{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹
p43
شب...
قلعه برخلاف همیشه شلوغ‌تر بود.
صدای قدم‌ها توی راهروها می‌پیچید.
خدمتکارها با عجله از این طرف به اون طرف می‌رفتن، شمع‌های بزرگ رو روشن می‌کردن و میزهای بلند سالن اصلی رو آماده می‌کردن.
نینا درِ اتاقش رو یه ذره باز کرد.
سرش رو از لای در بیرون آورد.
«امشب چه خبره...؟»

راهرو پر از رفت‌وآمد بود.
همه انقدر سرشون شلوغ بود که اصلاً حواسشون به نینا نبود.
همین بهترین فرصت بود.
بی‌صدا از اتاق بیرون اومد.
در رو آروم پشت سرش بست و از کنار دیوار راه افتاد.
هر چند قدم، می‌ایستاد و مطمئن می‌شد کسی حواسش بهش نیست.
صدای چند نفر از انتهای راهرو می‌اومد.
هرچی نزدیک‌تر می‌شد، حرف‌ها واضح‌تر می‌شدن.
یه پیچ دیگه رو رد کرد...
و پشت پرده‌ی مخملی بزرگی که کنار ورودی سالن آویزون بود، پنهان شد.
از یه شکاف باریک، داخل سالن رو نگاه کرد.
میزی بلند وسط سالن قرار داشت.
چند مرد و زن با لباس‌های رسمی و تیره دورش نشسته بودن.
در بزرگ سالن باز شد.
همه با هم از جاشون بلند شدن.

بدون اینکه به اطراف نگاه کنه، به سمت صندلی انتهای میز رفت و نشست.
یکی از مردها گفت:
«جلسه رو شروع کنیم.»
چند برگه روی میز گذاشته شد.
سکوت سنگینی سالن رو پر کرده بود.
مرد میانسالی که سمت راست جیمین نشسته بود، گفت:
«هنوز خبری از اون انسان نشده؟»

نینا ناخودآگاه اخم کرد.
«اون انسان...؟» زیر لب تکرار کرد.
جیمین بدون اینکه تغییری توی چهره‌ش ایجاد بشه، جواب داد:
«نه.»
«مطمئنی؟»
«اگر پیداش کرده بودم، اولین نفری بودی که باخبر می‌شدی.»

مرد چند ثانیه بهش خیره موند.
بعد آهی کشید.
«نباید دیر بشه...»
زن دیگه‌ای که اون طرف میز نشسته بود، با صدایی جدی گفت:
«اگر پیشگویی درست باشه، وقت زیادی نداریم.»

پیشگویی...
این کلمه باعث شد قلب نینا تندتر بزنه.
چند قدم جلوتر خم شد تا بهتر بشنوه.
اما همون لحظه...
دیدگاه ها (۰)

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹p44پرده زیر دستش کمی تکون خورد.صدای خیلی ...

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹42نینا با حرص لباس رو دوباره روی تخت اندا...

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹p41و بدون اینکه منتظر جوابش بمونه، از راه...

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹p30چند دقیقه بعد نتونست جلوی کنجکاویش رو ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط