لبخندِ پیروزمندانه رو به لینا کرد و گفت: "لیلی جان، راست میگی! تو واقعاً توی آداب معاشرت عالی هستی... مخصوصاً توی فنِ "حرص دادن"! ولی میدونی چیه؟ زیبایی و اصالتِ ا.ت، حتی با هزار سال تمرین هم به چشم نمیآد. پس لطفاً، یه کم از این انرژیِ منفی رو بردار و بذار ما از حضورِ این ملکه در کنارمون لذت ببریم!"
کل سالن یه لحظهای سکوت شد. صورت لینا از خجالت مثل گوجهفرنگی قرمز شد و از شدتِ عصبانیت نمیتونست حرف بزنه. هائو بدون اینکه منتظر جواب بمونه، ا.ت رو از جاش بلند کرد، دستش رو گرفت و با یه نگاهِ پر از عشق به چشمهای ا.ت گفت: "بیا بریم یه کم توی باغ قدم بزنیم، اینجا دیگه اکسیژنِ کافی برای نفس کشیدن نیست!"
اون شب، وقتی زیر نور ماه توی باغ ایستاده بودن، ا.ت با لبخند به هائو گفت: "خیلی خوب کردی، فکر کردم دیگه قراره از خجالت بمیرم!"
هائو نزدیکتر شد، نفسهای گرمش رو کنار گوش ای.تی حس کرد و پچپچ کرد: "هر کسی که بخواد حتی یه ذره از آرامشِ تو رو بهم بزنه، باید اول از من رد بشه، فهمیدی؟
یوهوهاااااا بلاخره تموم شد
منو بابت غلط های املایی حلال کنید
هائو و ا.ت بالاخره رسیدن به چین. وقتی ذکرش شده بود اینکه چطوری با کارهای ریز و درشتش، ا.ت رو حرص بده و از پا دربیاره. ولی اون نمیدونست که هائو چقدر هوای ا.ت رو داره و
ولی اون نمیدونست که هائو چقدر هوای ا.ت رو داره و چقدر توی حمایت از اون، بیرحمه!
دخترخاله، که اسمش "لینا" بود، از همون روز اول شروع کرد. اول سعی کرد با تعریف و تمجیدهای اغراقآمیز از خودش، ای.تی رو کوچک جلوه بده، بعد سعی کرد موقع صرف شام، از غذاهایی بگه که ا.ت بهشون علاقه نداره یا با لحن کنایهآمیز بگه: "ای وای، توی چین ما عادت نداریم با این مدل لباسها بریم مهمونی، ولی خب... هر کسی سلیقهی خودش رو داره!"
ا.ت که دختر آروم و باوقاری بود، سعی میکرد نادیده بگیره، اما ته دلش داشت از این همه تیکه انداختن کلافه میشد. اما هائو؟ هائو اصلاً شوخی نداشت!
یه شب، وسط مهمونی خانوادگی، لینا داشت با صدای بلند تعریف میکرد که چقدر خودش توی رقصیدن و آداب معاشرتِ چینی عالیه و یه نگاهِ پوزخندمانند به ا.ت انداخت. هائو که تمام مدت داشت ا.ت رو زیر نظر میگرفت، دید که ا.ت یه کم نشست سرش پایین.
هائو یهو بلند شد، رفت سمت ا.ت، دستش رو گذاشت روی شونهی اون و با یه لبخندِ پیروزمندانه رو به لینا کرد و گفت: "لیلی جان، راست میگی! تو واقعاً توی آداب معاشرت عالی هستی... مخصوصاً توی فنِ "حرص دادن"! ولی میدونی چیه؟ زیبایی و اصالتِ ا.ت، حتی با هزار سال تمرین هم به چشم نمیآد. پس لطفاً، یه کم از این انرژیِ منفی رو بردار و بذار ما از حضورِ این ملکه در کنارمون لذت ببریم!"
کل سالن یه لحظهای سکوت شد. صورت لینا از خجالت مثل گوجهفرنگی قرمز شد و از شدتِ عصبانیت نمیتونست حرف بزنه. هائو بدون اینکه منتظر جواب بمونه، ا.ت رو از جاش بلند کرد، دستش رو گرفت و با یه نگاهِ پر از عشق به چشمهای ا.ت گفت: "بیا بریم یه کم توی باغ قدم بزنیم، اینجا دیگه اکسیژنِ کافی برای نفس کشیدن نیست!"
اون شب، وقتی زیر نور ماه توی باغ ایستاده بودن، ا.ت با لبخند به هائو گفت: "خیلی خوب کردی، فکر کردم دیگه قراره از خجالت بمیرم!"
هائو نزدیکتر شد، نفسهای گرمش رو کنار گوش ای.تی حس کرد و پچپچ کرد: "هر کسی که بخواد حتی یه ذره از آرامشِ تو رو بهم بزنه، باید اول از من رد بشه، فهمیدی؟
یوهوهاااااا بلاخره تموم شد
منو بابت غلط های املایی حلال کنید
- ۲۰۷
- ۲۹ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط