{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رنگ غمی در چشم‌هایش بود ...

رنگ غمی در چشم‌هایش بود ...
که مرا به سال‌های گذشته می‌برد ...
به سال‌هایی که زمان درازی بهش فکر نکرده بودم،
به جایی دیگر...
زمانی گمشده...
به مستی شبی شیرین ...
که چیزی از آن در خاطرم نمانده بود....
به لحظاتی پیش...
بعد که فکر کردم دیدم ...
به همه‌ی زندگی‌ام مربوط است ...
ولی من هرگز آن زندگی را تجربه نکرده‌ام....
همه‌ کار کرده‌ام ...
ولی هنوز نمی‌دانم خوشبختی چیست....
در اوج خوشی ...
همیشه به چیزی دیگر فکر می‌کرده‌ام...
به کسی دیگر...
و مدام نگران بوده‌ام ....................
دیدگاه ها (۱)

دوستت دارماما برایِ خودم نمی خواهمت ...که خواستن، عینِ خودخو...

‏هزار نفربه تو خیره می‌شوند و آه می‌کشند ...که سهم که می‌شوی...

بعد از تو ...می‌توان به همان خیابان رفتبه همان کافههمان میز ...

نگرانمو دلم بیشتر از تمام...تنگ شده است....تا شاید دوباره بن...

راز همسر داری و حفظ احترام و حرمت در خانواده؟ اگرمی خواهی خو...

انسان ها همه دنبال خوشبختی اند دنبال سعادت و آرامش دنبال اح...

ص ۶۵ ان شب پریسا از زندگی شخصی خودش گفت از ترسها از امیدها ا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط